درامی سرپا و نمایشی سرگرم کننده

کارگاه نمایش میزبان «مرده ریگ» است

«مرده ریگ» از آن نمایش‌هایی است که شرایط اولیه آدم‌های متن در آن، خود چالش‌بر‌انگیز و مستعد برای تبدیل‌شدن به یک درام خوش‌ساخت است. سه خواهر در فقر کنار هم زندگی می‌کنند.

خواهر بزرگ‌تر بر دوتای دیگر تسلط دارد و حافظ شرایط موجود است. اما دو خواهر کوچک‌تر - که یکی خانه‌دار (آذر) است و دیگری با خواهر بزرگ در کارخانه کار می‌کند (حوری) - خواهان تغییر هستند؛ تغییری که با آرزوی ملموس ازدواج و گذر‌کردن از شرایط انزوا رخ می‌دهد.

مکان نمایش، خانه‌ای حاشیه‌ای کنار راه‌آهن است. مجموع این شرایط کنار هم بستری فراهم می‌کند که تنها به یک جرقه نیاز دارد تا آتش بگیرد و یک درام گیرا اتفاق بیفتد. این جرقه حضور رسول، پسری تعمیرکار است که دو خواهر جوان را دلبسته خودش می‌کند و خواهر بزرگ‌تر را نسبت به خود بدبین.

اینجاست که شرایط ابتدایی به موقعیتی دراماتیک تبدیل می‌شود. اما در اجرا و شرایط ابتدایی با توجه به ظرفیت قصه بسیار طولانی شده است.

در واقع اجرا برای معرفی‌کردن آدم‌ها و فضای نمایش وقت زیادی می‌گذارد، اما چیز زیادی به مخاطب منتقل نمی‌کند.

از سوی دیگر، در یک درام خوش‌ساخت شخصیت و فضا فارغ از کنش و کشمکش و چرخش‌های دراماتیک ساخته نمی‌شوند، بلکه در خلال و به موجب کنش و کشمکش است که شکل می‌گیرند.

در اجرای غزل اسکندرنژاد از متن تهمینه محمدی، درام و تضاد بنیادین نمایش، بیهوده دیر شروع می‌شود و به تاخیر می‌افتد و زمان زیادی صرف زندگی روزمره آدم‌ها می‌شود که مقادیر زیادی شوخی‌های بیرون از متن و غیرضروری هم دارد.

آن تلاشی که در ۳۰ دقیقه اول اجرا برای خنداندن مخاطب رخ داده به هیچ‌وجه بر آمده از متن نیست، بلکه بیشتر شبیه قانون هویج و چماق است!

کارگردان انگار برای نشان دادن تراژدی تکان‌دهنده انتهایی نمایش و همچنین تلطیف فضای زمخت و تلخ زندگی آدم‌هایش، ابتدا با مقادیر بی‌ربطی خوشمزگی می‌خواهد به مخاطب تسلایی پیش از فاجعه دهد. ممکن است صاحب اثر این تمهید خود را چنین توجیه کند که خنده‌گیری‌های ابتدایی برای ایجاد تضادی زیباشناختی با تراژدی انتهایی است. اما مشکل این است که این خنده‌ها بر آمده از متن نیست، بلکه بیشتر در لحن و حرکت بازیگران رخ می‌دهد.

موقعیت خنده‌داری در کار نیست، بلکه این اجراکنندگان هستند که سعی در خنداندن می‌کنند. در ترغیب اجرا به قهقهه ‌زدن مخاطب در ۳۰ دقیقه اول، موضوع آزاردهنده این است که وضع تراژیک آدم‌های مرده ریگ و پایان هولناک موقعیتی که در آن گیر کرده‌اند، خنده‌ای سرخوشانه و البته مصرانه را مستحق نیست، حال می‌خواهد با هر توجیه زیباشناختی غیرقابل اثبات و دفاعی (با توجه به متن) همراه باشد البته این ایراد بیشتر از بازی‌ها، به روند مواجهه بامتن مربوط است، چرا که می‌توان با قاطعیت گفت با وجود چنین نقصی تمام بازیگران نمایش قابل توجه و ستایش هستند.

در نمایشنامه‌هایی مثل نمایشنامه تهمینه محمدی که پیکره نسبتا قدرتمندی دارد، مهم است که شخصیت‌ها و روابط‌شان شفاف باشد.

باید جنس و جزئیات رابطه‌ها را دریافت و در روند نمایش مدام کشف کرد، به شکلی که نقطه‌گذاری انتهایی قابل درک باشد و بدنه نمایش و سرنوشت شخصیت‌ها را در ذهن ما تکامل کند.

تنها در سایه معرفی‌کردن تدریجی، اما دقیق و همراه با پیشروی دراماتیک رویداد نمایش است که تحولات بعدی آدم‌های نمایش ـ مثل دست به خشونت زدن یا طغیان‌کردن ـ قابل درک و توجیه خواهد بود.

مرده ریگ، بخشی از اطلاعات مربوط به شخصیت‌ها و جنس رابطه آنها را موکول به انتهای قصه می‌کند. به همین دلیل به جای ساختمانی منسجم و یکدست و پخش درست اطلاعات در پیکره دراماتیک کار، قسمت پایانی بیش از اندازه از اطلاعات فربه شده است.

به سبب همین تراکم غلط اطلاعات و همچنین دیر افشا‌شدن لایه‌های پنهان ارتباط این سه خواهر است که بخشی از دیالوگ‌ها مبهم باقی می‌مانند و صرفا بر پیکره داستان شتک می‌شوند.

این‌که خواهر بزرگ درانتها می‌گوید ما هیچ‌گاه خواهر نبوده‌ایم بلکه صرفا در یک خانه زندگی می‌کردیم یا این‌که اساسا این خانه مال آذر است و اگر او ازدواج کند موقعیت دو خواهر دیگر به خطر می‌افتد، اطلاعات حیاتی پیرنگ است که می‌شد در جایگاه بهتری از نمایشنامه و با پرداختی دقیق‌تر استفاده شوند.

با همه این نقص‌ها، مرده ریگ درام سرپا و نمایشی سرگرم‌کننده است. می‌توان به موقعیت و نسبت آدم‌ها با آن اندیشید و این نمایش را با خود به بیرون سالن برد، چیزی که در برهوت امروز تئاتر ایران کمتر رخ می‌دهد.

علیرضا نراقی