برداشـتی بـه تیرگـی روانشناسـی

نگاهی به نمایش«بیوه های غمگین سالار جنگ»

گسترش خود آگاهی در قرن بیستم موجب شد تا انسان به همه امور از جمله خود‌، با دید علمی یا شبه علم بنگرد. به این ترتیب انسان و رفتار و کردارش اساس ماهوی تدقیق نظری و انجام آزمایش‌های علمی شد و از این بستر علم روانشناسی نوین به واسطه نظریات فروید‌، متبلور شد.‌

فروید ماهیت انسان را به شیوه‌ای خاص بیان می‌کند.به نظر او انسان در ذات خود نه خوب و نه بد است. بلکه از نظر اخلاقی خنثی است. فروید انسان را ماحصل نهایی رشد تدریجی (تکامل) می‌داند. به اعتقاد او انسان از هر نظر در حکم یک ماشین فیزیولوژیک است که در آن کشش‌ها و انگیزش‌های ارگانیزم بیولوژیک به صورت فرایندهای فکری‌، آرزو و گرایش‌های عاطفی ظاهر می‌شوند. بدی و شرارت انسان زمانی ظاهر می‌شود که عمل منطقی انسان زیر نفوذ کشش‌های غریزی قرار می‌گیرد، بدون آنکه انسان این کشش‌ها را بشناسد و یا درصدد کنترل آنها برآید.

از این دیدگاه آگاهی باعث آزادی می‌شود و جهل انسان را به بردگی می‌کشد. از این رو تسلط اصل جبر روانی زمانی کاهش می‌یابد که خودآگاهی انسان افزایش یابد. هر چه دانش فرد از خودش بیشتر باشد احتمال اینکه عقلانی‌تر عمل کند بیشتر می‌شود.

آنچه از دیدگاه فروید در رشد شخصیت اهمیت دارد گذشته انسان است‌، زیرا شکل‌گیری شخصیت و میزان تسلط خودآگاهی انسان در آن نهفته است. فروید تصویری جذاب و خوش‌بینانه از انسان ترسیم نکرد. او اعتقاد داشت که آدمی هم چون سردابی تاریک است که همواره در تعارض و تنش به سر می‌برد؛ تعارضی که به شکست انسان ختم می‌شود. از طرف دیگر انسان‌ها در ارتباط با یکدیگر نیز به سوی غریزه مرگ و پرخاشگری گرایش دارند. فروید بر اثبات دیدگاه در مورد گرایش به غریزه مرگ انواع جنگ‌ها‌، غارت‌ها و قتل‌ها و سرخوشی ناشی از کشتن دیگران را شاهد مثال می‌آورد.

او در جایی نوشت:«در کل‌، جنبه‌های اندکی را در انسان خوب یافتم. بنابر تجربه من انسان‌ها آشغال هستند. »

این پیش زمینه روانشناسانه‌، که رویکردی تلخ نسبت به انسان دارد‌، البته در بسیاری از آثار نمایشی نیز متبلور است و نمایش بیوه‌های غمگین سالار جنگ نوشته محمد امیر یار احمدی به کارگردانی شهاب الدین حسین پور نمونه ای از این دست است . سالار جنگ که مردی متمول است‌، سه زن اختیار کرده است‌، اما اولادی ندارد. او که زندگی خوشی را می‌گذراند در ابتدای نمایش در اثر پریدن چیزی در گلویش خفه می‌شود و از او سه بیوه باقی می‌ماند‌، اما پیشکار سالار جنگ به اطلاع بیوه‌ها می‌رساند که سالارجنگ پسری نیز در خفا داشته است که اموال سالار جنگ به او ارث می‌رسد‌، به این ترتیب یک همدستی ضمنی بین پیشکار و بیوه‌ها شکل می‌گیرد و مرگ سالار جنگ را مخفی نگه می‌دارند تا بتوانند عایدی اموال سالار جنگ را برای خود محفوظ نگه دارند.

به این ترتیب نمایش محملی می‌شود برای نمایش دسیسه‌هایی که این بیوه‌ها و پیشکار سالار جنگ برای یکدیگر می‌چینند و روابط خبیثانه ای را ترسیم می‌کند که بین این افراد وجود دارد.

هر چند اجرای این نمایش با اندکی لحن طنز همراه است‌، اما در نهایت این بازی خوب گلاب آدینه و دیگر بازیگران نمایش است که آن را از بدل شدن به یک مضحکه خنده دار باز می‌دارد و بار دراماتیک اثر را همچنان سیال در سراسر آن جاری نگه می‌دارد. نکته این جاست که بازی گلاب آدینه چنان کنترل شده است که برتری خود را در نمایش به رخ نمی‌کشد و موجب می‌شود نمایش یکدست و زیبا جلوه کند و مخاطب به عمق رابطه روانکاوانه فرویدی بین انسان‌های نمایش متمرکز شود. همچنین نورپردازی بیانگرا( اکسپرسیو) جلال تهرانی نیز عامل دیگری است که بیش از پیش گرایش یاد شده را مورد تاکید قرار می‌دهد. این نوع از نورپردازی که با نور متمرکز و رنگی همراه است‌، باعث می‌شود تا نگاه بیننده دربخش هدایت شده‌ای از صحنه متمرکز شود و به این ترتیب تاثیر بازی بازیگران بیشتر شود. همه این عوامل دست به دست هم داده‌اند تا در واقع بار دیگر نمایش بیوه‌های غمگین سالار جنگ بدل به محملی برای اندیشیدن به انسان و روابط انسانی باشد‌، به راستی آنچه فروید در باره انسان گفته بود‌، آیا در این نمایش متبلور شده است‌؟

نویسنده : پریس تنظیفی