هسته گوهرین افسانه

نگاهی به نمایش ”تاجِ عروس, خاله و خروس” نوشته و کارگردانی ”احمد سلیمانی”

نمایش "تاجِ عروس، خاله و خروس"در حوزه تئاتر کودک در تالار هنر اجرا می شود. این نمایش که مضمونی افسانه ای دارد و مختص مخاطب کودک است سعی دارد به وسیله مضمون مذکور آموزه ای اخلاقی را مطرح کند و از کارکرد تربیتی تئاتر کودک در جهت ارتباط با مخاطبش استفاده کند.

نوشتار حاضر می خواهد تا ضمنِ بهره گیری از مضمونِ نمایش احمد سلیمانی و تطبیق آن با نظر نورتروپ فرای در باب افسانه، به این پرسش پاسخ دهد که آیا مضمون نمایش فوق توانسته مبانی موجود در افسانه را به درستی بیان کند یا خیر؟ از همین رو ابتدا خلاصه ای از نمایش "تاج عروس، خاله و خروس" نگاشته می شود و سپس به طور اجمالی به نظر فرای در باب افسانه و نمود آنها در نمایش، پرداخته خواهد شد.

خلاصه نمایش: در یکی از آبادی های ایران زمان عروسی دختر حاجی الماس فرا رسیده است، در حین مراسم حاجی الماس متوجه می شود دخترش تاج مروارید ندارد و چون باور بر این است که: دختری که تاج مروارید نداشته باشد نگون بخت خواهد شد عروسی نیمه تمام می ماند تا زمانی که تاج مروارید فراهم شود و بر سر نو عروس آبادی قرار گیرد. از این رو داوطلبانی پیدا می شوند تا بروند و تاج را از استاد تاج ساز بگیرند؛ اما استاد تاج ساز مروارید ندارد از اینرو آنها باید به آبادان نزد ناخدایی بروند که حرفه اش پیدا کردن مروارید از دریا است، اما ناخدا و جاشوهای او در خوابند و تا زمانی که خروس هایِ "خاله" آوایِ سحری شان را نخوانند بیدار نمی شوند. در نهایت داوطلبان در خانه خاله، خروس ها را پیدا می کنند، اما خروس ها صدای شان گرفته و نمی توانند بلند بخوانند زیرا چند روزی است که خاله غمگین است؛ در این کوشش آنها می فهمند که علت غمگینی خاله برخورد ناشایست حاجی الماس با خاله بوده است. در نهایت با دلجویی حاجی الماس از خاله، خروس ها می توانند بخوانند و به تبع آن، ناخدا به دریا می رود و می تواند مروارید بیابد و استاد تاج ساز نیز مرواریدها را به تاج بزند و دختر حاجی الماس تاجدار شود و عروسی دوباره برقرار شود.

نورتروپ فرای در کتاب "صحیفه های زمینی" مولفه هایی را برای داستان های افسانه ای مطرح می کند و هر فصل از کتاب خود را به آن اختصاص می دهد. از نظر فرای، افسانه، بر خلاف اسطوره که تجلی خدا یا خدایان و وحی آنان است، محصول خلاقیت انسان است و جهان انسانی و دنیوی غالب است؛ از این رو مفاهیم اخلاقی که مکان و زمان شان در این جهان است، در آن مطرح می شوند. در چنین جهانی قهرمانان مرد یا زن برای رسیدن به مقصود خویش رنج می کشند، یعنی با حوادثی مواجه می شوند که می بایست بر آنها غلبه یابند؛ در این مواجهه تقابل خیر و شر صورت می گیرد و شرط "صعود" قهرمانان نشان دادن فضیلت و توانایی شان می شود. اما آنچه که مواجهه را ضروری می سازد، این است که وضعیتی دچار نقص و تزلزل شده؛ "فرود" صورت گرفته نشانِ از میان رفتنِ هویت و پریشانی حافظه است. بحران های پدید آمده و غلبه بر آن، نتیجه تلاش ها و رنج های انسانی است که درصدد رفع موانع برای بازشناسی و بازیابی هویت پنهان - یا از دست رفته خود - هستی اش است. از نظر "فرای"، برخلاف الگوی فریتاگ که فرود داستان پس از لحظه اوج نمایشنامه صورت می گیرد، در افسانه فرود در آغاز داستان وقوع میابد که همان بی نظمی آغازین است. کنکاش های بعدی، درونمایه صعود افسانه است؛ صعودی که نشان می دهد: ما خود آفریدگاریم. در این "چرخه"، هسته گوهرین رویداد که اساطیری است جلوه می کند و انسان با آن یگانه می شود. هسته گوهرین آن عنصر و یا رویدادی است که تمامی کنش ها به خاطر آن صورت گرفته و به موجب آن وضعیتی نوین و به سامان برقرار می شود.

