بازیگری واقعیت انجام کار

درباره نمایش خرس

«کنستانتین استانیسلاوسکی» استاد مسلم بازیگری، با آغاز کار خود در تئاتر هنر مسکو، در پی رسیدن به پاسخ این سوال بود که رمز موفقیت بازیگران بزرگ در ایفای نقش چیست؟ چگونه است که بازیگرانی همچون «سالوینی» می‌توانند به خوبی ایفاگر چنین نقش‌هایی باشند. آنچه ذهن او را به عنوان بازیگر مشغول کرده بود و تلاش او برای رسیدن به پاسخ، راهنمای بازیگران و کارگردانان پس از او در قرن بیستم شد. اما اندیشه کردن و آگاهی یافتن او درباره بازیگری، نخست به عنوان کسی آغاز شد که با این معضلات در کار خود به عنوان بازیگر و نه نظریه‌پرداز روبه‌رو بود.

فکر کردن به گفته «امانوئل لویناس» فیلسوف معاصر، به واسطه زخم‌های روحی و حرکت‌های کورمالی آغاز می‌شود که آدمی حتی نمی‌داند چگونه به قالب کلامشان درآورد. استانیسلاوسکی مانند دیگر بزرگان کار خود را با پرسش آغاز کرد و آنچه امروزه به عنوان سیستم بازیگری او از آن یاد می‌شود مجموعه مطالعات و راهکارهایی است که او در چند دهه فعالیت خود در تئاتر هنر مسکو به آن رسید. اما این راه توسط شاگردان او که بعدها به آمریکا مهاجرت کردند، ادامه پیدا کرد. «متد آمریکایی» یا «بازیگری متد» نیز در تئاتر آزمایشگاهی آمریکایی آغاز شد، جایی که «ریچارد بولسلاوسکی» و «ماریا اوسپنسکایا»، شاگردان مهاجر استانیسلاوسکی تدریس می‌کردند و بعدها در کار اساتید بزرگ «اکتورز استودیو» ادامه پیدا کرد. بی‌راه نیست اگر بگوییم نتیجه آنچه در سیستم بازیگری استانیسلاوسکی و شاگردان او به دست آمد را می‌توان در بازی بازیگران به شیوه متد و آموزگاران آن دید: لی استراسبرگ، استلا آدلر، سنفورد مایسنر، مارلون براندو و جمیزدین.

اما چگونه است که ما کاری را انجام می‌دهیم و انجام دادن آن برای ما و دیگران ملموس و باورپذیر است، بالعکس تظاهر به انجام کاری و ناملموس بودن آن برای خود و دیگران؟! ازخودبیگانگی ما در آنچه کننده آن هستیم از کجا نشات می‌گیرد؟ پاسخ به این سوال از نظر «سنفورد مایسنر» نظریه‌پرداز بازیگری، آغاز کار بازیگر است. از نظر او بنیاد بازیگری واقعیت انجام دادن کار است. او معتقد بود که «اگر قرار است روی صحنه از روی مطلبی بخوانید، واقعا بخوانید، اگر می‌خورید، واقعا بخورید و اگر چیزی می‌خواهید، واقعا آن را بخواهید و به دنبالش بروید و رهایش نکنید و تا وقتی به دست نیاورده‌اید متوقف نشوید.» رسیدن به آنچه که خیلی قبل‌تر از او استادش استانیسلاوسکی آن را هدف برتر یا ستون فقرات نقش می‌دانست. او نخستین وظیفه بازیگر را کشف این هدف برتر می‌دانست. اما در ادامه آنچنان‌که مایسنر می‌گوید تلاش بازیگر برای واقعیت انجام دادن کار است. مایسنر حتی گامی فراتر می‌گذاشت و از بازیگرانش پیش از فکرکردن بازی و عمل می‌خواست.

این مقدمه به بهانه اجرای نمایش «خرس» نوشته «آنتوان چخوف» و کارگردانی «اسماعیل شفیعی» در اینجا آمد تا به نقد و بررسی نمایش و مشخصا بازی بازیگران آن بپردازیم. نمایشنامه خرس از کمدی‌های تک‌پرده‌ای چخوف، که بیشترین موفقیت او در زمینه نمایشنامه‌نویسی در اوان کار او به شمار می‌آید. اما این اثر و تمامی تک‌پرده‌ای‌های چخوف را وودویل‌ها و کمدی‌های رقت‌انگیز و سبکی می‌دانند که بیشترین تاثیر خود را در اجرا و آن هم با در نظر گرفتن بار طنازانه آن بر جای می‌گذارد. اما سهم گروه شفیعی در به تصویر کشیدن این طنز تاثیر‌گذار چخوف کم است. بیشترین بار نمایش روی شوخی‌های فردی بازیگران است که درشت‌نمایی می‌کند. با در نظر گرفتن این نکته باید اذعان کرد که بدون داشتن ایده‌ای نو برای اجرای تک‌پرده‌ای‌های چخوف، به سختی می‌توان اقبالی کسب کرد، رویکردی جدید و آگاهانه به آثاری که همیشه و در همه دوران می‌تواند تاثیر‌گذار باشد. نه‌تنها ایده نو بلکه آنچه استفاده درست از ابزار و کارپرداخت‌های نمایشی برای کارگردان است.

طراحی صحنه مجلل که به نظر در راستای فکر نمایشنامه طراحی شده و در اجرا نیز سعی شده که با دیگر عناصر صحنه‌ای و میزانسن‌های طراحی شده کارگردان هماهنگ و یکدست شود. اما نکته‌ای که در بازی بازیگران به چشم می‌آید نداشتن رویکردی جدید به متن نمایش است که بازیگران را نیز به سمت بازی‌های غلو‌آمیز و عدم کنترل انرژی روی صحنه سوق می‌دهد.

بازیگران در صحنه راه نمی‌روند، یعنی آنچه هست حرکت فیزیکی آنان بدون منطق درونی و حقیقت درونی نقش است. آنان حرافی می‌کنند ولی دیالوگی رد و بدل نمی‌شود و لحظاتی در نمایش کسی روی صحنه نه دیده می‌شود و نه شنیده می‌شود. در صحنه‌هایی از اجرا، آن هم با توجه به تجربه برخی بازیگران این گفت‌وگو و ارتباط صورت می‌گیرد که تاثیرات خود را روی مخاطب می‌گذارد و آن زمانی است که بازیگران به آنچه انجام می‌دهند باور دارند. و این موفقیت آنان نهفته در بنیاد و اصل بازیگری است که واقعیت انجام دادن کار است.

سیاوش قائدی