مونوگ درونی

نگاهی به نمایش ”آنتوان و مسافر کوچولو” نوشته و کارگردانی ”حسن باستانی”

راز ماندگاری ”شازده کوچولو” اثر کم نظیر و پر فروش نویسنده فرانسوی ”آنتوان دو سنت اگزوپری” در چیست؟ این داستان ساده کودکانه چطور توانسته پس از گذشت ۷۰ سال از زمان نگارشش همچنان سالانه میلیون ها نسخه بفروشد و در مدیاهای متنوع تصویری، جان یابد و تکرار شود؟ کاراکتر عجیب و بسیط شازده کوچولو چطور اینگونه تاثیرگذار مسیر پر فراز و نشیب قلب خوانندگان و مخاطبان را در نوردیده است؟ آیا شباهت شازده کوچولو به فطرت پاک و سرشت خدایی بشر، او را این طور جذاب و کاریزماتیک کرده یا مفاهیم عمیقه و ایده های فیلسوفانه متن اینچنین جاودانه اش کرده اند؟هر چه هست شازده کوچولو امروز،به یکی از مصادیق میراث بشری مبدل شده است.

”شازده کوچولو” از آن داستان هایی است که خالقش را پشت سر گذاشته و از او مشهورتر است. اغلب وقتی درباره چنین داستانهایی حرف زده می شود، اسم و رسم نویسنده اش در مقایسه با بزرگی و شهرت خود اثر گم و فراموش می شود. در قرن ما تئوری مرگ مولف حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و معتقد است که اساسا اینکه نویسنده چه مقصود و مقصدی از نوشته اش داشته و ماحصل عرق ریزان روحش چقدر با منش و زندگی و شخصیتش مرتبط بوده، فاقد اهمیت است. اصالت با خود اثر است و هر تفسیری فارغ از طبع نویسنده را می توان به آن قائل بود.

اما نمونه هایی هم سراغ داریم که نویسنده را کنار قهرمانان و شخصیت هایی که خودش خلق کرده قرار داده اند. این معمولا در باز تولید آثار هنری و در اقتباس ها اتفاق می افتد و نگاهی پست مدرن به آثار ادبی محسوب می شود. ارجاعی از این دست البته با نمونه های اتو بیوگرافیک و بیوگرافیک، تفاوت ماهوی دارد.

و اما در نمایش "آنتوان و مسافر کوچولو" که مقدمه را به بهانه آن نوشته ام نیز با یک متن باز تولیدی مواجهیم. متنی که از ترکیب داستان "شازده کوچولو" با زندگینامه و خاطرات و اشاراتی به سایر نوشته های "آنتوان دوسنت اگزوپری" ساخته و پرداخته شده است. داستان "شازده کوچولو"، خود بر مبنای یک ماجرای واقعی که در زندگی اگزوپری رخ داده نگاشته شده و بنابراین کار چندان سختی نبوده که جای خلبان داستان را "اگزوپری" نویسنده بگیرد. با تاکیدهایی که بر نامه رسان بودن هواپیما، خاطرات جنگ و... می شود شخصیت اگزوپری در نمایش شکل می گیرد و آنوقت کاراکتر شازده کوچولو وارد صحنه می شود.

شالوده نمایشنامه بر پایه نحوه مرگ اگزوپری شکل گرفته که نویسنده/کارگردان در بروشور هم به آن اشاره کرده است:"آنتوان در ۳۱ جولای ۱۹۴۴ به ماموریتی هوایی رفت و دیگر هرگز بازنگشت". با استفاده از این ابهام و گره خوردن زندگی آنتوان و شازده کوچولو به هم، نویسنده پایان جالب توجهی را برای نمایشنامه اش پدیدآورده: آنتوان شازده کوچولو را به سیاره اش برمیگرداند. خلاقانه نیست؟ به این ترتیب هم پایان ابهام انگیز اگزوپری با یک اختتامیه رویایی و سفر به یک سیاره دیگر تعویض می شود و هم روح و منش کودکانه اش در جایی از عالم هستی به یک کودکانگی بزرگ می پیوندد.

ولی علاوه بر اینها کنارهم گذاشتن این دو شخصیت (آنتوان نویسنده و شازده کوچولو) می توانست فرصت های بزرگتری را در اختیار نویسنده نمایشنامه بگذارد. در نمایشی که بر صحنه می بینیم از آنتوانِ نویسنده خبری نیست و کاراکتر آنتوان نسبت به اینکه خودش شازده کوچولو را نوشته، خودآگاهی ندارد. آنتوان در نمایش خلبانی است که هواپیمایش سقوط کرده و ناگهان با کودکی ناشناس و عجیب و غریب در دل صحرا روبرو می شود. یعنی همان اتفاقی که گویا برای آنتوان دو سنت اگزوپری در عالم واقع هم افتاده و الهام بخش داستان شازده کوچولو شده است. نمایش برای کسی که شازده کوچولو را خوانده و چیزهایی هم از زندگی اگزوپری می داند، لحظه های جذابی دارد ولی به نظر می رسد این برای پردازش ایده اولیه کافی نیست و فرا داستانی که می توانست در اینجا شکل بگیرد، مغفول مانده است.