پس از مقدمه فوق، اکنون به این سوال پرداخته خواهد شد که آیا مبانی و فضای افسانه در نمایش آقای سلیمانی به درستی مطرح شده اند؟ از این رو بررسی را با طرح گزاره های بنیادین افسانه آغاز می کنیم.

۱- افسانه، خلاقیت انسان و جهان دنیوی: در نمایش "سلیمانی" جهان انسانی و دنیوی از طریق انیمیشنی که به وسیله پروژکشن تابانده شده، نمایش داده می شود. این نشانه از طریق رفتارهای غیرقدسی و عادی که توسط پیرمردان ابتدای نمایش اجرا می شود، تکمیل شده و با دغدغه دیگر جهان انسانی که عروسی است، پیوند می خورد. آنچه که در این نظام رعایت نشده تناسب عناصر نمایشی با یکدیگر است؛ یعنی طراحی انیمیشن با رفتارها و میزانسن در نظر گرفته شده، از نظر رنگ، نور پردازی و فرم بازی ها ارتباطی ندارد و نتوانسته در ابتدای نمایش جهان منظم و دنیوی را نشان دهد؛ جهانی که قرار است در آن فاجعه ای رخ دهد. از این رو در همان آغاز نمایش به جای آنکه جهان منظم و مرتبی که از مبانی ابتدایی شروع یک قصه است را مشاهده کنیم با عناصر ناهمساز روبروییم و این وضعیت تا پایان نمایش ادامه می یابد. از آن رو که کنش آغازین افسانه در جهان دنیوی صورت می گیرد نبود دکور مناسب، که می توانست به خلق میزانسن های بدیع کمک کند و فضای دنیوی را نشان دهد، علت نامنظمی عناصر موجود و فضای خلق شده می شود و از این رو تصاویر پخش شده از پروژکشن نه فضایی را خلق می کنند و نه در کنش شخصیت ها تاثیر می گذارند و خلاقیت انسان که منشاء انسانی افسانه است و زمان و مکان دنیوی موجود در افسانه محدود به واژه ها می شود؛ یعنی در مورد آبادی، دریا، کشتی، شهر آبادان تنها صحبت می شود و نیروی تخیل که سازنده مکان ها و روابط در افسانه است به مغاک می افتد.

۲- فرود و هویت از دست رفته: داستان از زمانی آغاز می شود که حاجی الماس مسئله فقدان تاج مروارید را مطرح می کند؛ و این آغاز بی نظمی است، اما از آن رو که عناصر مذکور تناسبی با یکدیگر ندارند و نظمی مشاهده نشده آغاز داستان نیز با مشکل مواجه می شود. از سویی دیگر تاکید نویسنده – کارگردان بر عنصر کلام، بخش عمده ای از تصویر نمایش را تحت تاثیر قرار داده، تا به دانجا که سلیمانی این روند را به قدری تکرار می کند که نه می تواند موقعیت ها و مکان های متفاوت را نشان دهد و نه به تصویرسازی ای منطبق با مفهوم کارش دست یابد؛ به جای آنکه این فرود و بی نظمی آغازین را در جهان انسانی و به تبع آن در جهان صحنه تئاتر مشاهده کنیم، تنها به مخالفت های کلامی حاجی الماس و غش کردن او محدود می شویم؛ در حالی که برای مخاطب کودک آنچه که جذاب و بیاد ماندنی است در وهله نخست "تصویر" است. کودک شناسایی خود را از تصویر آغاز می کند؛ هر چه پرداخت این تصاویر و پیوند آن با زندگی طبیعی کودک بیشتر باشد ماندگاری آن در ذهن کودک نیز بیشتر است. از سویی دیگر برای آنکه "از میان رفتن هویت" مطرح شود ابتدا باید هویت نشان داده شود. این هویت چیست؟ هویت در نمایش سلیمانی در مروارید ممثول شده اما از همان ابتدا تا به انتها هیچ نشان و تصویری از مروارید یافت نمی شود و تنها به نام بردن آن اکتفا می شود. بدیهی است مادامی که عناصر نمایش به درستی معرفی نشوند بسط آنها نیز با مشکل و ابهامی که نشات گرفته از بدفهمی خالق اثر است، روبرو می شوند.

