۲۲ دسامبر ۱۹۸۹ درگذشت ساموئل بکت

ساموئل بکت نمایشنامه نویس بزرگ ایرلندی در سال۱۹۰۶ زندگی را آغاز کرد او را به عنوان اوّلین ابزورد نویسی می شناسند که شهرت جهانی یافت وی از همان نوجوانی پیوسته احساس تنهایی و اندوه می کرد, زندگی اش را ساعت ها در رختخواب می گذراند, از بودن و هم صحبتی با مردم به خصوص زنان گریزان بود و همواره ضعف و نومیدی بر او غلبه کرده بود

ساموئل بکت نمایشنامه‌نویس بزرگ ایرلندی در سال۱۹۰۶ زندگی‌‌‌ را آغاز کرد‌. او را به عنوان اوّلین ابزورد نویسی می‌‌شناسند که شهرت جهانی یافت. وی از همان نوجوانی پیوسته احساس تنهایی و اندوه می‌کرد، زندگی‌‌اش را ساعت‌ها در رختخواب می‌گذراند، از بودن و هم صحبتی با مردم به خصوص زنان گریزان بود و همواره ضعف و نومیدی بر او غلبه کرده بود.

او در دوران آوارگی‌ و مهاجرت‌ در سال‌های‌ جوانی‌ به آموختن‌ و نوشتن‌ به‌ زبان‌ فرانسه‌ می‌پردازد. بکت‌ آنچنان‌ با تسلط‌ به‌ زبان‌ فرانسه‌ می‌نوشت که‌ او را نویسنده‌ای‌ فرانسوی‌ نیز می‌خوانند. زندگی‌ پرفراز و نشیب‌ بکت‌ و توانایی‌ او در خلق‌ آثار ماندگار به دو زبان‌ از همان‌ ابتدا تحسین‌ منتقدان‌ را برانگیخت.

خاموش‌ زیستن‌ و نوعی‌ سکوت‌ در طول‌ زندگی‌ ادبی‌ بکت‌ تبدیل‌ شد به‌ شیوة‌ سلوک‌ او. نه‌ گفت‌وگویی، نه‌ پاسخی‌ به‌منتقدان‌ و نه‌ حتی‌ عکس‌العملی‌ نسبت‌ به‌اعطای‌ جایزه‌ ادبی‌ نوبل‌ که‌ در سال‌ ۱۹۶۹ به‌ او اهدا شد. مجموعة‌ این‌ ویژگی‌ها و شیوه‌ و نگاهش‌ به‌ جهان‌ و ادبیات،‌ او را در جهانی‌ پُر راز و رمز نگاه‌ داشته‌ است. در سال۱۹۲۸ در پاریس با جیمز جویس آشنا شد که در زمان کوتاهی از مریدان وی گشت، در بیست و سه سالگی مقاله‌ای به دفاع از جویس به نام «اوپس مگنوم» نوشت که از او در مقابل تقاضای عامّة مردم راحت طلب برای قطعات ساده فهم جانبداری کرد. وی ملاقات‌های طولانی با جویس ‌داشت تا جایی که شایع شده بود آن دو ساعت‌ها در سکوت می‌نشینند و هر دو از دلتنگی و غصّه رنج می‌برند. وی در زندگی، کسی را به تنهایی‌‌اش دعوت نمی‌کرد، او یکبار در دفتر خاطراتش به دختر جیمزجویس اظهار علاقه کرده بود امّا زمانی که دیگر مرده بود و احساس انسانی نداشت. در سال ۱۹۳۰ اوّلین جایزه ادبی‌اش را به مبلغ ده پوند برای شعری با عنوان «هرسکوپ» کسب کرد و پس از آن مقاله‌ای درباره مارسل پروست نوشت که زمینة مشغولیّت ذهنی او درباره گذشت بیهوده زندگی انسان و تکرار عادات و اموری است که هیچ نتیجه‌‌ای ندارد. این اندیشه موجب شد تا وی مقامش را در دانشکده تیریستی رها کند و به دوره گردی روآورد. او در طیّ این مدّ‌‌ت از ایرلند، فرانسه و آلمان عبور کرد و وقتش را صرف نوشتن شعرها و داستان‌هایش کرد و کارهای حیرت‌انگیزی برای گذران زندگی.

وی عاقبت در سال ۱۹۳۷ در پاریس ساکن شد که در آنجا توسّط مردی به منظور درخواست پول خنجر خورد. پس از بهبودی برای ملاقات ضاربش به زندان رفت وقتی که از او علّت عمل را جویا شد شخص به فرانسوی پاسخش را دادکه بعدها در ارائه بعضی از شخصیت‌های گیج و گمشده در آثارش از آن استفاده کرد.

بیش‌تر آدم‌ها می‌خواهند تا ابد زنده باشند، ولی این تمام حقیقت نیست، چیز دیگری هم هست: اشتیاق به فراموش شدن. ساموئل بکت با بیان درد، بذله‌گویی، خوشمزگی، به طرق گوناگون این حقیقت دیرینِ دیرپا را تجسم می‌بخشد که مردن بهتر از زنده بودن است !

