رضا رویگری تئاترهای آن موقع قوی تر بود

یک اجرای خصوصی برای ایشان در انجمن ایران آمریکا که الان کانون پرورش فکری شده گذاشتیم اجرایی در سالن تمرین برای او رفتیم که در حیرت مانده بود بریده بود اصلا

همزمان با اکران دو فیلم «راه بهشت» و «شور شیرین» به سراغ رضا رویگری بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون رفته‌ایم تا با او در مورد سیر بازیگری و زندگی هنری‌اش به گفت و گو بنشینیم.

قسمت اول این گفت‌وگو که مربوط به فعالیت های قبل از انقلاب اوست.

از شیب تند خیابان طاهری بالا می رویم تا برسیم به دفتر کار رضا رویگری و به مناسبت اکران دو فیلم «راه بهشت» و «شور شیرین»با او به گفت‌وگویی بنشینیم. رویگری با روی خوش ما را به اتاقش راهنمایی می کند و بعد از یک احوالپرسی نه چندان کوتاه من ریکوردر را روشن می کنم و مریم قاسمی دکمه شاتر را فشار می دهد.

● جامع‌المقدمات خواندم

رویگری وقتی در مورد کودکی اش صحبت می کند هیجان زده و خوشحال است. از تجریش و خانواده مذهبی اش شروع می کند و اینکه بعد از چهارده سال نذر امام رضا (ع) که به دنیا آمده است . وی در مورد آغاز علاقه اش به بازیگری می گوید:

« من از سال ها پیش در همان نوجوانی به دو چیز خیلی علاقه داشتم. یکی خلبانی بود یکی بازیگری. بعدها نقاشی هم وسط آمد. خلبانی رو که بعدا رفتم و پدرم راضی نبود و الکی رد شدم. پدرم یک انسان بود و همیشه به سلام علیکش قسم می خورد. پدرم چون سواد قرآنی نداشت همیشه دوست داشت که من قرآن خوان شوم. هنوز هم قرآن را بی غلط و درست می خوانم. پدرم حتی مرا پیش امام جمعه مسجد اعظم تجریش فرستاد و پیش ایشان قرآن و درس های قرآنی می خواندیم. پیش ایشان جامع المقدمات را خواندم که خیلی سخت بود با اینکه درس کلاس اول حوزه است. بعد ناغافل رفتم بازیگر شدم.»

● آغاز بازیگری در دستگاه بیات ترک

وی در مورد اولین تجربه بازیگری اش می گوید: « یک دوستی داشتم که خانم خجسته کیا از آشنایانش بود. ایشان می خواست تئاتری به نام «عبادتی بر مصیبت حسین بن منصور حلاج» را بر صحنه ببرد. یک بازیگر کم سن می خواست که بتواند بخواند. به من گفت می خواهی بیایی من گفتم بله من که آرزویم است.با این که پول نداشتیم انقدر علاقه مند بودیم که سه سال اجرای آن طول کشید ،اما این چیزها برایمان مطرح نبود. من در این نمایش در دستگاه «بیات ترک» می خواندم.

● اجرای حلاج برای پیتر بروک

پیتر بروک موقعی که می خواست در تخت جمشید نمایش «اورگاست» را اجرا برود به خانم کیا گفت من می خواهم نمایشت را ببینم. یک اجرای خصوصی برای ایشان در انجمن ایران آمریکا که الان کانون پرورش فکری شده گذاشتیم. اجرایی در سالن تمرین برای او رفتیم که در حیرت مانده بود! بریده بود اصلا! می گفت این کار را بیاورید لندن اجرا کنید. اگر من چهل پنجاه تا تئاتر کار کرده ام شاید چهارتایش به این قوت بود. مثل «معرکه در معرکه» آقای میرباقری. اول نمایش را هیچکس نمی توانست نگاه کند همه سرهایشان پایین بود و زار می زدند. خلاصه که پیتر بروک خواست که خانم کیا تئاتر را در لندن اجرا ببرد اما او قبول نکرد و گفت این تئاتر آیینی است و در فرهنگ ما معنا پیدا می کند و باید برای مردم خودمان اجرا شود.

