این سه زن

نگاهی به نمایش ”غبار” نوشته وکارگردانی ”بهاره رهنما”

حضور یک چهره شناخته شده سینمایی که روی صحنه تئاتر نیز امتحان خودش را پس داده به عنوان کارگردان یک نمایش به خودی خود حضوری جذاب و تماشاگر پسند است.

"غبار" دومین نمایشی است که بهاره رهنما امسال به عنوان کارگردان روی صحنه برده است. پیش از این روی صحنه و به عنوان بازیگر، ایفاگر نقش های مقبولی بوده است. بازیش در نمایش "خدای کشتار" نشان داد که بخشی از توانایی های بازیگری او در عالم سینما نادیده انگاشته شده و گویی صحنه تئاتر جانی دوباره به نقش آفرینی او داد. علاقه اش به ادبیات و نگارش داستان، مبنای گرایشی تازه برای سر پر شوری بود که او داشت. حالا، هم داستان های او را خوانده ایم، هم نمایشنامه هایش را دیده ایم و هم فیلم هایش را به تماشا نشسته ایم.

بهاره رهنما فارغ از شهرت سینمایی اش در تئاتر و ادبیات چقدر موفق است؟ آیا ارزشمندی و تاثیرگذاری نوشته هایش آن اندازه هست که سالن نمایشش هر شب پر شود یا شهرت اوست که این طور تماشاگر را مجذوب می کند؟

متاسفانه برای دیدن نمایش "این تابستان فراموشت کردم" مجالی دست نداد، ولی قلم خانم رهنما را می شناسم و برای این همه دغدغه مندی های انسانی اش احترام قائلم. چیزی که در نوشته هایش برای نگارنده دافعه ایجاد می کند، دوز بالای احساسات گرایی و سانتی مانتالیسم است که منجر به خلق آثاری در معنای عام زنانه می شود.

اما در معنای خاص اینکه تصور کنیم نگاه زنانه لاجرم واجد ویژگی احساسات گرایی است، ره بخطا برده ایم. نگاه زنانه حاوی جزئیات، تفسیر، رنگ آمیزی و ظرائف خاص خودش است و نه صرفا حاوی رقت قلب و احساسات گرایی. با این وجود لااقل در مورد خانم رهنما شاید بتوان گفت این ویژگی، گرایشی است که در داستان هایش هم زیاد یافت می شود و حالا به تئاترش سرایت کرده است. این، نگاه، دیدگاه و سبک اوست و ممکن است به ذائقه خیلی از تماشاگران خوش بیاید.

نمایش "غبار" هم به معنای عام و هم به معنای خاص، اثری زنانه درباره جنگ است. همه شخصیت های نمایش زن هستند و قرار است جنگ از دید سه زن و با کنکاش در تجربیات آنها بازتعریف شود. هم سرشار از لحظه های حسی است، هم آن تیزبینی و جزئی نگری زنانه را در خود دارد.

سه زن که در خیاط خانه ای در خرمشهر کار می کنند، همزمان با موشک باران و تخلیه شهر از سوی مردم، میان رفتن و ماندن مرددند و هر یک انگیزه ای برای ماندن در شهر دارند. این تردید برایشان گران تمام می شود و در انتها پس از تصرف شهر توسط نیروهای دشمن به بهای گزافی اجازه ترک شهر را می یابند.

قصه جزئیات خوبی دارد. کاراکترهای مرد در نمایش حضوری غایب، ولی تاثیرگذار دارند و بیشتر تعیین کننده خط و ربط و تصمیم گیرنده هستند. روابط عاشقانه، افلاطونی ترسیم شده و هیچ یک از سه زن به رویاهایشان دست نمی یابند. بار عاشقی و عاشقانگی این قدر در نمایش بالاست که گاهی به نظر می رسد این یک نمایش درباره عشق است که در بستر جنگ تعریف شده نه نمایشی که قصد دارد جنگ را از زاویه و نگاهی دیگر به تماشا بنشیند.

در میان حرف و نقل های سه زن، فرصت هایی برای معارفه ای کوتاه از گذشته شان ایجاد شده که مخاطب را به کاراکترهای نمایش نزدیک تر می کند. ابهاماتی در شخصیت ها هست که برای تعلیق تا پایان نمایش نگه داشته شده و بخشی از اطلاعات را نیز در یک فصل هذیانی از زبان کاراکترها و با مونولوگ های کوتاه، می شنویم.

