کمدی تراژدی برای وارثان

نقد نمایش مرثیه وارثان ارثیه

نمایش «مرثیه وارثان ارثیه» نوشته خیراله تقیانی پور به کارگردانی جواد نوری، به موضوعی همه گیر و فرامتنی در قالبی خانوادگی می پردازد. زمان متن به اواخر قاجاریه اوایل پهلوی برمی گردد. داستان بر سر تقسیم ارث است، اما در این میان هر کدام از وارثان سهم بیشتری می خواهد و خویش را محق می داند. اما در نهایت به جان هم می افتند و ارث از دست می رود. این داستان آدم را یاد «باغ آلبالوی» چخوف و نمایش های شکسپیر از جمله «هملت» می اندازد. عمویی که در پی خیانت است با مادر ازدواج می کند. باغی که در نهایت می سوزد و ....

متن به لحاظ ساختار در قالبی ایرانی و البته روایی و قصه گو است. می توان این گونه تعبیر کرد که این ارث نه یک باغ بلکه به مثابه سرزمین است و وارثان آن همه آدم های آن سرزمین. هرچند که در تقسیم این ارث زنان اصولا به حساب نمی آیند و اگر کسی بخواهد حقشان را بگیرد آن فرد نیز جزء مردان است و البته حق زن را برای خود می خواهد. اما متن همان طور که گفته شد در جاهایی روایی است و اتفاقات را روایت می کند این شاید موجب گردیده که بخشی از حرف ها- نمی گویم دیالوگ ها- تکرار شوند و اطلاعاتی اضافی به مخاطب داده شود. چیزهایی که ما یا در روند نمایش متوجه آن شده ایم و یا قبلا به گونه ای توسط دیگر بازیگران در طول کار گفته شده است. این امر خود به زمان متن می افزاید و نمایش را به گونه ای بی جهت مطول می کند.

مثلا گفت وگوهایی که خان عمو با هریک از برادرزاده ها دارد و... متن البته چیز تازه ای ندارد و موضوع هم تازه نیست، اما ایده خوب است و به گونه ای همان ذات قصه است که نمایش را به جلو می برد، نه اصل درام.

از سویی هر چند که می دانیم تکرار می تواند یکی از عناصر کمدی به حساب آید اما اولا نه هر تکراری و نه به هرجهتی، دوم نه در هرجایی و سوم با تکرارهای غیر دراماتیک و غیر اصولی احتمال دارد که از آن طرف بام بیفتیم. مثلا در هنگام خواندن وصیت نامه ها این میزانسن با تکرار به نوعی تصنعی به نظر می رسد. هرچند که در اجرایش نیز می بایست دقت بیشتری صورت می گرفت و قس علی هذا.مثلا به کارها و حرکات تکراری چارلی چاپلین، باسترکیتون، هارولدلوید و ... نگاه کنید. اولا هرحرکتی بنابه یک دلیل دراماتیک و براساس منطق درام با توجه به آن موضوع و متن و فضای کار صورت می پذیرد. ثانیا در هرتکرار چیزنویی و جزیی تازه افزوده می شود. چون تکرار صرف ، تاثیر عکس می گذارد. از سویی کمدی باید ازدل کار برآید نه آنکه بدان حقنه شود.

شاید متن حرف اصلی اش را در این قصه گویی و روایت و تکرارها به نوعی از دست می دهد و یا آن را کمرنگ می کند.

اما از سویی هوشمندی نویسنده را نیز می توان در همین حرف اصلی و زیر متن نمایشنامه یافت. اگر از تکرارها و حرف های اضافه کاسته می شد با متن منسجم تری روبه رو می شدیم.