● تئاترهای آن موقع قوی‌تر بود

رویگری در مورد تفاوت تئاتر گذشته و امروز می گوید:« خب آن موقع تئاتر ها خیلی قوی تر از الان بود. سینمایمان قوی شده اما تئاتر نه! من دو تا فیلم تئاتر های آن موقع را دارم. هر کس نگاه می کند می گوید این ها خیلی نو هستند. باید بیایند این ها را درس بدهند به بچه ها در دانشگاه. یکی «جمعه کشی» و یکی «قمر در عقرب» که هر دونوشته و کارگردانی اسماعیل خلج است. یک غزل در دستگاه «بیات تهران» در این تئاترها می خواندم که اتفاقا همان سال من در آبادان ضبط کردم و یک خانومی امسال در شیراز آن را به من داد! بعدا من این را اول «معرکه در معرکه» هم خواندم.»

مثلا ما «مش رحیم و گلدونه خانم» را اجرا کردیم از در و دیوار تئاتر شهر بعد از پنج سال که اجرا می رفتیم آدم می ریخت. به صورت رپرتوار کار می کردیم. بعد از یک مدت نمایش چند شب پراکنده در هفته اجرا می رفتیم. هیچ نمایشی سوخت نمی شد. اگر شما نمی رسیدی یک نمایش را ببینی در ماه یک اجرا داشت که می توانستی به آن برسی. «مش رحیم وگلدونه خانم» را بعد از پنج سال گذاشتیم در تئاتر شهر که هشتصد نفر آدم یکجا بیاید. باورتان نمی شود مردم را با باتوم کنترل می کردیم انقدر که جمعیت بود.

انقدر نمایش قوی و زیبا بود موقعی که سال ۵۲ نمایشی را می خواستیم به جشنواره نانسی ببریم، در کنار اجرای اصلی چون همه بازیگران «مش رحیم» در «گلدونه خانم» هم بودند برای همین به صورت جنبی آن نمایش را هم اجرا رفتیم. من بودم با اسماعیل خلج، مرحوم رضا ژیان و شکوه نجم آبادی. ما چهارتا بازیگران «گلدونه خانم» بودیم که وقتی پخش شد تئاتر اصلی ما را تحت الشعاع قرار داد. آن زمان کارهای فوق العاده قوی انجام می شد. تئاتر شوخی‌بردار نبود که من الان این موضوع را خیلی کم می بینم.»

● کلاس استاد کریمی

وی با بیان اینکه خوانندگی را به تنهایی فراگرفته است گفت: «کلاس استاد کریمی را به واسطه شخصی رفتم. کلاس خانم ها بود که خانم پریسا هم داشت همان موقع فارغ التحصیل می شد. به من گفتند بخوان ببینیم چه می خوانی؟ من که خوانم گفت وای پسر! بیا من تعلیمت بدهم. از همان در که آمدم بیرون رفتم که برگردم. کلاس استاد کریمی را اگر رفته بودم می توانستم خیلی چیزهای بیشتری یاد بگیرم.»

● سال‌های کارگاه نمایش

من از نمایش حلاج به کارگاه نمایش آمدم. کارگاه نمایش یک نهادی بود وابسته به تلویزیون و جشن هنر شیراز. اولین نایشی که به طور حرفه ای اجرا رفتم کاری بود به نام «ویس و رامین» نوشته مهین تجدد از آربی آوانسیان و خیلی از بازیگرانی که بعدا شناخته شدند در آن ایفای نقش می کردندد، که یکی دو تایشان مثل «شهروز رامتین» مرحوم شده اند. با پرویز پورحسینی، ثریا رهنما، آتش تقی پور، قمر صادقی، بهرام وطن پرست همکار بودیم. من را بچه ها چون دوستم داشتند با خودشان به کارگاه آوردند. با ما قراردادی بستند حدود دویست تومن که آن موقع مبلغ خوبی بود. ما در «ویس و رامین» بازی کردیم که یک اجرا بیشتر در جشن هنر شیراز نشد. به نظرم یکی از کارهای قوی آقای آوانسیان نبود. به هر حال ما دیگر کم کم بازیگر کارگاه نمایش شدیم.

