شاعرانگی زندگی کسالت بار

نگاهی به نمایش ”جاده طولانی مارپیچ” نوشته ”محمد چرم شیر” و کارگردانی ”رضا گوران”

رضا گوران نمایشنامه نویس و کارگردان جوان و خلاقی است که طی یک دهه اخیر توانسته خود را به عنوان هنرمندی در حال پیشرفت و صاحب اندیشه در تئاتر معرفی کند.

گوران اکنون مخاطبان و علاقه مندان خاص تئاترش را پیدا کرده و وقتی نمایشی را به صحنه می برد، تقریبا وسوسه تماشای آن را در میان همه مخاطبان و اهالی تئاتر برمی انگیزد. عمده مخاطبان نمایش های او هم جوان اند؛ بنابراین پس از "یرما"، "داستان یک پلکان"، "خاموشی دریا"(نویسنده) و "جاده طولانی مارپیچ" که همگی با استقبال خوبی هم مواجه شدند، می توان این کارگردان جوان را به عنوان هنرمندی که به امروز و آینده تئاتر ما تعلق دارد، پذیرفت. اما در عین حال در ارزیابی کارنامه هنری گوران باید به یک نکته مهم دیگر هم اشاره کنم؛ این کارنامه آنچنان که از این هنرمند انتظار می رود باثبات و درخشان نیست! منظورم این است که وقتی به تماشای نمایشی از او می رویم احتمالا با انتظارات زیادی وارد سالن می شویم.

با همین مقدمه بحث در مورد "جاده طولانی مارپیچ" را ادامه می دهم. رضا گوران تسلط و مهارتش در نمایشنامه نویسی را پیش تر ثابت کرده است. کافی است به یک سال قبل و نمایشنامه اقتباسی موفق "خاموشی دریا" نگاهی بیندازیم. این نمایشنامه یکی از نمونه های موفق اقتباس دراماتیک در تئاتر ماست و وقتی رضا گوران آن را نوشته باشد، در مسیر پیشرفت هنری او مسلما انتظاری در حد و اندازه همین نمایشنامه را از نوشته های بعدی و حتی انتخاب های بعدی اش در مخاطب بر می انگیزد.

توقعی که از نویسنده نمایشنامه "خاموشی دریا" داریم را فراموش نمی کنیم و به نمایشنامه محمد چرم شیر نگاهی می اندازیم که این بار گوران آن را برای اجرا انتخاب کرده است. بدون تحلیل جامع و علمی نمی توان ادعا کرد که در میان نمایشنامه های محمد چرم شیر، آثار قابل تأمل و با کیفیت در مقایسه با نمایشنامه های ضعیف خیلی کمتر است! اما در مواجهه با "جاده طولانی مارپیچ" دست کم می توان قواعدی را جست و جو کرد که در هر سبک و شیوه ای، ساختاری به نام درام را می سازند. در این ساختار ماهیتی به نام کنش وجود دارد که کیفیت آن متناسب با موضوع، روایت و شیوه پرداخت متفاوت است. در همین راستا می توان این پرسش را مطرح کرد که چه چیزی در روایت شاعرانه رابطه میان دو شخصیت نمایشنامه می تواند برای مخاطب جذابیت داشته باشد؟

رضا گوران، در مقام نویسنده به خوبی توانسته بود شبه مونولوگی از رمان "خاموشی دریا" را به یک دیالوگ پر کنش و دراماتیک تبدیل کند و حالا خود او نمایشنامه ای را برای اجرا انتخاب کرده که ظاهرا حامل دیالوگی پر از تجربه و احساس به نظر می رسد، اما در واقع یک مونولوگ شاعرانه و دچار انفعال دراماتیک است. بازی با کلمات و واژه ها مهم ترین رویکردی است که در بافت اثر خودنمایی می کند و در عین حال این ابزار به قول یکی از شخصیت های نمایش که می گوید: "کلمات کهنه ان، زنگ زده ان، دستمالی شده ان ..." نمی تواند مولفه مفیدی برای پیشبرد دراماتیک روایت نمایشی باشد.

"جاده طولانی مارپیچ" به شدت زبان محور است. زبان در قالب گفتاری شاعرانه مدام میان شخصیت رد و بدل می شود. در این میان بهانه ای که اشعار را ظاهرا به دیالوگ بدل می کند احساسات، خاطرات، نقل قول ها و بیان تجربه هاست.

در نتیجه می توان گفت بیان همه گفتارهای متن (دیالوگ) به معنای بیان دراماتیک کمتر شکل می گیرد. کلام و گفتار در نمایشنامه چرم شیر از دو موضع موافق بیان می شود و یک جهت دارد. در واقع همه آنچه از طرف دو شخصیت بیان می شود، نتیجه فرآیندی یک سویه و حاصل پرسش و تأییدی مداوم است. دو شخصیت در سفر زندگی با هم آشنا می شوند و به دنبال کشف حقایق یک ارتباط انسانی مدام صحبت می کنند و تجربه ها و فلسفه بافی هایشان را تکرار می کنند. تنها چیزی که در تکرار ملاقات ها و تداوم گفت و گوها اهمیت پیدا می کند، مسئله استمرار ارتباط میان این دو شخصیت است. یکی از شخصیت ها به شخصیتی در داستانی دیگر تبدیل می شود و به این ترتیب حتی همسویی دنیای دو شخصیت پر رنگ تر هم می شود.

