زیرسایه «گودو»

درباره نمایش درخشش در ساعت مقرر

«درخشش در ساعت مقرر» نوشته و کار حمیدرضا نعیمی نمایشی است درباره یک روشنفکر و مسئولیت او در وضعیتی تراژیک و انسانی. شخصیت اصلی نمایش یک شخصیت واقعی معروف است؛ سوزان سانتاگ، نویسنده و منتقد ادبی‌ ـ‌ هنری بزرگ قرن بیستم. موضوع نمایش اجرای «در انتظار گودو» توسط سانتاگ در بوسنی است، چنین دستمایه‌ای از واقعیت خود به قدر کافی جذاب است و در دلش مفاهیم و موضوعات زیادی را در بر می‌گیرد که شاید کم‌ترین آنها همین میزان عمل روشنفکر و اجرای تئاتر به عنوان یک عمل روشنفکرانه در یک وضعیت بحرانی است.

نفس چنین کنشی کارکردی چند بعدی و عمیق تر از هر مقاله و انتقادی را خواهد داشت و به نوعی فعالیت فکری روشنفکر را تبدیل به امری می‌کند که در ماهیت تئاتر نهفته است؛ یعنی در عمل فکر‌کردن و این در حالی است که هنر درام خود نوعی تفکر مبتنی بر کنش است.

اجرای تئاتر در یک شرایط جنگی با این نگاه به معنای جایگزین‌کردن کنش در میان جنگ بجای سخن گفتن است و یادآوری این اصل که شهر جای اجرای تئاتر است نه کشتار بدوی و وحشیانه آدم‌ها.

تصور کنید شخصیت چنین روشنفکری که دست به چنین عمل بزرگ و رادیکالی می‌زند چقدر باید جذاب باشد و هیچ چیز بدتر از این نیست که روشنفکر گرم و دوست‌داشتنی‌ای مثل سانتاگ را حمیدرضا نعیمی در نمایش خود با همدستی رامونا، شاه بازیگر نقش سوزان سانتاگ تبدیل به زنی خشک و روشنفکرنما کرده است.

در واقع آنچه می‌بینیم بیشتر نوعی شمایل است که اسم سانتاگ و رگه‌های معروف موی سفید او را با خود همراه دارد، نه شور وصف‌ناشدنی او را به زندگی (سانتاگ سال‌ها به واسطه اتکا به همین شور زیستن با وجود بیماری سرطان دست از کار مستمر بر نداشت).

سانتاگ «نعیمی» و «شاه» شخصیتی است که دوستش نداریم و با او همراه نمی‌شویم، تصویری که جدای از همخوانی یا عدم همخوانی‌اش با واقعیت سانتاگ، فاقد جذابیت دراماتیک و تمهید نمایشی است، به بیان دیگر این خشکی و عدم جاذبه تعمدی برای نمایش یک شخصیت خشک نیست، بلکه به دست آمده در اجرای نقش و عدم چرخش روان دیالوگ در دهان بازیگر است.

شروع نمایش با مقادیر زیادی لفاظی همراه است که واقعا ضرورتی ندارد، اما نکته جذاب این شروع رنگ‌آمیزی خوب تیپ‌ها و قابل تشخیص‌کردن سریع آنها و کارکردشان است، هر تیپ نمایشی با یک اجرای پر سرعت و هوشمندانه تکمیل می‌شود، در واقع ساخت و انتقال تیپ نیاز به ریتم مناسبی دارد، در این میان غالب بازیگران موفق‌اند و بدون این‌که در اجرای خود اغراق کنند بسرعت روی صحنه هویت پیدا می‌کنند (خاصه یعقوب صباحی، رویا افشار و بهار نوحیان).

در صحنه‌های پیش از اجرای در انتظار گودو، مؤلف مدام تلاش دارد فضا را معرفی کند، تحلیلی از جنگ ارائه دهد و این تلاش از جهت این‌که موفقیت‌آمیز نیست و قابلیت ایجاد مسأله برای مخاطب ندارد، طولانی و فاقد کارکرد است. اما پایان این شروع کم‌فروغ، ستایشی است باشکوه از خود تئاتر. این پایان، انرژی بخش و زیباست، هر چند اگر در هماهنگی با بدنه نمایش قرار می‌گرفت قطعا جذاب تر می‌شد.

اما سؤال اصلی این نوشتار در مواجهه با نمایش درخشش در ساعت مقرر همین است که چرا نمایش رقم زننده پایان خوبش نیست؟ درخشش در ساعت مقرر به‌طور قطع یک پاره یا یک قطعه از در انتظار گودو است. آنچه می‌بینیم بیش از هر چیز اجرایی خوب از پرده دوم این نمایشنامه است.

این ادعای نمایش نعیمی نیست؛ او می‌خواهد اجرای سانتاگ از نمایشنامه در انتظار گودو را در بوسنی و اوج جنگ و نسل‌کشی نشان دهد. پس ما در درجه اول به پاسخ‌هایی در باب چرایی اجرای سانتاگ در بوسنی، چرایی انتخاب در انتظار گودو، زمینه و فضای بوسنی در آن دوران و در آخر شیوه اجرای نمایش توسط سانتاگ نیاز داریم.

اما نعیمی در نمایش خود همه این مراحل را بدون آن چرایی‌های مهم نشان می‌دهد، یعنی بدون جواب دقیق به سفر سانتاگ و از آن مهم‌تر چرایی انتخاب در انتظار گودو، در این میان اکتفا به جمله‌ای با این مضمون که در انتظار گودو در ستایش انتظار است (که به‌هیچ‌وجه نیست) و آدم‌ها در آن وضع بوسنی منتظرند از هیچ منظری کافی و قانع‌کننده نیست.

نمایش نعیمی اثری بی‌کیفیت نیست؛ نمایش دارای لحظه‌های لذت‌بخشی است، اما پیوست و اصل واحدی که نمایش را قوام ببخشد درست بنا نشده است.

همین عدم پیوست باعث شده نه آنقدر در حادثه بوسنی نمایش عمق پیدا کند که اجرای اکنونش در ایران توجیه شود و نه آنقدر نمایش به خود در انتظار گودوی ساموئل بکت بپردازد که آن را نمایشی درباره یک نمایشنامه بزرگ تاریخ تئاتر بدانیم. در نتیجه آنچه به دست می‌آید در انتظار گودو با پاره‌هایی درباره جنگ بوسنی است.

علیرضا نراقی