یک قربانی بی گناه

نگاهی به نمایش”دزدمونا” نوشته ”جولانتا جوزکیویچ” و کار ”آناتولی فروسین” از استرالیا

اگر بخواهی "دزدمونا"را پیش از مردن به عجز و لابه بیندازی تا شاید حسادت اتللوی مغربی بخشکد و او را نکشد، توانسته ای تفکر تازه­ای را ایجاد کنی که با دراماتورژی درام نویی را شکل دهد.

گروه استرالیایی نیز بر آن بوده تا برداشت خود را از متن اتللو و شخصیت دزدمونا، که برگرفته از اندیشه ویلیام شکسپیر است، در شرایط تازه ای ایجاد کند و ماحصل آن، همین تقابل در خلوت دزدموناست. شاید این گونه بشود نگاه زنانه را بر متن شکسپیر تحمیل کند تا فرصتی هم برای بازاندیشی در این نگاه مردسالار به وجود بیاید؛ یعنی بستر این دزدمونا، همانا حیاط خلوتی برای بازاندیشی در قتل دزدموناست، زیرا اتللو در درون خود با دیاگوی ضد قهرمان مقابله می کند و از او هم شکست می خورد، چون اقدام به کشتن همسرش می کند. در حالی که او می توانست از این توهم و حسادت ویرانگر دست بکشد و آزادانه تر به مسیر زندگی اش ادامه دهد. شاید این یکی از آمال و آرزوهای انسانی باشد که بتواند پیش از وقوع هر حادثه ای به آن تمام و کمال فکر کند و حتی فراتر از آن، گاهی گذشت و بخشش را نیز اسباب بهتری برای تدوام زندگی خود و دیگری لحاظ کند. این ها هم شدنی است، اما کم پیش می آید، چون آدم از کینه و نفرت، به همان اندازه عشق و محبت، لذت می برد؛ در حالی که انسان حقیقی در هر شرایطی تابع نیروی عشق است. این مباحث در دقایق پیش از مرگ دزدمونا، می تواند سرآغاز ماجرای تازه ای باشد که ما از آن به عنوان دراماتورژی یاد کرده ایم؛ در متن شکسپیر دخل و تصرف می شود و از شخصیت نمایش خواسته می شود تا یک موقعیت تازه را فقط به شکل تک نفره بازی کند. این تک نفره شدن هم فرم و شکل اجرا را رقم می زند؛ به گونه ای که می توان گفت نمایش دزدمونا در بستری درون گرایانه و با تکیه بر اکسپرسیونیسم صحنه تداعی می شود. این وجوه درونی "دزدمونا" مقابل دیدگان تماشاگران قرار می گیرد و در اصل ظاهر دزدموناست که دارد با اتللو حرف می زند؛ در حالی که این مرد منتقم در صحنه حضور ندارند. پس این ها عجز و لابه های درونی دزدموناست که به ناحق قربانی یک حسادت بی پایه و اساس شده است. اگر بپذیریم که این وجوه درونی و منفی شخصیت اتللو است، می توان گفت که او در خلوت و درون خویش به چنین نگاه بدبینانه ای از خود رسیده که می پندارد دزدمونا به او خیانت کرده است. بهانه هم یک دستمال سرخ است که به چنین سوءتفاهم ویرانگری دامن می زند. با این حساب نمی¬توان از این خلوت برداشت اشتباهی کرد، چون این گروه استرالیایی قصد دارد تفکر شکسپیر را به بازی می گیرد تا بلکه بتواند در تعیین سرنوشت "دزدمونا" دخل و تصرفی کرده باشد.

این بازی، سخت، غامض و پیچیده است، زیرا کشتن، آن هم بی دلیل، دردناک خواهد بود. چرا عشق زیادی حسادت را در انسان می رویاند، چرا این حسادت توهمات را در دل و روح آدمی می گستراند، چرا این توهمات فرصت بازاندیشی و درست اندیشی را از انسان می گیرد و چرا نداشتن تفکر اساسی موجبات کشتار یک آدم یا آدمیانی را فراهم می کند؟ می توان گفت دزدمونا با خویش خلوت کرده و شاید این تمرینی است برای انجام واگویه پایانی زندگی اش تا بتواند خود را نجات دهد. بالاخره او هم در مقابل یک انسان حق دفاع از خود را دارد، به ویژه در این موقعیت که هیچ خطا و گناهی هم از او سر نزده است. این موارد دست به دست هم می دهد تا بتوانیم این خرده پیرنگ برگرفته از اتللوی مغربی را بسیار دقیق و دردناک تر از آن متن شکسپیر تلقی کنیم، زیرا اینجا چیزهایی گفته می شود که تامل و بازاندیشی دیگرگونه ای را برای تماشاگر فراهم می کند تا بتواند بر احوال و مظلومیت یک زن بی گناه دقیق تر شود. اگر هم بپذیریم دزدمونا بی دلیل در خطای تراژیک یک مرد گرفتار آمده است، باید بگوییم که چه بی گناه این زن به مسلخ عشق برده شده است. این ها تعابیر و تفاسیری است که می تواند در بازنمایی یک درام نو ما را به وجد آورد و در نتیجه دریابیم اتفاق بایسته ای در صحنه افتاده است. از سوی دیگر این احوال هم بستری شاعرانه به خود گرفته تا حقیر شدن یک زن در دست انداز بلا و مصائب را نمایان کند. مگر ما به مظلومیت ایرج و سیاوش و مردانی چنین غبطه نمی خوریم؟ این بار هم شرایط مرگ دزدموناست که چنین غبطه ای را بر ما روا می دارد. مگر این احوال هم خارج از تعریف مظلومیت انسان است؟

شاید شکسپیر در آن روزگار فرصتی نداشته که به زنان هم امکان بازنمایی رفتار دفاعی و مقابله جویانه را بدهد؛ چنانچه در کنار دزدمونا، افلیا هم چنین بخت تیره ای دارد، اما در روزگار ما، کسانی مثل محمد چرم شیر و رضا گوران "هملت" را از منظر افلیا بازآفرینی و حتی بستر جنون هملت را فراهم می کنند تا به سزای اعمالش برسد. این گروه استرالیایی هم فقط می خواهند با تکیه بر بی گناهی دزدمونا این فرصت را بدهند که همه آگاه شوند، چقدر دردناک خواهد بود با تمام این احوال بازهم یک قربانی باشی.

اما اجرا به دلیل اتکای به کلام و با توجه به انگلیسی بودن زبان آن و نداشتن بالانویس، بازهم نتوانست در حد انتظار بیشتر تماشاگران ایرانی واقع شود. از سوی دیگر بازیگر هم نمی خواست از ورطه کلمات فاصله بگیرد، زیرا این تک گویی در اتکای به کلام واگویه می شد؛ یعنی حرکات ریزی برای این بازی طراحی شده بود که نمی توانست به طور مستقل شتابی در برقراری ارتباط با صحنه ایجاد کند. می شد طور دیگری این فضا را برای تماشاگران بازنمایی کرد که آن دیگر تعریف و اجرای دیگری را می طلبد.

رضا آشفته