خوانشی دیگرگونه از اثری متکی بر نظام های خود

نگاهی به نمایش ”آوازه خوان طاس” نوشته ”اوژن یونسکو” و کارگردانی ”بهمن معتمدیان”

نوشتن در مورد اجرای آثار نمایشنامه نویسان مطرحی همچون "یونسکو"، "بکت"، "ژنه" و تعدادی دیگر از نویسندگان پیشرو نگارنده را ناچار به طرح موضوعاتی پایه ای و اولیه می کند. از جمله انتخاب عناوینی که موید تعریفی از کلیت نمایشنامه های این نویسندگان باشد و کلماتی که ترجمانی از واژه” absurdism“ )ابزورد(است. "تئاتر پوچی"، "تئاتر عبث نما"، "تئاتر معنا باخته" یا اصطلاح "نا تئاتر"، که یونسکو به نمایشنامه های خود به سبب دوری از قواعد کلاسیک اطلاق می کند.

جدا از این عناوین، شاید بتوان در رویارویی با چگونگی شکل گیری یکی از آثار این نویسندگان پیشرو قضاوت مخاطب را در عنوان دادن به این گونه نمایشنامه های مدرن به چالش کشید. فرایند شکل گیری اولین نمایشنامه "اوژن یونسکو"، یعنی "آوازه خوان طاس" موید رویدادی متفاوت برای نویسنده ای است که تا آن روز تنها آموختن زبان انگلیسی را دنبال می کرده است. یونسکو زمانی که جملات انگلیسی را برای آموختن از خودآموز بیرون می کشد، متوجه حقایقی می شود که برای بسیاری از انسان ها تا لحظه مواجهه با آن فراموش شده است. مثلاً هفته هفت روز است یا کف زمین پایین است و سقف اتاق بالاست. ماجرا زمانی برای او جذاب تر می شود که با پیش رفتن دروس خودآموز، خانواده ای به نام آقا و خانم اسمیت وارد داستان می شوند و خانم اسمیت حقایق آشکار و اولیه را به صورت مکالمه به شوهرش می گوید؛ از جمله اینکه چند تا بچه دارند، در حوالی لندن سکونت دارند، نام خانوادگی شان اسمیت است و ... خودآموز که جلوتر می رود پای خانوده دیگری به نام خانواده مارتین را هم به وسط می کشد که دوستان خانواده اسمیت اند و مکالمه بین این دو خانواده همچنان درباره بدیهیات اساسی بوده است. تصمیم یونسکو با هدف درمیان گذاشتن این حقایق با دیگر انسان ها نقطه اولیه شکل گیری نمایشنامه ای به نام "آوازه خوان طاس" می شود که البته در همین نقطه متوقف نمی ماند. در واقع این مرحله آموزش از روی خودآموز انگلیسی، "یونسکو" را در مواجهه با واقعیاتی قرار می دهد که این واقعیات در مقایسه با روابط انسانی ساری و جاری تا به امروز سنجیده می شود. بدین معنا که برخورد یونسکو با کتاب خودآموز انگلیسی برخوردی کاملاً رئالیستی است. به نوعی می توان گفت یونسکو در این مرحله آگاهانه در پی انتقال اندیشه هایی بود که دریافت کرده بود و در پی آفرینش نوعی نمایش آموزشی بوده که اثری از ابتکار شخصی در آن دیده نمی شد. اما نکته این است که طغیان نویسنده یا دگرگونی واقعیت در روند درونی شدن آنچه توجه او را جلب کرده، اثر دیگری را خلق می کند که خود یونسکو در مورد این اتفاقِ آگاهانه می گوید: "افسوس! حقایق اساسی و عاقلانه ای که آن ها با هم رد و بدل می کردند و یکی به دیگری زنجیره شده بود رنگ دیوانگی پیدا کرد نمی شود. زبان قطعه قطعه شده بود. نقش ها تجزیه شده، گفتار پوچ و از محتوا خالی شده بود و همه چیز به یک مشاجره ختم می شد که نمی شود علت هایش را تشخیص داد، زیرا قهرمان های من نه با گفتگوها، نه حتی با جمله ها، نه با واژه ها، بلکه با سیلاب ها و حروف با صدا و حرف بی صدا به جان نقش می افتادند ...!" (۱)

