روایت نمایشی متفاوت

نگاهی به نمایش ”روز سیاوش” نوشته و کارگردانی ”شکر خدا گودرزی”

پیش از هرگونه تحلیل و بررسی نمایش«روز سیاوش»، باید به تشریح و رمزگشایی اسطوره «سیاوش» و سپس نقش کاربردی مفاهیم آن در ناخودآگاه جمعی ایرانیان و تمثیل شناسی آیین نمایشی سوگ سیاوش پرداخت.

«سیاوش» سمبل پاکی، سادگی، صداقت و معصومیت در شاهنامه است. داستان او از جذاب ترین و حماسی ترین داستان های این منظومه است و علاوه بر داشتن همه ویژگی های حماسه یعنی؛ داستانی بودن، نمادین بودن، مشترک بودن بین همه اقوام، روایتگر جنگها و دلاوری ها بودن، نمایانگر آداب و رسوم انسان بودن، از وجه تمثیلی و نشانه شناسی اسطوره ای در بین مردم ما قابل اهمیت است.

در این داستان با نگاهی حکمت نگر، تکامل همه مراتب انسانی در شخصیت سیاوش بیان می شود؛ هرچند در پایان این اسطوره قربانی خیر خواهی، صلح درونی خود و صداقت معصومانه اش می شود. سیاوش پهلوانی است که هرچند جنگجویی دلیر و تواناست اما بر خلاف دیگر پهلوانان شاهنامه از جنگ و کشتار بیزار است و خواهان پیروزی و نامی که برآمده از این جنگ باشد، نیست و به دلیل دارا بودن همین تضادها و کشمکش های درونمایه ای در داستانش، وجوه دراماتیک در روایت حماسی این اسطوره بسیار است و همین منجر شده تا بعد از داستان «رستم و سهراب»، سوژه خوبی برای صحنه نمایش باشد و تئاترهای زیادی بر مبنای این داستان اساطیری ساخته شود.

در نمایش «روز سیاوش» می توان نگاه شکرخدا گودرزی را با رویکردی متفاوت در نمایشنامه نویسی و کارگردانی به دو بخش مجزا تقسیم کرد؛ او در مقام نویسنده با نگاهی کاملا تمثیل شناسانه و سمبلیک به روایت داستان سیاوش می پردازد و با خلق زبانی شاعرانه اما گویا و ساده، به دور از کلیشه های بارز زبان شناسی رایج در این گونه آثار نمایشی شاهنامه محور و کشف و پرداخت نکات دراماتیزه داستان «سیاوش»، تا حدودی توانسته به روایت نمایشی متفاوتی دست یابد که به تحلیل این رویکرد نشانه سناسانه می پردازیم.

● تمثیل مرگ و زندگی

اسطوره کشت، بخش مهمی از اسطوره سیاوشان است، اسطوره مرگ و زندگی، پژمردن و بهارشدن. اسطوره نماد مرگ و رستاخیز و تابع الگوی خزان و بهار است. در این داستان،‌ خزان کامل (مرگ سیاوش) و بهار پس از آن (تولد کیخسرو پس از مرگ سیاوش) و نیز رفتن سیاوش به درون آتش (به نشانه خزان) و زنده آمدن او (بهار) دیده می‌شود. اسطوره نماد مرگ و رستاخیز و تابع الگوی خزان و بهار است. آداب آن به منظور تشویق نیروهای آسمانی برای ادامه دادن به بخشایش‌های سالانه منابع حیات است. نمایش گودرزی با چهار نقطه اوج داستان سیاوش، به چهار بخش دراماتیک تقسیم می شود؛ بخش اول رویداد دراماتیک زندگی و رُستن با روایت خلاصه شده ای از تولد سیاوش، ازدواج مادرش با کیکاوس شاه (پادشاه ایران زمین ) و تولد او با اشاره ای کوتاه و گذرا به سپردنش به دست رستم در کودکی برای تربیت و آموزش و بازگشت دوباره اش در جوانی به نزد کیکاوس شاه (که نقطه آغاز جدی روایت داستان است). رویداد دوم با دلباختگی سودابه، همسر جوان کیکاوس به سیاوش و آغاز دلربایی و فریبکاری ها برای به دست آوردن او شروع می شود که منجر به زدن اتهام به سیاوش و امتحان گذر از آتش می شود که موفقیت و اثبات بَری بودن او از گناه و اتهام را در بردارد. (خزان مرگ تدریجی). (البته به موضوع گذر از آتش در اجرا صرفاً اشاره می شود و اصلاً در صحنه نشان داده نمی شود) و اعزام سیاوش به جنگ با افراسیاب پادشاه توران ایجاد صلح، نیز رویدادی است که برای دراماتیزه شدن بخش دوم روایت دراماتیک داستان، مورد استفاده قراره می گیرد. فرار سیاوش به دربار افراسیاب و ازدواجش با فرنگیس دختر افراسیاب (شکفتن دوباره و بهار) رویداد دراماتیک بخش سوم نمایش است و پایان رویداد دراماتیک با آغاز دسیسه گرسیوز وکاشت تخم نفاق در دل افراسیاب، شروع می شود و با یورش ناگهانی افراسیاب و گرسیوز و سپاهیانشان به قلمرو سیاوش و کشتن ناعادلانه و مظلومانه او(خزان کامل) همراه با اشاره به تولد کیخسرو پسرش پس از مرگ سیاوش(تولد و بهار دوباره) به پایان می رسد. در واقع گودرزی با انتخاب چهار بخش مهم و تمثیلی داستان سیاوش که از بار دراماتیک قوی هم برخوردار است، به یکی از مهمترین مفاهیم سمبلیک این اسطوره اشاره جدی دارد و با پرداخت ساده داستانی برای جذب سلیقه داستان محور مخاطبش در عمق به گشودن تمثیل ها و سمبل های این داستان نیز توجه ویژه ای دارد.