از متن که بگذریم به اجرا و ارتباط های اجرا و متن می رسیم. چرا که این دو در هم تنیده اند و هیچ گاه نمی توان به طور کاملا مجزا به آنها پرداخت. باید گفت اجرا به نسبت بهتر از متن است. شاید اگر بازیگران کاربلدی که با درک نقش آن را شیرین و قابل باور اجرا می کنند، نبودند این نمایش به واقع حرفی برای گفتن نداشت. مثلا یکی از مواردی که مخاطب را اذیت می کند طراحی صحنه است. می دانیم که طراحی صحنه مهم است و تاثیر صددرصدی بر میزانس ها، حرکات، حس و حال و رفتار بازیگران و دریافت مفاهیم زیرمتنی از سوی مخاطبان دارد. چرا که طراحی صحنه درست آن است که به «کار آید و چشم ناید».

این طراحی تنگ و فشرده با چند اختلاف سطح، تمام پتانسیل و قدرت مانور بازیگران را می گرفت و کارگردان را مجبور می کرد که مثلا بارها و بارها بازیگران را در نور موضوعی جلوی صحنه بنشاند و آنها نیز هر کدام به نوبت حرف خود را بزنند. شاید این میزان برای یک بار جواب دهد اما تکرار آن دیگر لوس و نخ نما شده و حوصله تماشاکنان را به در می کند. از سویی طراحی فضای نمایش اگر که نگوئیم سیاه است می توان گفت که خاکستری است. اما به عکس رنگ صحنه سپید است و این در تعارض با خواست متن و مفهوم زیرمتن و شخصیت کاراکترهاست. به واقع می شد در طراحی صحنه از فضای کافی استفاده کرد و با ایجاد چند اختلاف سطح موقعیت خان عمو نسبت به دیگران را نیز نشان داد. این گونه دیگر شاهد میزانسن ها و حرکات تکراری نبودیم و دست کارگردان و بازیگران نیز بازتر بود.

از سویی این همه بازیگر گاه در آن فضای تنگ معنای حرکات و میزانسن ها را به لحاظ مفهوم دراماتیک آن از بین می برد.

به طور مثال حضور تقریبا دائمی روح پدر در جاهایی اضافه می نماید و دست و پاگیر است. بخصوص حرکاتی که او انجام می دهد در بخش هایی زاید و لوث جلوه می کند و اصولا نیازی به آن احساس نمی شود. از سویی اگر قرار است که او را فقط در قالب شخصیت جمشید ببیند حال چه در قالب روح پدر و یا جن پس دیگران نباید او را دیده و اکتی با او انجام دهند اما این گونه نیست. ظاهرا او را می بینند و با روح وارد اکت می شوند و یا به لحاظ منطق درام روح در پی آن است که دیگران به بدجنسی خان عمو و کارهایی که انجام داده پی ببرند.اما همین که جمشید می خواهد ماجرا را برای کمال تعریف کند روح او را به خارج از صحنه می برد و یا داستان کشتن مادر توسط عمو که به نوعی وصله ناجور است، چون خان عمو که با او ازدواج کرده و صاحب اختیار همه چیز است و اصولا نیازی به این کار ندارد. عمل به وصیت نامه که به بعد از فوت مادر موکول شده هم نمی تواند انگیزه قوی ای باشد. بخصوص از مردی به زیرکی خان عمو بعید به نظر می رسد که دست به چنین کاری بزند و یا اینکه او برادر ناتنی سیف اله پدر خانواده است که تنها در حد اشاره به این موضوع بیان می شود. این ها و مواردی دیگر به عهده کارگردان است که باید با درامانورژی اولیه اصلاح شود.

رفت وآمد بیش از حد نور هم یکی دیگر از موارد اجراست. این خود در تئاترهای ما تبدیل به یک اپیدمی شده است هر چند که در جاهایی نور به اشتباه باز می شد و یا اصولا نزدیک بودن بازیگران به صحنه حس خارج از نور و بالطبع بازی را انتقال نمی داد. این مشکل نیز به طراحی صحنه مربوط می شود.

