ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

نگاهی به نمایش ”سه مرثیه هذیان” نوشته و کارگردانی ”روزبه حسینی”

"سه مرثیه هذیان"در نگاه کلی روایت هذیان گونه مقطعی از زندگی سه زن است که در محاق مردان از دست رفته شان، بار گذران روزمرگی خود و مرور دردناک خاطرات را به دوش می کشند.

"سه مرثیه هذیان" نمایشی برآمده از محدودیت هاست؛ محدودیت های خودخواسته ای که برای آزمودن، تجربه کردن و خلق دوباره تعریف شده اند. گونه مونولوگ وار نمایش، صحنه اغلب تاریک و سکون و کم تحرکی نمایش محدودیت های خود خواسته ای است که نویسنده /کارگردان به عنوان یک چارچوب برای نمایشش تعیین کرده است و در این چارچوب تنگ و تاریک با تکیه بر متنی نیمه شاعرانه و توانایی بازیگران توانمندش، صحنه را به چالش کشیده است.

نمایشنامه واجد زبان خاصی است.م نظور از زبان نه فقط لحن و نحوه گویش (که قاعدتا برای سه زن از سه طیف و طبقه اجتماعی و پیشینه مختلف، متفاوت است)، بلکه بیشتر نحوه به کارگیری واژه ها و عبارات است. سه زن که هر سه نامشان پروانه است در نبود مردانی که از خلال مونولوگشان آن ها را می شناسیم، در خلوتی بی زمان و مکان واگویه هایی شخصی را زمزمه می کنند. هریک با نحوه ادای متفاوت و با شور و شیرینی خاص خود. پروانه اول شاعر است و شعرش، با آن مصرع های مقطع، معجون زیبایی است از واژه های شعری و زبان محاوره. در میانه مونولوگش تصویری از دستان مردش، که دیگر وجود ندارد، می سازد که همراه با واژه های دیگری پای جنگ را در پس زمینه به میان می کشد.

پروانه دوم که مردش در زندان و منتظر اجرای حکم اعدام است، زبان محاوره ای تری دارد و گویا به طیف خرده پاتری تعلق دارد. شکسته بسته حرف می زند و از دوقلوهایی حرف می زند که در شکم دارد و خاطراتی محو و دور را یادآوری می کند.

پروانه سوم اساسا زن مرد صفتی است. صدا کلفت می کند و مستقل و روی پای خودش است. به لحاظ طبقه اجتماعی هم در قعر است. شوهرش به ته دره سقوط کرده و نسبت به دو پروانه دیگر وضعیت روشن تری دارد .دو پروانه قبلی هنوز در تعلیق بودن و نبودن مردانشان اند، ولی پروانه سوم به قطعیت مرگ شوهرش اطمینان دارد.

در خلال اجرا، روی برخی واژه ها تاکید می شود. واژه لابد و اصلا بارها و به اشکال و الحان گوناگون تکرار می شوند که نوعی بدبینی و ناامیدی را با خود یدک می کشند. این واژه ها از تکیه کلام های فردی به شکلی مسری به شخصیت های نمایش انتقال می یابند.

در عمق نمایش نوعی از بی اعتمادی، تنهایی و خلاء ارتباط وجود دارد که آرام آرام در روند نمایش بیرون می زند و پررنگ می شود. شاید بتوان گفت نمایش در سه بخش پی در پی رخ می دهد.در بخش اول سه مونولوگ مجزا از سه زن را شاهدیم. در بخش دوم سه زن سر یک میز نشسته اند و باز هم سه مونولوگ دارند. از اینجا به بعد رفته رفته در می یابیم که این سه با هم ارتباط دارند، ولی میانشان دیالوگی رخ نمی دهد. در بخش سوم آن ها آشکارا از آشنایی و ارتباطشان با مخاطب هذیان هایشان (مردشان)حرف می زنند، ولی هنوز دنیای نمایش همان مونولوگ است و اساس اجرا تغییری نکرده است. به نظر می رسد نویسنده /کارگردان از این اصرار و پافشاری بر تکنیک مونولوگ علاوه بر تجربه بهره برداری از مونولوگ صرف برای خلق فضای داستانی/ نمایشی ایده های محتوایی نیز داشته و شاید دلیلی برای تاکید بر تنهایی و خودگرایی و درون گرایی این سه زن در ذهن داشته است؛ تنهایی ویرانگری که هیچ امیدی به بهبودش نیست و به شکلی هراسناک متضمن سقوط و نابودی است. بیاد بیاوریم که نمایش با این جمله به پایان می رسد:"سرده".