تکلیف نمایشنامه در لحن و شیوه روایت هم نامعلوم است. می دانیم که اصل داستان شازده کوچولو به شیوه ای روایت می شود که خواننده خود را مخاطب مستقیم نویسنده می بیند و لحن اگزوپری در روایتش به گونه ای است که گویی در حال نقل صمیمانه و خاطره وار داستانی برای یک مخاطب خاص است. ولی در نمایش آنتوان و مسافر کوچولو تلاش شده این لحن شکسته شود. مخاطب آنتوان ِخلبان در نمایش "اغلب خداست ناپیدای ناشناخته ای" که آنتوان لحنی بسیار صمیمانه با او دارد و علاوه بر اینکه با او درد دل می کند انگار که او هم ماهیتی بشری داشته باشد گاهی از او گلایه و شکایت می کند و حتی در صحنه ای به رویش اسلحه می کشد. با این حال گاهی خود نویسنده نیز این لحن را فراموش می کند و چیزهایی از زبان آنتوان می گوید که مخاطبش خدا نیست. مثلا در صحنه ای قبل از ورود مسافر کوچولو، داستان نقاشی کردن مار بوآیی که فیلی را بلعیده روایت می کند. مخاطب این داستان چه کسی است؟ خدا؟ تماشاگر؟ خودش؟ چارچوب روایت این نمایش قبل از ورود مسافر کوچولو مونولوگی نیست که طرف حسابش تماشاگر باشد، بلکه نوعی مونولوگ درونی با علم به حضور قدرتی برتر است. بنابراین تغییر لحن و رودررویی با مخاطب در این قالب نمی گنجد و یکدستی روایت را از بین می برد.

اجرا در مقایسه با متن، کمی عقب تر است. صحنه مشحون از تصاویر پروجکشن و تلاش افراطی برای خلق نماهایی از غروب آفتاب و شب پر ستاره است. نماهایی که بیشتر برای جلب مخاطب عام تعبیه شده اند و حتی برای او هم دیگر با ذوق زدگی همراه نیستند. سازه بزرگی که هواپیما را نشان می دهد خوشبختانه قابل جابجایی و متحرک است، ولی جابجا کردن سازه فلزی هواپیما نیاز به همکاری چند نفر دارد و حتی با وجود پرده نازک جلوی صحنه این جابجایی دکور دیده می شود و چندان دلچسب نیست. برای اینکه مخاطب بیشتر با اگزوپری نویسنده آشنا شود در فواصل نمایش تک جمله هایی نیز پخش می شوند که با هیچ منطقی به نمایش نمی چسبند و اضافی و متظاهرانه اند.

در طراحی لباس هم کلیشه ها غالبند و برای لباس خلبان و مسافر کوچولو از اولین چیزهایی که این دو شخصیت را به یادمان می اندازند بهره برداری شده. واقعا اگر قرار است دوباره مسافر کوچولو را با همان ردای آبی و چکمه و موهای طلایی ببینیم، چه خلق و کشف و ایده تازه ای در میان است؟

و اما در مورد بازی ها، فارغ از اینکه ما شاهد چه نوع بازی اگزجره و سانتی مانتالی روی صحنه هستیم گفتن یک نکته را ضروری می بینم و آن اینکه انتخاب یک دختر بچه برای ایفای نقش مسافر کوچولو گرچه لطافت و بازیگوشی و طراوت کودکانه مورد لزوم این شخصیت را با خود می آورد و تصویر کلیشه ای پسرک مسافر را در هم می شکند ولی نباید فراموش کرد که اینجا صحنه تئاتر است و بازی گرفتن از یک کودک به عنوان نقش دوم یک نمایشِ نه چندان کوتاه که برای تماشاگر بزرگسال طراحی شده، مخاطرات بسیاری برای نمایش دارد. طبعا در این کودک هیچ اثری از مهارت های بدنی و بیانی مستلزم بازیگری وجود ندارد و به صرف کودکی نمی توان چنین نقشی را به او سپرد. تئاتر عرصه دست و پنجه نرم کردن با نقش های متنوع و گاه سخت و طاقت فرساست و نمایش معصومیت و کودکانگی تنها یک وجه از این تجربه هاست، نه همه آن.

فرشته حبیبی