بکت عالی‌ترین نویسنده عصری است که امکانات محتمل و غیرمحتمل جدیدی به‌وجود آورد، حتی در مورد موضوعی مثل مرگ و تعریف آن. عصری که حامی زندگی است و اعضاء بدن و اورگان‌ها را پیوند می‌زند. ولی چگونه یک نویسنده‌ به هراس از زندگی، به تعدی ناخوشایندش به مرگ فقط به منظور زنده بودن، به بقای زبان، آن‌چه که نویسنده را ازرشمند می‌کند، حیات می‌بخشد؟

خانواده، محیط اجتماعی، دوستی‌ها، بیماری‌ها، پیش آمدهای زندگی، شکست‌ها و ناکامی‌ها چه‌قدر در آثار هنرمند انعکاس می‌یابند؟ با مطالعه زندگی‌نامه هنرمند تا چه حد می‌توان به درک هنرش نائل شد؟ یافتن سرنخ‌هایی از زندگی هنرمند در آثار او، ابهامات و پیچیدگی‌های او و هنرش را چه‌قدر روشن و رمزگشایی می‌کند؟

بیمارهای داستایوسکی، تجربیات جنگی سیمون، تولستوی و آرتورکویستلر، آثار پروست، همه نشانی از تجربیات شخصی نویسنده دارد. آن جوان ورزشکار مرفه که مرتب به کلیسا می‌رود یا فردی که به خاطر فعالیتش در نهضت مقاومت فرانسه نشان شهامت می‌گیرد، در آثار بکت چه نقشی دارند و چگونه بازنمایی شده‌اند و کشف چنین سرنخ‌هایی کدام رمز را در پیچیدگی‌های بکت می‌گشاید؟

پرسناژهای بکت عموماً بدبخت بیچاره‌های فقیری هستند که هیچ سنخیتی با بکت تحصیلکرده و مرفه ندارند و دردهایی می‌کشند که دیگران کشیده‌اند نه خود بکت.

اوّلیّن پیروزی واقعی‌‌بکت در ژانویه ۱۹۵۳ اتفاق افتاد یعنی زمانی که«درانتظارگودو» در تئاتر بیبیلون به اجرا درآمد. «در انتطار گودو» توسط گروهی از بازیگران کارگاه نمایش سانفرانسیسکو در بازداشتگاه سن‌‌‌کؤنتین برای بیش از هزاروچهارصد مجرم به نمایش در آمد. در تمام طول این نمایش، استراگون و ولادیمیر- دو شخصیت اصلی این نمایش – منتظر شخصی به نام گودو هستند. آنها هرگز این شخص را ندیده اند بلکه تنها نام او را شنیده‌اند‌. در پرده اول صحنه از تلی کم ارتفاع و یک درخت لخت بید تشکیل شده است‌. در صحنه دوم تنها تغییری که با آن مواجه‌ایم این است که درخت یک برگ زده است. در این نمایش همه چیز حاکی از تکرار و سر در گمی بازیگران دارد.

آن‌هاهرروز به انتظار آمدن گودو در زیر درخت به سر می‌برند، هر شب در یک راه آب می‌خوابند، هر روز پسرکی از طرف گودو برای آن‌هاپیام می‌آورد و هر روز ناچارند پوتین‌هایی به پا کنند که آزارشان می‌دهد. آن‌ها در وضعیتی مشابه هم به سر می‌برند، هر دو گویی زمان را از دست داده‌اند، نمی‌دانند پسرک را دقیقا کی دیده‌اند‌، گودو کی قرار است بیاید یا کجا با آن‌ها قرار ملاقات دارد یا امروز چند شنبه است (فرقی هم برایشان ندارد)

هر دو از تنهایی رنج می‌برند، آن‌ها برای فرار از انتظار‌، تصمیم می‌گیرند که خودشان را دار بزنند اما شاخه درخت تنها ظرفیت یکی از آن‌ها را دارد پس دیگری تنها می‌ماند وبعد از ترس تنها ماندن از این کار صرفنظر می‌کنند.این ترس از تنهایی به قدری است که حتی وقتی استراگون می‌خوابد و ولادیمیر سریعا او را از خواب بیدار می‌کند و اظهار می‌کند که من احساس تنهایی می‌کنم.

یکی از مشخصه‌های دیالوگ آنها پیش کشیدن موضوعاتی است که بی مقدمه و بی نتیجه مطرح می‌شود در حرف زدنشان مدام از این شاخه به آ‌‌ن شاخه می‌پرند . صحبت به دزد ـ کتب مقدس ـ توبه کردن ـ خندیدن ـ هویج و شلغم می‌کشد(صحبت‌های احمقانه و مزخرف می‌کنند)و در پایان همچنان به انتظارگودو می‌نشینند که بیاید. پس از پایان این تئاتر در کمال تعجّب نمایش ارائه شده یک موفقیّت بزرگ بود. زندانیان به خوبیِ ولادیمیرو استراگون می‌‌‌فهمیدند که زندگی یعنی وقت‌‌کشی و درآویختن به امیدی که در واقع شاید جایی در این گوشه کنارها باشد، اگر امروز نشد شاید فردا. بکت در سال۱۹۶۹ جایزه ادّبیات نوبل را به دست آورد وی تا پیش از مرگش که در ۱۹۸۹ اتّفاق افتاد به نوشتن مشغول بود امّا بار مسولیّت نوشتن از هر کاری برای او سنگین‌ و سنگین‌‌‌‌تر شد تا جایی که در پایان گفت: «هر کلمه برایم زندگی غیرضروری بر سکوت و پوچی است».

بکت‌ سرانجام‌ شش‌ ماه‌ پس‌ از مرگ‌ همسرش‌ در ۲۲ دسامبر ۱۹۸۹ در پاریس‌ درگذشت و در کنار همسر فرانسوی خود (سوزان ) در گورستان‌ مون‌پارناس‌ به خاک سپرده شد.