۳- تقابل خیر و شر، رنج صعود: دغدغه اساسی سلیمانی گفتن قصه ای است که به آموزه ای اخلاقی ختم شود: همسایه ات (دیگری) را آزار مده! از نظر سلیمانی این گزاره شرط به زیستن انسان ها در جهان دنیوی است. اما نکته اساسی در ساختار افسانه صرفا آموزه اخلاقی نیست. به زبانی دیگر افسانه تشخص اش را از آموزه اخلاقی نمی گیرد، بلکه اخلاق همچون دیگر مضامین موجود در افسانه جزئی از داستان است و نه تمامیت آن. زبان داستان سرایی سلیمانی شعاری می شود از آن رو که داستان می گوید تا به گزاره ای اخلاقی برسد، به جای آنکه این اخلاق مستتر و جاری در کل داستان باشد. در متل ها و داستان های عامیانه ای چون گنجیشکک اشی مشی، حسن کچل، بز زنگوله پا و ... هیچ گاه امر اخلاقی همچون "شعار" جلوه نمی کند، بلکه خود داستان فرآیندی اخلاقی را در تار و پود خود دارد؛ از این رو نیازی نبوده که نتیجه گیری اخلاقی به صورت شعاری مطرح شود، زیرا انسان در هر ساحتی، کودک یا بزرگسال، به طور طبیعی در محیطی اخلاقی رشد می کند و هنگامی که آن داستان را حفظ می کند، چون در مکانیزمی اخلاقی قرار دارد، آن داستان نیز در بر اساس آن مکانیزم عمل می کند. به دلیل ضعف مطرح شده تقابل خیر و شر نیز ناقص نمایش داده می شود. شر کیست؟ حاجی الماس است که به دلیل رفتار ناشایست با نیروی خیر (خاله) موجب شده شادی از خانه و عروسی دخترش، که نشانی از تمام شهر است، ناپدید شود. اما آیا نباید این شرارت تصویر شود؟ ضرورت به تصویر کشیده شدن شرارت این است که رنج و شایستگی داوطلبان - که مشخص نیست چرا در ابتدا سه نفر هستند، در صحنه ای دو نفر و در صحنه ای دیگر یک نفر- برای حل معما اهمیت یابد و به تبع این اهمیت یافتن حل معما نیز تاثیرگذارتر شود. در حالی که از شرارت و تاثیر آن در طول رویداد نه نشانی یافت می شود و نه در تصویر حاجی الماس به عنوان نیروی شریر داستان تحولی رخ می دهد. او همان است که بود تنها استرس ناشی از ناتمام ماندن عروسی دخترش رفع شده است. بدین طریق است که مفهوم "ما خود آفریدگاریم" در طول کار تحقق نمی یابد، زیرا نیروی شرور حضور کنشمندی در طول رویداد ندارد؛ از این رو آفریدگار بودن انسان و جهد او برای بسامان کردن اوضاع در سطح رفتارهای کمیک و طنازانه باقی می ماند و تلاش خالق اثر، کوششی برای خنداندن مخاطب می شود.