در تثبیت اهمیت این نگاه زایش و خزان در اسطوره سیاوش، می توانیم به نظریه و باور دیگری از انبوه دانشمندانی اشاره کنیم که پس از سالها مطالعه درباره فرهنگ آسیای مرکزی، سیاوشان را مراسم سال نو می نامند و حتی برخی می اندیشند که سیاوشان مراسم سال نو و عامل منحصر به فرد پدید آمدن و سبب ساز جشن آغاز سال است. بهار، تولد دوباره طبیعت است و اصولاً مراسمی که برای خدایان گیاهی گرفته شده با آغاز سال نو همزمان بوده است. در واقع این مراسم برای دعوت و تشویق نیروهای زایای طبیعت به زاد و ولد بوده است و مراسم فروردگان (جشن‌ها و آئین هائی که سالانه برای مردگان گرفته می شد) در ایران همیشه پیش از نوروز انجام می شد. گودرزی در خلق این اثر، یکی از محورهای اصلی زاویه دید و بن مایه اندیشه اش را نشانه شناسی اسطوره سیاوش به عنوان خدای باروری و کشت، در تشریح نماد باروری و زایش دوباره‌ با انتخاب و دراماتیزه کردن روایت داستانی خود در چهار بخش قرار داده است.

● بررسی تمثیلی سیاوش و توتم

با نگاهی به منابع تاریخی و کتاب مقدس «اوستا» می توان به نظریه اعتقاد توتمی درباره این اسطوره دست یافت که در سیر تاریخی پیدایش«توتم اسپ» (اسب)، شواهدی آشکار حکایت از آن دارد که سیاوش یا سیاووش یا سیاوخش (صورت پهلوی آن هم سیاوخش است) از شخصیت های معصوم شاهنامه و فرزند پهلوان و برومند کاووس، نخست اسب بوده و از آن جا که آثار آن مخصوصا در آئین تدفین مردگان بارزتر است، به اعتقادی توتمی تعلق دارد. در این صورت با باورهای آن عمده از ایرانیان که قربانی اسب داشتند و در اوستا از آنان و قربانی‌های اسبشان فراوان سخن رفته ‌است، سازگاری ندارد. شکلی هم که در اوستا داریم ارتباطی با این آئین ندارد، بلکه در اوستا سیاوش همان فرزند کاووس و پدر کیخسرو است که در روایت اوستا به خیانت کشته شده‌ است.(به عنوان مثال: درواسپ، یشت ۲۱)