"جاده طولانی مارپیچ" روایتی طولانی از روزمرگی های ذهن دو انسان است. دو نفر که هر چه در ذهن داشته اند و دارند را در روابط چندین و چندباره شان به زبان می آورند و بیش از آنکه به واسطه بازخورد دو دیدگاه و جهان بینی مورد توجه قرار گرفته باشند به واسطه استعدادشان در بیان شاعرانه زندگی اهمیت پیدا می کنند. در نهایت هر آنچه در نمایش هست، به گفت و گوی این دو نفر بستگی دارد و هر چه در این گفت و گو به زبان می آید، چیزی جز بیان شاعرانه روزمرگی هایی که مدام می شنویم و می گوییم، نیست. شاید بهترین تعریفی که از نمایشنامه چرم شیر می توان ارائه داد همان چیزی است که یکی از شخصیت های نمایشنامه بیان می کند: اسم این کسالتو من گذاشتم؛ شاعرانگی روزمره زندگی!

جایی دیگر هم همین شخصیت می گوید: درکی از الان نداریم! و هر بار گذشته روایت می شود.

هر چقدر که گوران در دیالوگ پرکنش و کیفیت دراماتیک "خاموشی دریا" اکنون و الان را روایت می کرد در "جاده طولانی مارپیچ" گذشته خالی از کنش و فاقد کیفیت دراماتیک را به اجرا می گذارد. چند بار "خاموشی دریا" و ارزش هایش را با "جاده طولانی مارپیچ" مقایسه کرده ام و قصدم این است که به طرح یک پرسش برسم: کسی که می تواند درام موفقی چون "خاموشی دریا" را بنویسد چرا "جاده طولانی مارپیچ" را برای اجرا انتخاب کرده است؟

درام محمد چرم شیر تنها با تکیه بر گفتمانی خنثی و بدون کنش روایت می شود و برخلاف نامش هیچ پیچشی ندارد. در این درام شاید پیچیدگی از نوعی دیگر و در جهت کشف منطق ارتباط میان دو شخصیت وجود داشته باشد. چیزی که بیشتر به ابهام نزدیک است تا روابط پیچیده و روشی برای جذاب کردن ساختار درام!

اما مواجهه رضا گوران با نمایشنامه چرم شیر چگونه است؟ پیش از هر چیز، یکبار دیگر به دلیل خلاء درام در نمایشنامه تکرار می کنم که "جاده طولانی مارپیچ" نمی تواند انتخاب خوبی برای اجرای یک نمایش آن هم از سوی هنرمند جوان و خلاقی مثل رضا گوران باشد، اما در عین حال تلاش های گوران برای به اجرا درآوردن یک تئاتر با ویژگی های خاص غیر قابل چشم پوشی است.

گوران در به اجرا گذاشتن درام چرم شیر توجه اش را بر رابطه میان شخصیت ها متمرکز کرده و تا اندازه بسیار زیادی هم در کشف و ارائه انرژی ارتباط میان شخصیت ها موفق بوده است. در واقع با وجود اینکه درام اجازه ورود به جهان درون شخصیت هایش را نمی دهد و همه چیز را در سطح روابط و فلسفه بافی های شاعرانه میان یک زن و مرد باقی می گذارد، اما گوران با کمک دو بازیگر نمایش (امین زندگانی و سحر دولتشاهی) دست کم قادر است تا جاذبه ای حسی از یک رابطه خاص را ایجاد کند و به واسطه خلق همین فضا تا اندازه بسیار زیادی در جلب و جذب مخاطب هم موفق نشان داده است. هر چقدر جنس کلمات و واژه ها شاعرانه و غیر شخصی است و تعبیر و تفسیر عام پیدا می کند، قدرت حضور بازیگران در صحنه نمایش خاص است و نوع ارتباط میان آن ها درگذر از مسیر طولانی سفر، آشنایی و کشف، جاذبه ایجاد می کند و هر چقدر بستر ارتباط در محدوده متن سطحی و عام است بازیگران به واسطه ایجاد ارتباط با جزئیات رفتارشان و حرکت به درون نقش ها، که منجر به شکل گیری فضایی قوی در اجرا می شود، نمایش را از فرو افتادن به ورطه بسیاری از آسیب ها می رهانند.

طراحی صحنه منوچهر شجاع هم البته بخشی از زیبایی شناسی دیداری نمایش است که از همان لحظه آغاز خودنمایی می کند. میز عریضی که تا عمق صحنه پیش رفته، با چندین صندلی در دو طرف و فنجان ها، ملاقات های مکرر و چندین و چندباره دو شخصیت نمایش را در طول سفر زندگی و در نتیجه تصویری زیبا از کلیت فضای نمایش را در یک نگاه تداعی می کند.

بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت که عناصر اجرا به مراتب از مولفه های متن در سطح بالاتری قرار دارند و اگر اصرار بر استفاده از ویدئو در صحنه وجود نداشت (بدون پخش تصویر جاده در طول اجرای نمایش هم منظور نمایش از سفر و راه به راحتی منتقل می شد) اجرای نمایش را می شد زیبا، کاربردی و متناسب با مضمون ارزیابی کرد.

مهدی نصیری