پرانتز باز پرانتز بسته

نگاهی به نمایش ”من سیاوش نیستم” نوشته سید مهدی شربتی و کارگردانی حسین فرخی

"من سیاوش نیستم"در کارنامه هنری "حسین فرخی"خبر از گرایش خاص و رویکرد نوینی می‌دهد. این گرایش بیشتر بر مبنای شاخص های هنری و زیبایی شناسی استوار است تا قابلیت های فنی.

در آثار نمایشی فرخی انواع مختلفی از نمایش های اقتباسی ساده شده از شاهکارهای بزرگ مانند نمایشنامه های ویلیام شکسپیر و نمایش هایی که درون مایه های دینی داشته و به تحولات زندگی بشر در طول تاریخ می پردازد، دیده می شود، اما کمتر نمایش هایی مانند "من سیاوش نیستم" وجود دارد. برای همین اجرای نمایش، خبر از رویکردی جدید دارد که نشان از جهان بینی خاصی در بین آثار تولیدی با مضمون دینی در تئاتر سالهای اخیر دارد.

"من سیاوش نیستم" نمایشی متفاوت در بین آثار مشابه است. آثاری که درون مایه مذهبی و دینی را به عنوان تم اصلی خود مدنظر قرار می دهند. این مسئله که مضامین دینی تا چه اندازه توسط گونه های نمایش سنتی غیر از تعزیه قابل فهم و انتقال است؟ از دغدغه هایی است که در تئاتر کشور قابل رصد است. نمایش، سیاه نمایش تخت حوضی را به صحنه می آورد، اما سیاه بازی اجرا نمی کند. گرته برداری از شخصیت سیاه برای بیان مضامین مذهبی و دینی کاری است که کمتر در صحنه های نمایش کشور مورد توجه هنرمندان تئاتر قرار گرفته است. سیاوش دانشجوی تئاتر است که با وجود تمام تنگناهای مالی، تن به روزمرگی های معمول نمی دهد و هنوز به طور کامل در قید و بندهای سفارشات رنگارنگ ارگان های مختلف برای تولید آثار تبلیغاتی و کم مایه در نیامده است. این امتیاز سیاوش در شخصیت سیاه (که روی دیگر سکه شخصیتی اوست) نیز به طور کامل وجود دارد. سیاه نمایش هم هرچند با معضلات فراوانی روبروست و مشکلات عدیده ای را بر دوش می کشد، اما در مجموع تکیه او بر شخصیت هنری اش است و می خواهد نان مهارتش را بخورد.

سیاه تا جایی بر این وجه شخصیتی خود پافشاری می کند که حاضر است دست به گدایی و دریوزگی بزند، اما هنر خود را بر سر هر کوچه و برزنی نفروشد. ارتباطات روزمره او با همسر و جامعه اش از جنس همان مسائلی است که همگی و به طور روزانه با آن درگیر هستیم. همین جاست که تضاد شخصیتی او شکل می گیرد. سیاوش از طرفی عزم حمایت از هنر خود را دارد، اما از طرفی هم تنگناهای زندگی روزمره طوری به وی فشار می آورد که نمی تواند عکس العمل مناسبی از خود نشان دهد. برای همین در برابر دغدغه نان درهم می‌شکند و تن به کاری می دهد که راضی به انجامش نیست.

نمایش با مونولوگ بازیگر سیاه آغاز می شود که در آن به گم شدن خود تاکید دارد: یک سیاه به تازگی از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته است (نقل به مضمون). با همین گفتار، تماشاگر آماده مواجهه با اثری متفاوت می شود. اثری که از بعضی جهات مانند تلفیق تعزیه و سیاه بازی که به نوعی جمع اضداد محسوب می شود، تجربه ای کارگاهی و نو و حتی جسورانه محسوب می شود. اما این وجه نمایش به طور کامل در اثر نمایشی تجلی نمی یابد و نمایش تنها به طرح آن پرداخته و ابعاد مختلف آن را مورد کنکاش و بررسی قرار نمی دهد. همین جا ایده ای که می توانست در تئاتر کشور به نمایشی تجربی و نو تبدیل شود، در حد اثری معمولی باقی مانده و در سیر حرکت تحولی و دگردیسی هنری خود عقیم می ماند.