نمایشنامه سه بخش مجزا دارد. بخش اول و پایانی شبیه به هم و کاملا رئالیستی هستند. اولی در خیاط خانه می گذرد و در زمان جنگ. بخش پایانی هم سال ها از جنگ گذشته و روزگار دیگری است. اما بخش میانی نمایش که نقطه عطف و بخش اصلی آن را به زعم من تشکیل می دهد، فضایی سورئالیستی و هذیان گونه دارد. در نوعی بی زمانی و بی مکانی کاراکترهای نمایش واگویه های پراکنده ای از اتفاقاتی که آنان را از روزگار جنگ به دوره دیگری پرتاب می کند، دارند. آن ها از خون و جنگ و نومیدی و مرگ گرفته تا رویاهایشان در این فصل حرف می زنند و نور و میزانسن به کمکشان می آید تا فضای هذیانی را تقویت کند. نور قرمزی که از درون سطل به چهره راحیل (یکی از سه زن) می تابد، پیش بینی اتفاقات شوم آینده است. در یک لحظه کوتاه نور کامل می رود و سه زن از هم حلالیت می طلبند و هر یک به راه خود می روند.

این فصل میانی که ضربه اصلی نمایش در آن نهفته است، گرچه با تفاوت ساختاری که با بخش های دیگر نمایش دارد، توانسته توجه مخاطب را جلب کند، ولی در اجرا فصلی قوی و همسطح بقیه نیست. با وجود همه پارامترهای لازم برای خلق این فصل هذیانی ولی نتیجه کار، پاره پاره است. گویی این فصل از سر ناچاری و برای اینکه فاصله دو بخش دیگر پر شود و سئوالات نمایشنامه پاسخ داده شود گنجانده شده و این در حالی است که به لحاظ تکنیکی این بخش نمایش می توانست عامل دوام و استحکام آن شود.

نمایش دکور جالب توجهی دارد که در فصل اول و دوم به کارش می آید و در فصل پایانی دست و پا گیر و آزاردهنده می شود. انبوه پارچه های تور و حریر که بر روی صحنه پخش شده به بخش اول که لوکیشن خیاط خانه است، شمایل خوبی داده و در بخش دوم که فصلی غیرمتعارف است، شکل و شمایلی شبیه خواب و رویا به مدد نور آفریده است. اما در فصل سوم در میانه چیدن سفره عقد تورها دست و پا گیر می شوند و همچون ابزاری به جا مانده از صحنه های قبل، زاید و اضافی اند.

ایده ها و منش انسانی نمایش به شیرینی با مخاطب ارتباط برقرار می کند. در این میان حرف های تازه ای هم هست که نباید نادیده گرفته شود. پیش از این در سینما و ادبیات با موضوع تجاوز به زنان در جنگ مواجه شده ایم و اینجا نیز با سبک و سیاقی دیگر شاهد واگذاشتن راحیل به افسر عراقی برای گریختن دو نفر دیگر هستیم. محصول این معامله نفرت انگیز، کودکی است که راحیل او را بزرگ می کند و بر خلاف موارد دیده شده هیچ گونه نفرتی از او ندارد. این نگاه انسانی و انگیزه بخش چیزی است که تنها ممکن است از فکر یک زن تراوش کند و همه معیارهای مردانه پیوند، تولد و هویت را در نوردد. همچنین در اغلب قصه های جنگ، زن سمبل مام وطن، نجابت و شرف و غرور ملی است، ولی اینجا نگاه نویسنده شاید به عمد از این مضامین تکراری و کلیشه ای فاصله گرفته است.

نکته پایانی که اشاره به آن را لازم می دانم، ضعف همیشگی نحوه بیان و لهجه در نمایش هایی است که شخصیت هایش قرار است معرف آدم هایی از یک شهر، شهرستان یا قومیت خاص باشند. در نمایش "غبار" هم زنان نمایش، خوزستانی هستند و لاجرم نیاز به ته لهجه خوزستانی دارند. زیاد روی این لهجه کار نشده و در بعضی از بخش های نمایش، لهجه کاملا مخدوش است. با این حال استفاده از این لهجه در فضاسازی به کمک کارگردان، آمده است.

فرشته حبیبی