طوفان قهرمان

نگاهی به نمایش ”طوفان” نوشته ”سیدحسین فدایی حسین” و کارگردانی ”آرش دادگر”

نمایش مذهبی به معنای نمایشی که وقایع و یا دستورات مذهبی را در ساختار یا محتوایش مطرح می کند، عموماً بخش مهمی از نمایش ایران را به خود اختصاص داده است، اما اینکه این حوزه از نمایش و جشنواره های مذهبی، که بیشتر شامل تولید و ارائه نمایش هایی از این دست اند، تا چه اندازه در ارتباط با مخاطب و گسترش تولید بر اساس نیازسنجی و خواست تماشاگران تئاتر موفق بوده اند بحث دیگری است.

طی چند سال گذشته و در پی تبدیل شدن تئاتر مذهبی به جریانی که در بسیاری از تولیدات، موضوع یا سبک و شیوه ای را تکرار می کند، موضوع به روز رسانی تئاتر مذهبی و آزمون شیوه های جدید اجرایی در تولید نمایش مذهبی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. در واقع بسیاری از هنرمندان و کارشناسان تئاتر به دنبال تجربه شیوه های جدید اجرایی بودند که بتوانند روایتگر مضامین مذهبی و دینی باشند.

"طوفان"، به کارگردانی آرش دادگر، را می توان در ادامه رویکردی این چنینی مورد ارزیابی و تحلیل قرار داد. آرش دادگر را سال هاست به عنوان یک کارگردان خلاق، با سبک و شیوه ای خاص، می شناسیم. دادگر همواره در ارائه سبک اجرایی کارگاهی اش و اجرای نمایشهای کلاسیک به صورت متفاوت و جذاب موفق نشان داده و حالا یک موضوع مذهبی را تولید کرده است که شاید پرداختن به آن در تئاتر ما چندان متفاوت و جدید نباشد، اما دست‌کم تلاش شده تا با ظاهری متفاوت و نو بیان شود.

سیدحسین فدایی حسین در «طوفان» با نگاهی تقریبا متفاوت ماموریت مسلم بن عقیل را روایت می کند. بر خلاف آنکه ما همواره مسلم را از بیرون دیده ایم، این روایت در تلاش است تا با طرح یک سوال و چندین برداشت در درون مسلم دنیایی از اوهام و ذهنیت ها را به نمایش بگذارد که خود مسلم آن را برای مخاطب تعریف می کند. در واقع نوع نگاه نمایشنامه به موضوع، نخستین مسئله ای است که «طوفان» را در گروه آثار مذهبی با رویکردهای جدید اجرایی قرار می دهد. خوب ها و بدها در جریان وقایعی که حول و حوش ماموریت و اعزام مسلم به کوفه رخ می دهند، در روایت «طوفان» می آیند و می روند تا دنیایی ترسیم شود که در آن یکی از وفادارترین یاران امام حسین (ع) در بحرانی‌ترین شرایط حادثه مبارزه با ظلم نشان داده شود. در واقع نمایش قصد دارد طوفانی را نشان دهد که حاصل سوال ها و قوانین اجتماعی و ارزش های انسانی و مذهبی درون قهرمان آن است. باید طوفانی به پا شود تا تماشاگر قهرمان را در میدان مبارزه سختی، که برای آن ماموریت یافته، به عنوان یک انسان بشناسد و اهمیت مبارزه اش را درک کند. و باید طوفانی به پا شود تا اوهام و کابوس ها جان بگیرند و داستانی را روایت کنند که قهرمان آن یک روایتگر حماسه است.

کارگردان، طوفان درون شخصیت قهرمانش را به نمایش بگذارد، با رویکردی ساده و واقعی نمایش را شروع می کند که در آن سه مرد راه گم کرده اطلاعاتی درباره فضا و موقعیت خودشان می دهند و در ضمن تا اندازه ای فضا را برای ورود تماشاگر هم آماده می کنند، اما این شروع حتی می توانست بهتر از این ها هم بر تماشاگر تاثیر بگذارد و فصل آغازین مناسبی برای ورود مخاطب به جهان کابوس های قهرمان باشد. نمایش در ادامه رفته رفته تماشاگر را با شخصیت ها و قهرمانش آشنا می کند و همچنان آرام و حساب شده ورود به دنیای کابوس ها را نیز امکان پذیر می کند. در واقع تماشاگر پس از تحلیل ناخودآگاه شرایط عادی وارد دنیای کابوس می شود و شاید به همین دلیل هم هست که ذهنیت ها آنچنان که تصور می شود شبیه به کابوس نیستند و آنگونه که شاید نمایش می خواهد طوفانی اتفاق نمی افتد.