«من سیاوش نیستم» پرانتزهای متعددی را باز می کند تا هم در شکل اجرایی و هم در مفاهیم مد نظر خود خلاقیت های بسیاری را به صحنه بکشد، اما خیلی زود پرانتزهای باز شده را می‌بندد و حرف های خود را نیمه تمام می گذارد. این مسئله به خصوص در انتهای نمایش و در بخش نتیجه گیری به خوبی به چشم می خورد. مفاهیمی که توسط نمایش بیان می شود، تنها در حد حرف باقی می ماند و هیچ کوششی برای بیان تصویری آنها در صحنه به عمل نمی آید. برای همین به نظر می رسد نمایش دارای ابتدا و انتهایی گنگ و نامفهوم است و اتفاقی که بین شروع و پایان نمایش به وقوع می پیوندد، به نوعی ماجرایی با نکات و گره های داستانی پراکنده تبدیل می شود که هیچ وحدتی آنها را به هم متصل نمی کند. بخشی از این معضل از آنجا ناشی می شود که نمایش در برقراری ارتباط بین زندگی روزمره و مفاهیم مدنظر نمایش به درستی عمل نمی کند. در اصل، انتخاب ظرف و مظروف اثر نمایشی درست انجام نگرفته و از همین رو نمایش در بیان صحنه ای خود لکنت پیدا کرده و در نتیجه روایت یکدستی در اجزای نمایش به وجود نمی آید. بخشی از این معضل به عدم یکدستی تحلیل درست نمایش مربوط است. کارگردان نمایش در بخش هایی که مربوط به زندگی دانشگاهی سیاوش است، بهتر از بقیه قسمت ها عمل کرده است. به طوری که زندگی بخشی از شخصیت او که در قالب دانشجوی تئاتر روایت می شود، زنده تر و پویاتر از وجه دیگر او یعنی سیاه نمایش سیاه بازی است. در بخش دیگر یعنی جایی که سیاه نمایش زندگی خود را در صحنه روایت می‌کند، تکیه کارگردان و نمایش بر فی البداهه پردازی شخصیت سیاه است که وام گرفته از نمایش های سیاه بازی است و نمایش در این بخش، خلاقیت کمتری از خود نشان می دهد.

"من سیاوش نیستم" نمایشی دانشگاهی است؛ به این معنی که تولیدکنندگان و تمامی مجریان آن از طیف دانشگاهیان هستند. هرچند این مسئله به خودی خود امتیاز منفی به حساب نمی آید، اما آنجا که مفاهیم نمایشی با واژگان و تصاویر دانشگاهی بیان می شود، دچار مشکل می شود. دلیل اصلی این معضل هم از آنجا ناشی می شود که قالب تئاتر دانشگاهی به مضامین روزمره و عادی با رویکرد رئالیستی روی خوش نشان نمی دهد. در این گونه نمایشها، سعی بر تصویر نمودن دنیای نمایش بر اساس مفاهیم فاخر است که در آن روزمرگی در اولویت قرار ندارد. برای همین نمایش در زندگی عادی سیاوش حرف زیادی برای گفتن ندارد. نمایش در ذهن دانشجوی بازیگر تئاتری اتفاق می افتد که از قضا ذهنیتی آشفته و پرتضاد ترسیم شده است. دو شخصیتی بودن سیاوش و تلفیق آن با شخصیت سیاه نمایش سیاه بازی بدون هیچ نتیجه گیری منطقی، در نیمه راه باز می ماند و در کلیت نمایش کارکرد خود را نمی یابد. نمایش هرچند سعی دارد تجربه ای باشد بین دو فصل تئاتری تعزیه و سیاه بازی، اما مشکل اصلی آن در عدم الفت مناسب بین این دو گونه تئاتری است. نمایش هر دو گونه را به شکلی غیر هنری و به صورت وصله ای نچسب در کنار هم قرار داده و در نهایت نتوانسته ارتباط درست و منطقی بین آنها برقرار کند. دست یافتن به فضایی ذهنی که در بعضی از قسمت های نمایش بسیار پررنگ جلوه می کند، بیشتر از آنکه به درک مفاهیم مستتر در نمایش کمک کند، به نوعی به لاپوشانی و هم پوشانی اثرات نمایشی منجر شده است. اما با تمام این مسائل من سیاوش نیستم در بخش اجرایی موفق تر عمل کرده است. در بخش متن، به دلیل عدم آگاهی از متن اصلی و بازنویسی که کارگردان از آن کرده، نمی توان نظرات قطعی داد اما در بخش صحنه ای و اجرایی نمایش را یکدست تر می بینیم. صحنه با تمهیداتی که کارگردان اندیشیده به انباری تئاتر شبیه شده است. صحنه بدون هیچ پوششی و با تزئینات پشت صحنه هر لحظه این یادآوری را به تماشاگر می کند که در صحنه تئاتر قرار دارد. چنین ایده ای برای خلق فضای ذهنی شخصیت نمایش بسیار مناسب است و رابطه دیگر عناصر اجرایی با یکدیگر به حساب می آید. صحنه بدون پرده های جانبی، حجم های سیاه که بیشتر در پلاتوهای بازیگری تئاتر دیده می شود و بازیگرانی که از گریم استفاده نکرده اند در کنار موسیقی که بسیار موجز و کاربردی انتخاب شده فضایی وهم آلود را پدید آورده که در آن دنیای اشخاص نمایش جان می گیرند.

"من سیاوش نیستم" می توانست یکی از آثار مطرح در عرصه هنرهای نمایشی باشد، اگر می‌توانست تحلیل منطقی تری برای اجرا بیابد و در ارتباط گونه های مختلف نمایش های آیینی ـ سنتی با وسواس بیشتری عمل می کرد. انتخاب های مناسب تری را بر می گزید و در استفاده از قطعات تعزیه توسط بازیگران تمرین بیشتری می کرد تا فردی خارج از دستگاه نخواند.

سعید محبی