نمایشنامه "آوازه خوان طاس" در ساحت اجرا هم تا مدت ها محل نزاع منتقدان و انواع واکنش ها از سوی تماشاگرانش بود. عده ای به مثابه یک کمدی با آن برخورد کردند. بعضی اضطراب مورد نظر یونسکو را درک کردند و عده ای دیگر آن را به مثابه یک ملودرام فهمیدند یا منتقدانی که این اثر را نقدی بر جامعه بورژوا و تئاتر بولوار به حساب آوردند. خود یونسکو نام "تراژدی زبان" را بر این اثر می گذارد و دامنه نقد خود را به وسعت بورژوای جهانی می کشاند. " بورژوایی که ایده ها و زبان به خصوصی را دریافت می کند و همیشه سازشگر است".(۲)

با آنکه نمایشنامه "آوازه خوان طاس" به عنوان یکی از اولین آثار پیشرو شناخته شده است و در این زمینه می توان آن را کلاسیک به حساب آورد، اما روند تالیف اثر را، که به آن اشاره شد، می توان به گونه ای دیگر بازشناخت. در واقع این فرایند واکنشی و درونی یونسکو نسبت به برخورد با یک خودآموز انگلیسی را در روند تالیف یک نمایشنامه می توان از نگاه بابک احمدی مواجه ای پسامدرن نامید. احمدی در کتاب "ساختار و تاویل متن" پس از آنکه پسامدرنیسم را روشی تازه در آفرینش هنری و تجربه ای عملی در این زمینه نمی داند، از نقطه نظر تفاوت بین این دو نگاه می گوید: "هنرمند مدرنیست دست کم در لحظه آفرینش نیت و فرایند ذهنی خود را مهم تر از همه چیز می دانست، اما هنرمند پسامدرنیست از همان آغاز، در حاشیه قرار دارد، اثر را مهم تر از نیت خویش می داند. هر اثر پسامدرن اعتبارش را از مناسبات با متون دیگر می یابد." (۳)

هرچند اساس شکلگیری دو اصطلاح "مدرنیسم" و "پسامدرنیسم" را باید با در نظر گرفتن دوره تاریخی و برهم افزایی یک جریان بر جریانی دیگر شناخت و استمرار مدرنیسم را در نگاه پسامدرنیستی باز نشاخت، اما نکته در فرایند نگاه مولف است. در واقع آنچه آورده شد اهمیت و پیشتازی نگاه یونسکو در تالیف اثری است که تا به امروز اجراهای متعددی از آن شده است و همین جایگاه اثر را مشخص می کند. چه بسا همین اطلاعات اولیه خواننده این مطلب را در چالش برگزیدن عنوانی جامع برای این نوع نمایشنامه کمک کند.

اما در ساحتی دیگر می توان نگاه مولفی را نیز که در جایگاه کارگردان به سراغ اینگونه آثار می رود به چالش کشید، زیرا غلبه نگاه مولف اولیه و خوانشی صحیح از این نوع نگاه همچنان ضرورتی است و باید به آن توجه داشت. اجرای "بهمن معتمدیان" از "آوازه خوان طاسِ" یونسکو، که این روزها در سالن سمندریان تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه است، نمونه خوبی است برای نقد خوانشی دیگرگونه از اثری که متکی به نظام های خاص خود است. از جمله نظام زبانی اثر که نشانه ها و مولفه های آن کاملاً قابل بازشناخت است. آنگونه که مشهود است و در بروشور نمایش هم به آن اشاره شده، معتمدیان "آوازه خوان طاس" را به مثابه هجویه ای گرفته است که خود یونسکو هم بر آن صحه می گذارد و هر نوع خوانشی از متنش را می پذیرد. اما نکته اینجاست که آیا فرا رفتن از این گفت وگوهای به ظاهر بی معنی که بین خانوده "اسمیت" و خانوده "مارتین" و هر یک به تنهایی برقرار می شود، تنها به منظور رسیدن به یک موقعیت به ظاهر دراماتیک است؟ موقعیتی که تنها تاثیر آن بر مخاطب همان هجویه ای است که لحظاتی او را می خنداند؟ کاری که به طور مشخص معتمدیان به دنبال آن بوده است. این چه نسبتی با اضطرابی دارد که مورد نظر یونسکو است و از شکل گیری آن در مخاطب اثرش استقبال می کند؟

