جمیله ای است عروس جهان ولی هشدار

درباره نمایش حافظ

کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد/ آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد/ گله دزدان از دور بدیدند چو آن/ هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد/ آن چه دزدان را رای آمد بردند شدند/ بد کسی نیز که با دزدان همی یک سره شد/ رهروی بود در آن راه درم یافت بسی/ چون توانگر شد گویی سخنش نادره شد/ هرچه پرسیدند او را همه این بود جواب/ کاروانی زده شد کار گروهی سره شد

شاعری در قرن چهارم هجری این شعر را یا بهتر است بگویم این داستان تلخ اما واقعی را سروده است. داستان ساده اما پرمعنای کاروانی را روایت می‌کند که از بد حادثه دچار سیلی می‌شود و دزدان در کمین، کاروان را غارت می‌کنند، غافل از اینکه کسی شاهد این غارت است و او پس از این خیالش از بابت دزدان راحت می‌شود که سهمشان را برده‌اند. او به سراغ بازمانده کالای کاروانیان می‎رود و به ناگهان صاحب درم، دینار و سکه‌های زر می‌شود و به قول شاعر گویا لبیبی با اینکه عقلش را از دست داده بود، حرفش خریدار پیدا کرده بود و هرچه از او می‌پرسیدند می‌گفت کاروانی زده شد، کار گروهی سره شد.

هیچ تفاوتی ندارد که این داستان مربوط به کدام دوره تاریخی ایران باشد قرن چهارم، پنجم، ششم و هشتم هجری یا مقارن با دوران پرتلاطمی که حافظ در آن می‌زیسته است. در همه این دوران‎ها کاروان ایران به غارت رفته است، کار ناکسانی سره شده و شاعر کم‌آوازه فقط به دلیل توصیف بسیار واقعی زمانه‌اش و به تعبیر من بسیاری از دوران‌های تاریخی ایران‌زمین ماندگار می‌ماند و مصرعی از شعرش به ضرب‌المثلی مبدل می‌شود که سرنوشت تراژیک گروهی از مردمان سرزمینی بزرگ بلکه جهان را به نمایش می‌گذارد. ربط این ماجرا به اپرای حافظ در این شب‌ها که در تهران اپرای «حافظ» را اجرا می‌کنیم و پیش از این و حتی در اجرای شیراز که مردمانش سعادت همجواری با حضرت حافظ را دارند این است که از زبان بسیاری از تماشاگران شنیده‌ام که می‌گویند ما با دوران سخت زندگی حافظ و بلندنظری او در کنار مردمان سیاه‌بخت شیراز یا به تعبیری درست‌تر ایران‌زمین آشنا نبوده‌ایم و خوشحالیم، برای همین تماشاگرانی داریم که بیش از شش، هفت بار به تماشای این اپرا نشسته‌اند و شاید در عین شادمانی از اینکه با چهره واقعی حافظ روبه‌رو می‌شوند غبطه می‌خورند که چرا پیش از این حافظ شادخوار و شادزی و بی‌پروا در عیش و نوش و بی‌خبر از رنج و درد دیگران را در ذهن مجسم کرده‌اند.

حتما شما هم این داستان مضحک را شنیده یا خوانده‌اید که حافظ به دلیل ترس از دریا به سفر نرفت و در ایران ماند. من واقعا نمی‌دانم چگونه یک انسان عاقل می‌تواند چنین یاوه‌ای را باور کند و از خودش نپرسیده است که مگر همه سفرها دریایی بوده است؟ مگر حافظ نمی‌توانسته است از راه زمینی از دیار غمزده‌اش بگریزد یا راه دیگری برای در امان ماندن از ستم چیره بر روزگارش بیابد؟ من در اپرای حافظ بی‌آنکه از خود چیزی اضافه کنم براساس غزلیات حافظ روزگار دزد زده و کاروان در آب فرو رفته و ایران را به نمایش درآورده‌ام و ستم امیر چوپان‌ها و امیر مبارزالدین‌ها بر خاک و مردم ایران و بر حافظ را روایت کرده‌ام. با تمام احترامی که برای همه حافظ‌پژوهان و حافظ‌شناسان قایلم و از نتایج کوشش آنها بهره‌مند شده‌ام اما آزرده‌ام از اینکه این بزرگواران چرا تمام هم و غم خود را صرف این کرده‎اند که یکی از ایشان ثابت کند که او مهرپرست بوده است، دیگری ثابت کند او مسلمان خالص و مخلص بوده است، یکی تمام مدت در پی اثبات این باشد که با ادله بگوید که حافظ عارف بوده یا نبوده و کمتر کسی این شاعر را یک گزارشگر با ایمان، دردمند، غصه‌خوار ایران و ایرانی فرض کرده باشد. در اپرای حافظ این فرض از مسلمات است که حافظ در بدترین شرایط ایران را ترک نگفته است اما هرگز به زنجموره کردن و افزودن‌ بر درد مردم روی نیاورده و به‌رغم سره شدن اوضاع مشتی دنیاپرست را به درستی به نمایش گذاشته است.

او از امید به روشنایی و بشارت دادن به روزگار روشنی غافل نبوده است، برای همین هم محبوب، مطلوب و عزیز جاودان ایرانیان بوده، هست و خواهد بود و اگر لبیبی شاعر به این اکتفا می‌کند که کسانی از راهزنی دیگران به ثروت و مکنت می‌رسند او همچون فرزانه‌ای که بر فراز سرنوشت انسان‌ها نشسته است و انسان را رصد می‌کند چنین می‌سراید: جمیله‌ای‌ است عروس جهان ولی هشدار/ که ‌این مخدره در عقد کسی نمی‌پاید.

بهروز غریب‌پور

کارگردان تئاتر