تاویل های متفاوت در نتیجه کنایه پردازی های خاص

نگاهی به نمایش ”سنگ” نوشته ”علیرضا توانا” و کارگردانی ”سعید زین العابدینی”

نمایش"سنگ"، به کارگردانی سعید زین العابدینی، که این روزها در خانه نمایش اجرا می شود، با متن اصلی خود، نوشته علیرضا توانا، تفاوت زیادی دارد. طبق متن اصلی، کل صحنه نمایش در یک ایستگاه قطار می گذرد و ایستگاه و قطار به عنوان یک المان از زمان مجازی در حال گذر و زندگی یکنواخت روزمره حکایت می کند که دو شخصیت نمایش (زن و مرد در انتظار) را درگیر خود کرده است.

در همین فضاست که آدم ها می آیند، ارتباط و کلام شکل می گیرد، به تنهایی می رسند، تفاوت ها و در گیری ها به شکل کشمکش های کلامی بروز می کند، به تفاهم یا تنفر می رسند و...

متن از ساختار اپیزودی برخوردار است که هر اپیزود در حالی که اتفاقات روزمره ای را در بستر زمان گذرا (خطی) رقم می زند، خود نقضی است بر همین زمان و شرحی است بر نسبیت زمان حقیقی که دیگر برای انسان امروز قابل فهم نیست. برای نمونه اشاره می شود به دیالوگ متن :« کجا بودی؟... هر لحظه شبی بود و هر زمان ماهی و هر ماه سالی... کجا بودی؟ ...». اپیزودها با یک فاصله گذاری توسط بازیگران از هم جدا می شوند؛ بازیگران در مقابل تماشاگر می ایستند و در گفت و گو با او اشاره می کنند که همه این اتفاقات در صحنه تئاتر رخ می دهد.

اپیزودها به گونه ای چیده شده اند که یک اپیزود به شرح داستان و اتفاقات روزمره انسان اسیر در زمان خطی می پردازد و اپیزود دیگر تلاش میانبری است برای شرح زمان حقیقی.

ناپدیداری و نسبیت هر موضوع بشری بن مایه فکری اثر تواناست که در پرداخت به خوبی نتوانسته از پس آن برآید وتا حدودی، فضاسازی های متفاوت اپیزودها، که در اثر برای ارائه مفهوم شکل گرفته متن را به سمت پراکندگی و زیاده گویی برده است؛ به طوری که اپیزود سوم (زن مسلول) و اپیزود آخر ( مریم مجدیه و داستان تولد مسیح) که در دل اپیزودهای زن و مرد منتظر قطار گذاشته شده، در پرداخت و شکل گیری ساختار دراماتیک قدرتمند ارائه نمی شود تا بتواند مخاطب را به سمت مفهومی چنین پیچیده رهنمون کند و دچار سر درگمی نکند.

اما نکته بارز و قابل توجه متن، دیالوگ نویسی است، دیالوگ ها بر خلاف ساختار کلی نمایشنامه، موجز و فهیمانه و غیرتکراری نوشته شده اند. هر چند که در بخشی از اجرا به دلیل درک نادرست بازیگران از مفهوم کاربردی طنز، محور دیالوگ ها به شکل کلیشه ای و شعاری ارائه می شود. اما نویسنده با دو پهلو نوشتن دیالوگ ها و کنایه پردازی خاص کلامی امکان تأویل های متفاوتی را برای هر کارگردان و همچنین مخاطب فراهم کرده است.

از سوی دیگر تغییر زبان نوشتاری در اپیزودها نه تنها نتوانسته نشانه ای یاریگر برای بیان مفهوم باشد، بلکه به عنوان یک ضعف ساختاری محسوب می شود که بر سردرگمی مخاطب می افزاید.

در اجرا، متن با تغییرات زیادی مواجه شده و به نظرمی آید به نوعی کارگردان قصد داشته با درهم ریختن ترتیب اپیزودها در برخی صحنه ها ذهن مخاطب را به بن مایه فکری متن (نسبیت زمان) نزدیک کند که در صحنه های اول موفق هم بوده و توانسته با تصویر سازی های بدون کلام به اجرا انسجامی دهد، اما از نیمه دوم اجرا با درهم ریختن ریتم و تغییر ناگهانی فضای نمایش بر آشفتگی کار افزوده می شود.

نزدیک کردن فضای این اثر به زبان طنز و رفتن به سمت ساختن یک فضای گروتسک گونه در اجرا توسط کارگردان، ایده خوبی است که اگر از سوی بازیگران نمایش هم به خوبی درک شده بود می توانست از کسالت کار بکاهد، بر خلاقیت اجرا اضافه کند و تا حدودی توانایی دیالوگ نویسی نویسنده را نشان دهد و اثر را جذاب تر کند.

اما آنچه بیش از هر چیز بر ناهماهنگی اثر در اجرا افزوده، بازی یکنواخت بازیگران است. بازیگران که مشخص است خود در سردرگمی نداشتن درک صحیح از متن، ایده و مفهوم نمایشنامه به سر می برند، بدون توجه به ساختار کلی متن تنها در صحنه راه خود را دنبال می کنند.

با توجه به اینکه این نمایش دو پرسوناژ دارد و شکل فاصله گذاری خاصی که نویسنده برای تغییر اپیزودها در نظر گرفته در برقراری ارتباط کلامی و ذهنی و هماهنگی میان این دو بازیگر بیشتر از هر اجرای دیگری اهمیت دارد و در شکل گیری ریتم اجرا بسیار موثر است، آن چه در اجرای"سنگ" بر می آید خلاف این موضوع است. بنابراین، این شکاف میان بازیگران نه تنها بر کند شدن ریتم اجرایی نمایش تأثیر گذاشته، بلکه همه ایده های متن و اجرا را هم نیمه کاره می گذارد.

بنابراین ایده طنز پردازانه کارگردان به دلیل این ناهماهنگی و نداشتن درک مفهومی از دیالوگ ها توسط بازیگران اجرا امکان بروز پیدا نمی کند فضا سازی در بازیگری نیز با توجه به اهمیت بازی سازی در این نمایش، نتوانسته از سادگی طراحی صحنه بکاهد.

فروغ سجادی