گرگی که دیگر نمی خواهد گرگ باشد

نگاهی به نمایش ”افسانه بچه گرگ استثنائی” نوشته ”حمیدرضا پاسوار” و کارگردانی ”رضا عبدالعلی زاده”

پیش از این، بارها با داستان های طغیان فرد بر علیه موجودیت خویش، شورش و در هم ریختن شرایط موجود، میل ویرانگر به تغییر وضعیت و شکستن روزمرگی ها مواجه بوده ایم. "بچه گرگ استثنایی"هم نسخه ای ظریف و زیبا از این گونه داستان هاست؛ داستانی ساده و عمیق که ریشه اش را باید در همین میل سرکوب شده جستجو کرد.

ماجرا از این قرار است که بچه گرگی با شنیدن ندای اسرارآمیز نی چوپان مدهوش می شود و فطرت حیوانی و درنده خویی اش را کنار می گذارد تا با درآمیختن با این نوای سحرآمیز بدل به موجود دیگری شود. در این روند، نوعی شهود و کشف درونی نهفته است که رنگی از معنا و حقیقت به آن می دهد. داستان به شدت استعاری و حاکی از تاثیرپذیری بشر یا هر موجود زنده ای از آهنگ هستی است.

نویسنده با زیرکی شخصیت اصلی اش را گرگ انتخاب کرده و دلیلش این است که سبعیت ذاتی گرگ در قبال لطافت و شاعرانگی آوای نی تضادی پررنگ را رقم می زند و به ویژه برای مخاطب نوجوان این تضاد بیش از پیش به چشم می آید.

آنچه این بچه گرگ خاص را از سایر گرگ ها متفاوت می کند، این است که گوش جانش باز است و قادر است همه نواهای هستی را بشنود و ضمیر کودکانه اش امکان هماوا شدن با آهنگ هستی را برایش ایجاد کرده است. به همین دلیل نخستین بار با شنیدن آوای نی چنان از خود بیخود می شود که جهان برایش رنگ دیگری می گیرد. این دریافت و ادراک آنقدر بزرگ و غنی است که باعث می شود او از ماهیت اصلی اش (گرگ بودن) فاصله گرفته و حتی سمت رئیس گله شدن را هم نادیده بگیرد.

این شخصیت پردازی جذاب برای برفی(بچه گرگ) در کنار شخصیت قهوه ای (خرس نی زن) تقویت می شود و پخته تر و کامل تر به نظر می رسد. قهوه ای هم شخصیت ویژه ای در نمایش دارد و قرار است استاد پیر و دانایی باشد که خود روزگاری همین مسیر را طی کرده است. مطابق پیش بینی قهوه ای و مطابق بیشتر نمونه های این چنینی، پایان مسیری که بچه گرگ می رود، فاجعه است. فاجعه در آنجا یعنی طرد برفی از جامعه گرگ ها و این دقیقا اتفاقی است که می افتد. اما اینجا هم نویسنده توانسته است قصه را در مسیر خوبی هدایت کند. درست است که بچه گرگ از میان گرگ ها رانده می شود، سمت رئیس گله را هم به دست نمی آورد و خانواده اش را نومید می کند، ولی مهم این است که درک و دریافت او از زیبایی هستی و از موسیقی حیات به بقیه نیز انتقال می یابد.

و اما درباره اجرای نمایش؛ آقای عبدالعلی زاده از کارگردانان باسابقه نمایش عروسکی است. تعدد و تنوع آثاری که کارگردانی کرده، گواه عشق و حمیتی است که در زمینه تئاتر کودک داشته و در نمایش اخیرش هم متن درخشانی را انتخاب کرده است؛ متنی که چارچوبی قابل قبول به لحاظ محتوایی، چه برای رده سنی نوجوان و چه حتی برای بزرگسالی که در کنار مخاطب نوجوان به تماشای نمایش نشسته است، دارد. شریف و آبرومند است و مخاطبش را دست خالی از سالن بیرون نمی فرستد، ولی همه این ها برای اینکه فارغ از متن خوب، نمایش را موفق قلمداد کنیم، کافی نیست. به لحاظ اجرایی نمایش بسیار سنتی است و هیچ نوع بازیگوشی و نوآوری ندارد. گرگ ها در یک صحنه ایستا، با دکوری که معرف یک جنگل است رفت و آمد می کنند و همه داستان رخ می دهد و نقطه عطف داستان، که لحظات رویایی نواختن نی است، چندان پخته طراحی نشده است. حرکات موزون دو بازیگر، که نقش پروانه را دارند و در لحظات نواختن نی ظاهر می شوند، غیر جذاب است و در برخی لحظات صحنه را شلوغ و چشم تماشاگر را خسته می کند. این لحظات مهم ترین موقعیت بصری نمایش است که در مورد آن ها ساده انگاری شده است.

بهتر بود کارگردان از شیوه های متنوعی، که در نمایش عروسکی وجود دارد، برای ساخت و پرداخت این لحظات بهره می برد. به نظر می رسد حتی اگر یک دسته پروانه، به روش خیمه ای، سیمی یا هر تکنیک بهتری بر صحنه ظاهر می شدند، از وضعیت فعلی مقبول تر بود. همچنین برای این صحنه ها باید طراحی نور مهیج تری به عمل می آمد که تماشاگر را هیجان زده و در تجربه بچه گرگ سهیم کند.

در پایان بد نیست به بازیگر نقش قهوه ای، به عنوان شخصیت انتخابی ام در این نمایش، اشاره کنم؛ بازیگری که وزن نقش را خوب دریافته و با اجرایی همراه با طمانینه و سکوت ها و لحن بسیار زیبایش در نقش استاد، رنگ تازه ای به نمایش داده است.

فرشته حبیبی