در اجرای "آوازه خوان طاس"، به کارگردانی "بهمن معتمدیان" کافی است، به عکس العمل شخصیت ها نسبت به یکدیگر هنگام گفت وگو توجه کنید. در این مواجهه برخوردی کاملاً منطقی با گفت و شنودی در ظاهر غیر منطقی کاملاً مشهود است.

دیالوگی که به هیچ روایت خطی و مستقیمی فرجام نمی یابد. این نوع نگاه در غالب لحظات نمایش به چشم می آید. در واقع هدف کارگردان به منظور واقعی نشان دادن شخصیت ها تنها در ایجاد یک موقیعت دراماتیک و مواجهه منطقی با آن موقعیت خلاصه شده است. در حالی که در طراحی لباس شخصیت ها و اصولاً در فضاسازی و طراحی صحنه نمایش، نوعی وابستگی تام به اندیشه یونسکو از نظر معناگریزی دیده می شود. نتیجه این می شود که شخصیت آتشنشانی که برای برهم زدن فضای خانوادگی بین دو زوج وارد صحنه می شود، تبدیل به وسیله ای برای سرگرمی خانواده ها شده است و سعی بر این است که حضور او کاملاً منطقی جلوه کند. حتی در لحظاتی برای نشان دادن کم توجهی دو زوجی که با آن ها روبه روست با زنجیرهایی که به لباسش آویزان است بازی می کند تا بی حوصلگی را نشان دهد. بر این اساس تراژدی زبان، که یونسکو از آن نام می برد، در نمایش معتمدیان تبدیل به بازی های زبانی شده است، زیرا برای بازگویی هر کدام از دیالوگ ها منطق تحلیلی وجود دارد؛ تحلیلی که بازیگر را به نوع مشخصی از عمل و عکس العمل هدایت می کند. درست همانند اتفاقی که در نمایشنامه های رئالیستی رخ می دهد؛ با این تفاوت که در اینجا در پاره ای لحظات دیالوگ ها نسبت به هم بی ربط اند. این در حالی است، که همانطور که اشاره شد، در طراحی صحنه و استفاده از نشانه های بصری نمایش راه دیگری می رود؛ راهی که اصولاً در فضاسازی نمایش های پست مدرنیستی دیده می شود. استفاده از اشکال حجمی، چیدمان های تصویری، ویدئو گرافیک و... این ها موید این نکته است که اجرا در فرم بصری به دنبال مرعوب کردن مخاطب است. مصداق این مسئله پایان بندی نمایش است. زمانی که گفت وگوی بین دو خانواده به هجمه ای از کلام تبدیل می شود، که فقط از دهان شخصیت ها بیرون می ریزد، ما همزمان این جملات را به صورت مشخص در زمینه سفید انتهای صحنه می بینیم که به وسیله ویدئوپروجکشن پخش می شود. این در حالی است که این جملات به صرف جمله های متمایز از هم هیچ معنایی ندارند و هجمه آن ها در یک نابسامانی، که تنها شنیده می شوند و قابل تمیز نیستند، آن ها را واجد معنا می کند. ضرورت متن این همهمه و سیل کلمات را در صورتی نامفهوم ایجاب می کند که این موضوع در اجرای معتمدیان به سبب خوانشی متفاوت رنگ می بازد، اما همچنان باید در نظر داشت که به صرف خوانشی متفاوت، آن هم از یک اثر شناخته شده جهانی، نمی توان به نگاه مولف اثر پایبند نبود.

محسن حسن زاده

منبع:

۱-" تراژدی زبان " یا "با خود آموز انگلیسی نویسنده شوید !" ، اوژن یونسکو، ترجمه : ایرج زهری، مجله رودکی

۲- همان

۳- ساختار و تاویل متن: شالوده شکنی و هرمنوتیک؛ جلد ۲، ص ۴۷۷