باورهای توتمی در دوره‌های مشخصی از زندگی انسان شکل می‌گیرد و در هر صورت و به طور عمده متعلق به دوره‌های پیش از فلز، مخصوصا از دوره شکار و گردآوری غذا از کهن سنگی تا دوره نوسنگی است. عهد کشاورزی نیز متعلق به دوره نوسنگی است، بنابراین شکل توتمیک سیاوش باید در همین دوره و اسطوره کشاورزی آن در دوره نوسنگی شکل گرفته باشد، اما بی شک در دوران طولانی، یعنی تا دوره ساسانی و سرانجام شاید سده چهارم میلادی باقی مانده است. سیاوش از خاندانی است که در ترکیب اسم عده زیادی از آنان واژه اسب دیده می شود. سیاوش نخستین نفر از کیانیان است که نام او با اسب ساخته شده‌ است. صورت اوستایی این نام سیاورشن به معنی دارنده حیوان (اسب) نر سیاه است. در شاهنامه نیز اسب سیاوش با صفت شبرنگ (به رنگ شب= سیاه) آمده است. همچنین قابل تصور است که چرا نام او syavaspa (سیاهسپ) نشده یعنی نه از واژه aspa بلکه از vasna ساخته شده ‌است. نام‌های نر و مرد در زبان های آریائی حکایت از مرگ دارد و خود واژه مرد اصلا یعنی مردنی. در روایات ایرانی مثل شاهنامه سیاوش برای فرزند خود، کیخسرو، سه چیز باقی می‌گذارد: اسب، نیزه و زره. حال، سیاوش با اسب خود وصیت می‌کند و کیخسرو را به او می‌سپارد. حال اسب نشانه وفاداری به توتم و نگهداری آن است. در واقع از توتم خواسته شده ‌است که یکی از فرزندان خود را بپاید. شاید توتم، ریشه اختلاف یا یکی از وجوه اختلاف قومی بوده ‌است. نیزه و زره هر دو به عنوان ابزارهای جادوئی که می‌توان با آن‌ها به فَر (نیروی جادوئی شاهان) دست یافت، مدت‌ها است که شناخته شده ‌است.

در این نمایش، نویسنده در نوشتار آشکارا به این وجه تمثیلی اسطوره اشاره می کند و مبرهن است که با آگاهی کامل به میزان توجه نسبتا مهمی از روایات سیاوش در بین مردم بر این باور تأکید دارد و با استمداد از ناخودآگاه جمعی مخاطبانش با علم به این باور که سیاوش، جای مهمی را در بین توده مردم ایران داشته و هنوز هم برای برخی دارد- و حجم روایات عامیانه مربوط به او پس از قهرمانان بزرگی مثل رستم و سهراب قرار دارد- به دیدگاهی از اهمیت نقش بارز مذهب و اسطوره می رسد.

نشانه دیگری که می توان به عنوان یک نظر احتمالی ارائه کرد، رابطه تمثیلی سیاوش در ازدواج با فرنگیس با ازدواج ناهید و مهر (شب و روز) در عمق معنایی اثر است که در ظاهر با اشاره به تضاد و تفاوت کیشی طرفداران اسفندیار) به آیین زردتشت و طرفداران رستم (از جمله سیاوش) به کیش مهرپرستی نشان داده می شود.

و در پایان آخرین دیالوگ این بیت شعر فردوسی:

بساعت گیاهی از آن خون برست جز ایزد که داند که آن چون برست

اشاره به خون و اشک سیاوش به عنوان نمادی از رستن گل لاله واژگون (یا گل اشک سیاوش) در ایران زمین که هنوز نیز با آغاز بهار می روید، است. در باور عامه گفته می شود روییدن این گل، گواه لحظه ای است که گلوی سیاووش پاک‌نهاد با تیغ تیز گرسیوز خونریز، بدنهاد، پاره شد و از آن پس آن اندوه، موجب شد تا این گل که نماد خون سیاوش است، سر به زیر افکند و آرام آرام اشک بریزد بر بی گناهی سیاووش.

رویکرد کارگردان در اجرا:

با تمام تحلیل هایی که روایتگر نگاه آگاهانه به تمثیل شناسی اسطوره سیاوش در رویکرد نشانه شناسانه متن است ،باید گفت در اجرا و کارگردانی رویکردی دیگر که بیشتر نشان از یک زیباشناختی غیرمعنایی و سطحی نگرانه دارد، جاری است و از این منظر، نمایش در نظر مخاطب دقیق و معنانگر دوپاره می شود و فراتر از روایتگری صرف از تراژدی تاریخی نمی رود. تأکید شکرخدا گودرزی در کارگردانی و طراحی میزانسن و فضاسازی بیش از هر چیز بر رسیدن به یک اجرای مینی مالیستی و استرلیزه است، اما باید گفت این تأکید نتیجه ای جز مستتر کردن عمق دراماتیک و سمبولیک متن نوشتاری در پی نداشته و در مواردی محتوای درونی اثر، در قالبی ناهمگون پنهان می ماند و طراحی صحنه در پی این استرلیزاسیون در مواردی به حدی پیش می رود که فضای مفهومی نمایش را صرفا به فضای حماسه ای داستان گو برای مخاطب تبدیل می کند و به نظر می رسد شرایط و امکانات محدود مکان اجرا (تماشاخانه سنگلج) و جنس مخاطب های این سالن در تعیین سبک اجرایی اثر موثر بوده است.

فروغ سجادی