تبادلی در خور تحسین

نگاهی به نمایش ”تل ضحاک” کار مشترک ایران و سوئیس

نمایش "تِل ضَحاک" دوگانه­ای برگرفته از دو اسطوره ملی سوئیس و ایران است که گروه ایرانی "دن کیشوت" نمایش تل را بر اساس نمایشنامه­ ویلهلم تل، اثر شیلر، اجرا کرد و گروه سوئیسی "مس اند فیبر" هم ضحاک ماردوش، افسانه کهن ایرانی، را کار کرد. دو گروه در توافقاتی فرهنگی بر آن شده اند تا نگاه امروزی و نوین خود را از آن دو ارائه دهند. نام این نگرش، دگرگونی و حتی دگردیسی را می توان دراماتورژی گذاشت. نوعی دراماتورژی که گروه ایرانی به دگردیسی فرهنگی دست یافته و گروه سوئیسی بر آن بوده تا اسطوره را متناسب با زمانه اکنون اجرا کند. تِل: گروه "دن کیشوت" قصد داشته تا پاره هایی از متن شیلر را، بر اساس تطابق فرهنگی و تاریخی، تبدیل به ماجراها و شخصیت هایی ایرانی کند. اینکه قهرمانان برای رسیدن به قدرت و پای بندی و پیوستگی در قدرت از هر نوع خطا و جنایتی فروگذاری نمی کنند. در اینجا گروه بر آن است تا هم قهرمان و هم ضد قهرمان، هر دو را به باد نقد بکشاند، اما این با توجه به روال تاریخی چندان هم عقلانی و منطقی نیست، زیرا موضوع فرهنگی بوده و همیشه تعاریفی برای برقراری قدرت با سوءظن همراه نیست. این طبیعت بشر است که نیاز به پذیرش چارچوب ها را دارد، حتی در همان اروپا هم که خود را منادی دموکراسی معرفی می کنند، خون هایی ریخته شده که یک دهمش در مرزهای جغرافیایی ایرانیان ریخته نشده است، زیرا در بخش ضحاک خیلی یکه تازی می شود؛ در حالی که این طور هم نیست. حتی خود متن ویلهلم تل هم بیانگر چنین تناقضاتی است. بالاخره آنان هم برای رسیدن به دموکراسی خون ها داده اند و انقلابات متعدد در اروپا با ستم ها و قتل ها همراه بوده است. این ها را می نویسم تا خیال برخی از مخاطبان، که احساس کرده اند با دیدن این دو نماش به آن ها توهین شده، راحت شود؛ از این جهت که این دو نمایش فقط یک نگاه به بخشی از تاریخ سیاسی دارند که در آن قهرمانان و ضد قهرمانان برای تصاحب قدرت مقابل هم قرار گرفته اند و قتل ها کرده اند. باید به این رویارویی تاریخی صحه گذاشت، زیرا روال تاریخی همین بوده و در این مسیر قهرمانانی، خواسته یا ناخواسته، برای جلوگیری از توحش، کشتارهای جمعی و پیش گیری از ستمگری پا پیش نهاده اند. بالاخره قهرمان ابعاد مثبتی هم دارد و او برای دیگران ازخودگذشتگی و ایثار کرده است وگرنه تعریفی غیر از این نمی توان برای قهرمان قائل شد. طبیعت انسانی این را هم می طلبد که از زمانه قابیل و هابیل دو بعد منفی و مثبت در چالش برای تصاحب بخش های مادی زندگی وجود داشته است، اما این نگاه تک سویه و یورش گر چندان هم نمی تواند مبین یک نگاه برآمده از نیازهای متعالی بشر باشد، زیرا همه چیز ضد مرد است و البته بسیار اشتباه. اینکه در خانواده ای، قدرتمندان چشم و چال هم را درآورده اند، دیگر ربطی به قهرمانان ندارد. اینکه قتل هایی داخل خانواده صورت گرفته باز هم به دور از اصول قهرمانی است، زیرا قهرمان تابع شرایط است و از حقوق اولیه خود هم می گذرد تا بتواند در استقرار زندگی برای دیگران تلاشی کرده باشد. بنابراین، با آنکه با مضمون فعلی این اثر اصلا موافق نیستم یا دست کم با بخش هایی از آن مخالفم، اما تلاش فرم گرایانه این گروه دیدنی است. اینکه بتوانی با پوشاندن لباس پهلوانان زورخانه و موسیقی آنجا و حتی لنگ و کباده و میل، فضایی غیرمتعارف از یک نمایش را ایجاد کنی، بیانگر ایده های فرم گرایانه نوینی است که چالش تازه ای را پیش روی تماشاگر قرار می دهد. حالا از این منظر باید مرد ایرانی را دید و ای کاش قهرمان و ضد قهرمان به یک چوب نمی سوختند. یعنی تر و خشک با هم سوزانده نمی شدند که این دودش دردآور است و سوزاننده. اینجا کمی نیاز به تفکیک است، چون تاریخ خود گواه خوب و بد مردان است. سیاست هم چنین می طلبد که آدم ها از هم تفکیک شوند. تطابق یک متن خارجی در فضای ایرانی، هوشمندی کارگزاران فرهنگی این گروه را اثبات می کند که با مطالعه و دقیق بوده اند، اما یورش بردن به بخش های حقیقی و قابل دفاع چندان به مذاق ایرانیان خوشامد نیست. اینجا ایران است و خوب و بدش برای ما قابل درک است که در وجودمان آن را به خاطر سپرده ایم و اینکه تحت تاثیر نگاه بیگانه باشیم و بخواهیم از بیخ و بن همه چیز را بزنیم، که شاید این هم عنوانش دموکراسی خواهی تلقی شود، سخت به بیراهه رفته ایم. ضحاک: نمایشی که در آن سعی شده اصل افسانه روایت شود، البته با ابزاری نو و کارآمد. شاید این گروه موفق ترند، زیرا سعی کرده اند اصل و اساس داستان را حفظ کنند. البته خواسته اند پا را فراتر از تاریخ باستان بگذارند و موفق هم می شوند. به همین تعبیر، ضحاک ضد قهرمانی رد شده است و کاوه و فریدون دو قهرمان ایرانی اند که در مقابله و ستیز با ضحاک قد علم می کنند و او را شکست می دهند. آنان حتی، به دستور فرشته آسمانی، ضحاک را نمی کشند و در دماوند زندانی اش می کنند. این خود ستیزی قهرمانه است که در آن گذشت جای کینه و انتقام را می گیرد. نمایش روی یک سکو سوار است و مانند کار قبلی، یک پارودی و مضحکه از یک قصه قدیمی است. قرار نیست چیزی جدی تلقی شود. یک شوخی خنده آور که هنوز هم تلخی یک جنایت بزرگ را در برمی گیرد. ضحاک مرد ضد جوان است. او مغز جوانان را خوراک هر دو مار روییده بر دوش هایش می کند. این مغزها بیانگر تفکر جوان و نوآوری اند که به مرور از بین می روند. کاوه آهنگر که شانزده جوانش را خوراک مارها کرده، در مقابل کشتن جوان هفدهمش قد علم می کند و حاکمیت ضحاک بر جغرافیای ایران زمین را نمی پذیرد. این سرآغاز قیامی مرمی است که از میان توده زحمتکش مردم آغاز و همین طور رو به بالا گسترده می شود. از آن سو نیز فریدون می آید تا از طبقه پادشاهان بتواند این بیگانه زورگو را بتاراند. او و کاوه دست در دست هم به جنگ با ضحاک می شتابند. این موفقیت بیانگر پیروزی دو قهرمان است. همان چیزی که در نگاه نمایش تل و گروه ایرانی گویی نادیده انگاشته شده است. ضرورت تاریخی قیام قهرمانان را کاوه به درستی پاسخ می دهد. کاوه اهل تصاحب قدرت نیست، اما کشتن بچه هایش او را به طغیان واداشته و تا انتقام نگیرد، کوتاه نخواهد آمد. او مردم را به جنگ می خواند، چون همه به نوعی در این ضایعه انسانی همدردند. بنابراین قهرمان وجودش همواره ضرورت داشته، اما در دنیای امروز شاید نیاز به قهرمان کمی متفاوت شده باشد، چون علم و آگاهی چنین منظوری را تداعی خواهد بخشید. یک دلقک دقایق ابتدایی ما را می خنداند و بعد نمایش آغاز می شود. هر نفر چند نقش را ممکن است بازی کند. این کار همانند اغلب کارهای آلمانی زبان، مبتنی بر روایت گری و فاصله گذاری و شیوه برشتی است. البته امکانات تکنولوژیک در آن به روز است و بار نمایشی آن به دلیل استفاده از روروک بچه ها و جنگ های ساختگی با ضرباهنگ تند مواجه می شود و این روایت ها را زود به سرانجام خواهد رسانید، برخلاف ریتم نسبتا آرام نمایش تِل است. شاید نیاز باشد که علی اصغر دشتی هم مانند نیکلاس هلبلینگ سوئیسی در برقراری ضرباهنگ نمایشش تلاش بیشتری کند. در پایان باید گفت که این دو نمایش نتیجه یک کار فرهنگی مشترک است و یکی از بهترین تجربیات و تبادلات اسطوره ای به شمار می آید. تلاشی که قدرت گروه ایرانی را نمایان می کند و نشان دهنده این است که تئاتر ایران در مسیر یافته های حقیقی اش و جست وجوگری، به جاهای زیبا و باریک بینانه و اندیشمندانه ای رسیده است. یعنی باز هم می توانیم و می شود تجربیاتی از این دست را انجام داد که این خود در تحول و پویایی تئاترما نقش بسیار موثری خواهد داشت.