نگاهی به نمایش ”عطسه ۲۱ دسامبر” نوشته و کارگردانی ”محمد مهدی خاتمی”

نمایش عطسه ۲۱ دسامبر مبنای غیر واقعی دارد میترا با بازی صبا کمالی می ­پندارد که فردای ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ اتفاقی غریب در دنیا خواهد افتاد اتفاقی که بی ­شباهت با روز قیامت نیست

نمایش "عطسه ۲۱ دسامبر"مبنای غیر واقعی دارد. میترا(با بازی صبا کمالی) می ­پندارد که فردای ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ اتفاقی غریب در دنیا خواهد افتاد! اتفاقی که بی ­شباهت با روز قیامت نیست.

به همین دلیل از یک ماه قبل همسرش را مجاب کرده با فروختن خانه پولشان را صرف آخرین خوشی ها و لذت های زندگی شان کنند. بنابراین درست یک روز قبل از آن روز حساس، از تهران به زیارت امام رضا(ع) و بعد هم شمال می روند. میترا همچنان مهربانی اش گل کرده تا به دیگران محبت کند و تا می تواند آنان را متوجه این نکته کند که در آخرین روز زندگی شان به جای کار کردن، در کنار خانواده شان باشند و از با هم بودن لذت ببرند. بی خبر از آنکه این فقط یک توهم و رویای شخصی است و ربطی به زندگی دیگران ندارد. میترا حتی امیر (با بازی سروش طاهری) را مجاب کرده که غرق این توهم دردسرساز شود. هر چند او هم مردد است که چنین روزی اتفاق بیفتد یا نیفتد، اما در فروختن خانه و همراه شدن با همسر و گرفتن مرخصی از محل کارش هم نظر با میتراست. در این یک روز اتفاق غریبی متوجه زندگی آن ها می شود. یک مربی فوتبال (خسرو احمدی) تیم نوجوانان ناشنوا را آماده می کند تا آن ها را فردا برای مسابقه فوتبال به کرج ببرد. میترا و امیر آن-ها را به جمع خود دعوت می کنند تا با هم خوش باشند و یک صبحانه گروهی بخورند. در این بین کودکی منزوی تر از بقیه هست. آنان با دور شدن از این محل متوجه غیبت او در مینی بوس شده اند. حالا برگشته اند تا ببینند این بچه کجا گم شده است! این همان اتفاق فاجعه آمیز است. این بچه پدر و مادر و خانواده اش را تابستان گذشته در یک آتش سوزی از دست داده است. در آن سانحه این کودک جان سالم به در برده، اما دیگر حرف نمی زند و لال شده است. مربی فوتبال هم از سر دلسوزی او را انتخاب کرده تا حال و هوایش با این سفر عوض شود. آن ها به دنبال کودک می روند، اما آن طور که شواهد و قرائن و داستان پیش می رود، احتمالا بچه خود را در دریا غرق کرده باشد. این اندوه سنگین می تواند به موازات همان فاجعه دردناک عمومی حال و هوای میترا را خراب تر از قبل کند.

میترا که به علی، راننده هتل (مهدی فریضه)، اجازه داده که در کنار همسرش باشد، متوجه می شود که با زود رفتن این مرد به خانه اش، همسرش فکر کرده او از زیر کار در رفته است، بنابراین بهانه آورده که می خواهد مستقل باشد و دیگر نمی خواهد با پدر و مادرش در یک کلبه روستایی زندگی کند!

این همان نقطه طلایی رو شدن دست میتراست که امیر را هم به ستوه می آورد. البته خریدن نارنج ها، سیر و مرغ زن روستایی هم بر این گلایه مندی می افزاید. به هر تقدیر این اتفاق امری درونی و شخصی است و اصلا نمی تواند عمومیت داشته باشد.

نمایش مبنای رئالیسم جادویی دارد و فضا از حالت معمول و واقعی لحظه به لحظه فاصله می گیرد. آدم ها از مسیر واقعی بریده اند و تن به خواسته درونی و امری متوهّم داده اند. یک رویا که امکان رخ دادنش خیلی کم است، اما برای یک شخص به لحاظ مفهومی می تواند حضور داشته باشد. این درک شهودی و عارفانه است که تاکید زیادی بر بی اهمیت بودن دنیا دارد. این اصلی بنیادین است که متاسفانه برای کمتر کسی اتفاق می افتد، زیرا جاذبه های ظاهری و دنیوی مانع از تحقق آن خواهد شد. واقعا اگر کسی به این درک برسد و عملا خود را از دنیا دور کند، آن وقت است که راحت ترین و خوشبخت ترین زندگی را پیش روی خواهد داشت. متاسفانه رفاه مادی به اشتباه خوشبختی تلقی می شود و این امری کاملا دست و پا گیر است که بنیان روابط آدم ها را نیز بر هم خواهد زد، بنابراین ایده اثر بسیار ارزشمند و به زبان ساده ای ارائه می شود. مطمئنا هدف هم توجه به بیهوده زیستن است که به طور گسترده ای توده مردم را از اصل و بنای زندگی حقیقی دور می کند. همین دور شدن از زندگی است که روابط انسانی را تحت الشعاع قرار داده و دیگر لذت حقیقی و معنوی در روابط آدم ها وجود ندارد.

محمدمهدی حاتمی درک عارفانه خود را به عینیت درآورده و به یک امر شخصی وجهه ای عمومی بخشیده، زیرا هر کسی می تواند این لحظه را داشته باشد که دنیا محل گذر است و بنابراین دلبستگی بیش از حد به داشته های دنیوی امری محال است و برای بهتر زیستن باید در لحظه زندگی را تجربه کرد. در این حالت همه چیز در ایده آل ترین شکل ممکن خود به وقوع خواهد پیوست.

صحنه بریده ای از یک جنگل و نزدیک به دریاست. چند میز و صندلی که از کنده های بزرگ درخت درست شده است. اثاثیه این زن و شوهر بسیار اندک است و حتی اتومبیل خود را در یک گاراژ به امان خدا رها کرده اند. یک فضای کوچک و مه آلود که از سی ام آذر و شب یلدا دارد اتفاق می افتد. مرگ یک کودک بی گناه و معصوم هم عمق فاجعه آن را برملا می کند. رفتارها هم با حس های محدود شده بیان می شود. دو لهجه تهرانی و مازندرانی هم به زیبایی اثر می افزاید، زیرا این تفاوت های بیانی خود یک جاذبه شنیداری است، اما متاسفانه بازیگران هنوز انرژی لازم را برای ارائه اثر نیافته اند. همین هم تا حدی در القای حس و ایجاد فضا ضربه زننده است. اما داستان نمایش در حد لازم ذهن و روان آدمی را درگیر ماجراها، رفتارها و ایده مورد نظر می کند. شاید این نگاه به آینده، که ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ معادل با ۳۰ آذرماه ۹۱ است، زمینه باورمندی چنین حادثه ای را برای برخی تشدید کند و این نوع بازی ذهنی نیز به دامنه دار شدن اثر حداقل برای چند روز کمک کند. به هر تقدیر این نوع پیش بینی ها بین مردم متداول است و برای برخی همان جنبه شخصی اش ملاک و معیار است که نمی تواند تعمیم پذیر باشد، مگر آنکه دیگران هم دچار چنین توهمات و تصوراتی شوند. نمایش "عطسه ۲۱ دسامبر" برای ایجاد پرسش تاثیر زیادی خواهد گذاشت، هرچند روال عادی ندارد.

رضا آشفته