نوعی از فاصله گذاری با درشت نمایی و آگراندیسمان در نمایش به چشم می خورد. در شروع مونولوگ روی صورت هر یک از شخصیت ها نور موضعی تابانده می شود. آن ها مونولوگشان را قطع می کنند و با توجه به نور و علم به اینکه نقش بازی می کنند دوباره از ابتدا جمله شان را آغاز می کنند. این روند را پخش جلسات دورخوانی، در پایان نمایش از طریق تلویزیونی که از ابتدا روی صحنه بوده است، تکمیل می کند. حتی پیش از شروع نمایش نیز بازیگران مشغول هجی کردن واژه های نمایش اند و به نوعی بر شروع یک نمایش صحه می گذارند. برخی بازی ها در میانه اجرای مونولوگ ها و جزئیاتی از این دست، این نوع فاصله گذاری را به فرم نمایش بدل کرده است؛ اتفاقی تکرار شونده مانند یک موتیف برای اجرا که بیشتر ایده ای فرمیک است و نمی توان منطقی درونی برای این فاصله گذاری قائل شد.

از نگاه اجتماعی این یک نمایش مردسالارانه انگاشته می شود. مردان نمایش پرهیبی سنگین و به شدت غیرتی دارند و تظاهرات قدرتشان از طریق خودنمایی ها و نمایش غیرت برای لچک به سرها نمایان می شود. با این وصف، گرچه این نمایشی با سه شخصیت زن است و حضور و دلمشغولی و واگویه های زنانه دستمایه نمایش است، ولی سایه سنگین مرد چنان بر سر نمایش افتاده است که بیش از نمایش آنکه نمایش عاشقانه (که احتمالا منظور نویسنده کارگردان بوده) باشد قدرتی پنهان و ویرانگر تلقی می شود و آنجا که قرار است عشق به بال هایی برای پرواز بدل شود وزنه ای شده است به پای زنان نمایش تا در تنهایی و خلاء و سرما سقوط کنند. قدرت ویرانگری که در تقابل با نام نمادین پروانه، نامی بی استعاره و معمولی (بهروز) دارد.

موسیقی نمایش خاص، تاثیرگذار و قابل توجه است.گرچه چندان با نمایش سازگار نیست، اما حال و هوا و فضای خوبی به نمایش داده است. موسیقی در فاصله بخش های مختلف نمایش اجرا می شود و گویا اجرای یک اثر واحد به زبان های مختلف است. این ایده درخشانی برای موسیقی یک نمایش است و نمایش را پررنگ تر می کند.گویی همانقدر که همه زنان و مردان نمایش نام واحدی دارند، رخداد نمایش نیز می تواند در زبان های مختلف و دنیاهای متفاوت اتفاق بیفتد.

صحنه درخشان نمایش، صحنه پا در آب کردن زن هاست. این چیزی است که در پایان نمایش اتفاق می افتد و متضمن معانی ای همچون دل به دریا زدن یا آبتنی کردن در حوضچه اکنون یا تسلیم شدن است. ناگفته نماند، نمایش چند پایان دارد که هر یک می توانست به عنوان پایان اصلی نمایش انتخاب شود، ولی گویی کارگردان نتوانسته بین این ها یکی را انتخاب کند و همه این پایان ها در نمایش گنجانده شده اند. پادر آب کردن، بیان جمله "سرده" با بازی همیشه خوب رویا نونهالی، ژست سازی های پایان نمایش و.... فرم های خوبی برای پایان اند. ضمن اینکه پس از ارائه پی در پی همه این ها، دورخوانی های پشت صحنه از تلویزیون پخش می شود که از تاثیرگذاری فصل پایانی نمایش کاسته است.

چیزی که در این نمایش بیشتر دوست داشتم، شاعرانگی آن است که در خون آن و در همه اجزای آن جاری و ساری است.

فرشته حبیبی