۴- هسته گوهرین: ماهیت یک افسانه، حول ذات آن شکل می گیرد. ذات چیزی است که اگر آن را از هستی بگیریم، آن هستی بر جا نمی ماند. در افسانه نیز ذات نه تنها شکل دهنده رفتارها و کنش های اجتماعی و عاطفی است، بلکه تمامی موقعیت های جهان خیالی افسانه را در بر می گیرد و رویدادها را نظم می بخشد. اما اگر ذات حذف یا نادیده گرفته شود ضرورت وقوع رویدادها نیز از میان می رود. از این رو ذات یا هسته گوهرین یک افسانه تمامیت افسانه را در بر می گیرد. ذات توامان ساختار است و محتوا. برای مثال ذات افسانه "حسن کچل"، "چل گیس" و اسارت آن نزد دیو سیاه است و نیز در شیشه عمر دیو – شی که می تواند تمام جهان را دگرگون کند - ممثول شده است. تمام تلاش های مادر حسن، چیدن سیب ها و بیرون کردن حسن از خانه و مواجهه او با جهان دیگر، از آن رو ضرورت و معنا می یابند که حول یک کنش و عنصر بنیادین قرار می گیرند. در نمایش سلیمانی "مروارید" ذات افسانه است. عنصر و نیرویی که "بود و عدم اش" تمام جهان نمایش را متاثر می سازد و بناست تا بر فهم و رفتار مخاطب کودک نمایش نیز اثر بگذارد؛ در حالی که هیچ نشان و اثری از جسم "مروارید" نیست؛ همچنان که هیچ نشانی از عروس و داماد، که قربانیان اصلی بی اخلاقی نیروی شرور اند، وجود ندارد. بی تردید کارگردان کار ضرورتی برای نشان دادن مروارید پیدا نکرده و صرفا به درک مخاطبش از مروارید بسنده می کند؛ بدین صورت که از مخاطبانش از شکل و رنگ مروارید سوال می پرسد و بدین طریق مشارکت فهم کودکان با ذات افسانه را می طلبد. اما، آیا مقصود کارگردان از مروارید منطبق با فهم مخاطبانش از آن شیء است؟ بی تردید چنین نیست؛ زیرا پرداخت و مقصود کارگردان جهتی اخلاقی دارد و به دشواری بتوان گفت که فهم کودک از یک شیء منطبق با اخلاق اجتماعی و عرفی است. در اینجا نقض غرض، روی می دهد: سلیمانی می خواهد برخوردی استعلایی با مروارید داشته باشد در حالی که درک مخاطبانش اینگونه نیست، اما سلیمانی به همان درک مخاطبانش اکتفا می کند؛ نقض غرض است زیرا کارگردان درک درستی از ذات افسانه اش ندارد. نتوانسته ارتباط معنایی و کنشی "مروارید" را با جهان زیر دریا که همچون موقعیت ناخودآگاه در اندیشه مدرن می ماند، ارتباط آن با آسمان و زمین که همچون نشانی از ماه و باروری است، ارتباط آن با رابطه زن و مرد که ممثول در مراسم عروسی و وحدت ضدین است را نشان دهد و در چنین جهان خیالینی مخاطبش را مشارکت دهد. در واقع "مروارید" ماه، عروس، خاله، خروس ها و تمام نیروی باروری هستی و در نهایت آن "پیدایِ پنهانی" است که توسط نیروی شرور به فراموشی سپرده شده؛ از این رو کنش اصلی باید معطوف به بازیابی آن باشد.

حال بازگردیم به پرسش مقاله: آیا نمایش فوق توانسته مبانی موجود در افسانه را به درستی بیان کند یا خیر؟ افسانه جهان ویژۀ خود را دارد. برای نمایش دادن آن می بایست فضایی مبتنی بر جهان خیال انگیز افسانه به وجود آورد. اینکه از "جهان" حرف می زنیم، در واقع از تمام ابعاد صحنه تئاتر و امکان های دیداری و حرکتی در آن سخن می گوییم. اینکه به جای ساختن جهان خیالین افسانه و مشارکت مخاطب در زیبایی ها، تنها به بازتاب تصاویر انیمیشن بر پرده اکتفا کنیم و ذات افسانه را نادیده انگاریم، بدین معنا است که افسانه به درستی فهم و نمایش داده نشده و تخیل خود را در زبان و ابتدایی ترین میزانسن ها محصور کنیم؛ و این نافی تخیل شاعرانه کودکان است.

عرفان ناظر