روایت متن و به تبع آن روایت اجرایی در نمایش «طوفان» چندان که باید کنش دراماتیک ندارند. پیش از آنکه درام و کنش دراماتیک رویدادها را پیش ببرد و چیزی به عنوان چالش تئاتری به وجود بیاید و تماشاگر را مجذوب کند، این روایت و در مجموع روایتی خطی از همنشینی رویدادهای تاریخی است که در کنار مرکزیت حضور قهرمان تعریف می شود. در حقیقت نوعی وقایع نگاری تاریخی را در نمایش شاهدیم که حضور قهرمان بهانه روایت آن است. قهرمان سوال می کند و دچار موقعیتی می شود و تخیل می‌کند، اما این تخیل از جنس واقعیت است. در حقیقت قهرمان اتفاقاتی را ذهنیت می کند که برای او واقعی است و برای تماشاگر در مکان و زمانی دیگری تاریخی و واقعی است. روایت «طوفان» خطی است و کنش دراماتیک به همین واسطه در اجرای آن به حاشیه رانده می شود. این ویژگی هم به واسطه تضاد و یا بهتر بگوییم تفاوت میان جهانی است که از درون قهرمان روایت می شود و جهانی که تماشاگر با آن آشناست و خارج از محدوده ذهنیت ها آن را می شناسد.

بنابراین اتفاقات و رویدادها شاید برای مسلم درگیر با ماجراهای نمایش، ذهنی و کابوس وار باشند (آنچنان که خود مسلم آن را کابوس و وهم می نامد)، اما برای مخاطب اینگونه نیست. طوفانی که در درون مسلم به راه افتاده برای مخاطبی که شاهد آن است تنها روایتی خطی از واقعیتی تاریخی و حماسی است. البته این گفتار به هیچ وجه به این معنا نیست که نمایش و گروه اجرایی این تفاوت را ناخواسته به اجرا گذاشته اند، بلکه به این معنی است که اگر طوفانی دیده نمی شود به واسطه آن است که ما بعد از این طوفان و سال ها بعد از وقوع اتفاق، در سالن تئاتر نشسته ایم و می شنویم و می بینیم که چنین طوفانی وجود داشته است. شاید نتیجه کار کاملاً متفاوت بود، اگر نقش قهرمان به عنوان راوی حذف می شد و کابوس ها و اوهام مستقیما روایت می شدند، اما آنچه اکنون به اجرا درآمده با حضور این راوی اتفاق می افتد. بنابراین تاکید می کنم که در نمایش «طوفان» یک قهرمان داریم که ذهنیت‌هایش را روایت می کند و این روایت را راوی دیگری (نمایشنامه نویس) هدایت و پرداخت کرده است، بنابراین ناگزیر موقعیت ها و وقایع تاریخی پررنگ تر شده اند و حتی در جاهایی کاملاً مشخص است که روایت خطی این رویدادها حتی قهرمان نمایش را هم به حاشیه رانده اند.

این روایت خطی را کارگردان نمایش گهگاه با ایده های اجرایی به روندی پویا و جذاب از نظر دیداری تبدیل کرده است، اما واقعیت این است که حتی تصویرسازی و خلاقیت های مقطعی هم آنچنان که باید اجرا را به کلیتی کاملاً جذاب و درگیر کننده تبدیل نکرده است. ای کاش ایده های اجرایی بیش از آنچه اکنون وجود دارد در اجرا به کار گرفته می شدند و مهم تر آنکه پیوستگی و استمرار پردازش این ایده ها اجازه می داد که تصویری کلی از آن ها در ذهن تماشاگر شکل بگیرد. تصویری که هم کلی باشد و هم بتواند به عنوان شاکله دیداری قالب نمایش در ذهن مخاطب رسوب کند و بر جای بماند.

واقعیت این است که صحنه بدون رنگ و خالی نمایش هر جا با رنگ و حرکت و حجم بعد پیدا می کند، بیشتر و بهتر می تواند به لحاظ دیداری مخاطب را با خود درگیر کند. صحنه آغازین نمایش از رفت و آمد آدم ها تا گفت و گوی طولانی شخصیت های نشسته روی نیمکت و میزانسن هایی از این دست کمتر از صحنه هایی مثل صحنه حضور عبیدالله یا زنی، که فرزندش را به قربانگاه می برد و... با مخاطب ارتباط برقرار می کنند. تماشاگر وارد سالن تئاتر می شود تا ببیند، بشنود، درک کند، کشف کند و لذت ببرد. هرگاه مولفه هایی که این اهداف را محقق می سازند، بیشتر به کار روند مخاطب بهتر و بیشتر با کار ارتباط برقرار می کند و بالعکس زمانی که مولفه های دیداری و شنیداری و کیفیت درگیری اندیشه کاهش یابد، ارتباط میان صحنه و مخاطب دچار کاستی و اشکال می شود.

«طوفان» گهگاه از ایده های خلاق تصویری، که حاصل تجربه و سلیقه آرش دادگر است، به خوبی بهره گرفته و زمانهایی هم هست که می توانست بهتر و بیشتر از چنین رویکردی استفاده شود، اما نشده است. موسیقی و افکت های صوتی هم اگر در تمام مدت اجرا وجود نداشتند و گزیده و بجا استفاده می شدند، مسلما می توانستند بر این قوت‌های تصویری بیفزایند و در کنار موضوع مذهبی و نگاه متفاوت و نو به موضوع، کلیتی بسیار مطلوب تر و موفق تر را نتیجه دهند. هرچند که تا به همین جای کار هم "طوفان" نمایش موفقی است.

سعید محبی