در بخش بازی ها باید گفت به جز چند مورد همگی خوب بودند. خسرو احمدی، سیاووش چراغی، جواد پورزند، رضا پاپی، مصطفی ساسانی، حسین شفیعی و وحیدنفر بازی های درست و به دور از لودگی را انجام دادند که این خود از حسن کار و کارگردانی است.

هر چند باید گفت در کمدی امروز دیگر تیپ جای خود را به تیپ شخصیت داده است و این باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. همان طور که مثلا بازی آناهیتا همتی با تمام زحمتی که کشیده بود و یا حمید دربانی و فرزین حاجیلو آن طور که باید نبود و بیشتر به سوی ادا نزدیک بود. هر چند که فرزین حاجیلو بهتر می نمود. تیپ سازی و کار کمدی کردن به معنی ادا و بازی را بازی کردن و حرکات بدون منطق دراماتیک انجام دادن و در نهایت لودگی نیست.

البته بخشی از این موارد به کارگردان و هدایت او و بخشی دیگر به بازیگران باز می گردد. طراحی لباس دو برادر کوچک و بزرگ نیز همانند آقاباجی (آناهیتا همتی) باید تغییر می کرد. از سویی آن دو با این لباس هیچ شباهتی به سربازان قشون سردار سلطان ندارند و بالطبع زود لو می روند. باید گفت حرکات و میزانسن های تکراری و اضافه، حرف ها و اطلاعات تکراری و اضافه، طراحی صحنه نامانوس حضور دائمی و در جاهایی بدون منطق روح پدر یا جن در صحنه، رفت وآمدهای بیش از حد، و... از نکاتی است که باید مورد توجه قرار گیرد. درواقع متن و اجرا به یک دراماتورژی همه جانبه نیازمند است. پرداخت دراماتیک در کل متن و پرداخت های موضوعی و موضعی می باید لحاظ شود، مثلا چرایی جنگ و یا دعوای بین پایین جوبی ها با بالاجوبی ها، چرایی کشته شدن یک پایین جوبی توسط یکی از برادران و زندانی شدن برادری دیگر به جرم این قتل، موضوع ناتنی بودن خان عمو و...

اما یکی از هوشمندی های کارگردان که تعابیر فرامتنی و فرااجرایی بر اثر می افزاید گوش های بزرگی است که برای برادران در نظر گرفته است این گونه نه تنها رگ هایی از گروتسک را بر کار افزوده بلکه مفاهیمی نیز به آن اضافه کرده است. بدین معنی که می شنوند اما به روی خود نمی آورند! همان طور که کمال فقط شعار می دهد. در این میان تنها کسی که حرف راست می زند و می خواهد عمل کند و یا می تواند عمل گرا باشد همان جمشید است که آن هم شیرین عقل است و به نوعی مجنون!

هر کدام از آدم های نمایش می توانند مابه ازایی بیرونی داشته باشند. این ها از نقاط قوت متن و اجرا هستند.

هر چند که زمان نمایش می توانست با حذف اضافات متنی و اجرایی به حد مطلوب تری برسد.

درخصوص سایه بازی ها هم باید گفت که تاثیر چندانی بر روند دراماتیک و استتیک اجرا نداشت. حذف سایه بازی ها لطمه چندانی به کار نمی زند که هیچ؛ شاید می شد با حذف آن از شر این طراحی صحنه تنگ و حداقل آن پارچه های بلند سپید خلاص شد. این گونه فضا و مفری بیشتر برای بازی ها ایجاد می گردید.

درنهایت باید گفت شاهد یک کمدی تراژدی بر ارثیه وارثان بودیم؛ ارثیه ای که هر کدام از ما داریم اما قدرش را نمی دانیم و به جای آن که با همدلی آن را شکوفا کرده و برای خود و نسل های آینده حفظ کنیم بر سر تقسیمش به جان هم می افتیم و درنهایت در این میان طمع کاران و کژاندیشان آن را غارت کرده به یغما برده و به آتش می کشند.

سیدعلی تدین صدوقی