کارگاه نمایش گروه گروه شد. گروه کوچه و اهریمن و بازیگران شهر و... ما جزو گروه کوچه بودیم که بچه های اسماعیل خلج بودند. او می نوشت و کارگردانی می کرد و ما هم بازیگری می کردیم. از صبح می رفتیم اتود می زدیم. بدنسازی و ژیمناستیک کار می کردیم. یوگا و صدا کار می کردیم. اسماعیل خلج نمایشی که می نوشت به ما نمی داد. مثلا می گفت یک آقایی‌ست با دو تا خانم که یکی عکاس و یکی خبرنگار است، و دارند در مورد فلان موضوع صحبت می کنند.

آنقدر ما را بازی می داد تا ما به متن نزدیک می شدیم. بعد متن را می داد. خیلی روش فوق العاده ای بود. ما هم عشق تئاتر بودیم و وقت و بی وقت سرمان نمی شد. من صبح ساعت ۶ از خانه بیرون می آمدم دوازده شب به خانه میرفتم. چون ما هر شب کار مخصوصی هم داشتیم. در کارگاه نمایش بلیط فروش و مسئول نور و تماشاچی بنشان نداشتیم. همه کارها را خود ما انجام می دادیم. من یک شب بازیگر نقش اول یک تئاتر بودم، شب بعد بلیط می فروختم. شب بعد تماشاچی را می نشاندم و شب بعد مسئول صدا بودم. همه کارها را چون کارگاهی بود خودمان انجام می دادیم.

● اولین بار از دریچه دوربین

وی در مورد اولین حضورش جلوی دوربین فیلمبرداری تلویزیون می گوید: « در سال ۵۴ یک سریال بازی کردم به نام «چنگک». این اولین کار دوربینی من بود. دوربین ۱۶ که فیلمبردار آن علی مزینانی بود. یک سریال پلیسی بود که هر هفته یک داستان تازه داشت و من بازیگر مهمان چهار قسمت آن بودم. قسمت های «فرار معکوس» و «جایزه» پخش شد و آن موقع خیلی سر و صدا کرد. بعد از آن دیگر تئاتر را ادامه دادم تا انقلاب شد. البته یک سال قبل از آن مرا از کارگاه نمایش بیرون کردند.»

● از کارگاه نمایش بیرونم کردند

از رویگری در مورد علت بیرون کردنش از کارگاه نمایش می پرسیم: « نمی دانم. باورتان می شود خیلی چیزها را هیچ وقت در زندگیم نفهمیدم! با اینکه من خیلی آدم مرتبی بودم. آدمی بودم که کارم را دوست داشتم. البته با اینکه بیرونم کردند یک نمایشی داشتیم به نام «شبات». قرار بود برود لهستان و هیچ کس را نداشتند جای من بگذارند که هم بازی کند و هم بخواند. آمدند گفتند رضا بیا این را بازی کن. گفتم شما که مرا بیرون کرده اید کجا بیایم؟! گفتند برای این جدا قرارداد می بندیم. یک پول بیشتری گرفتم و با آن کار قرارداد بستم. اردیبهشت ۵۶ بود که ما رفتیم. وقتی برگشتیم دیگر حال و هوای انقلاب بود و کم کم انقلاب شد. ولی من هر چه یاد گرفتم از آنجا –کارگاه نمایش- یاد گرفتم. ریشه ام آن جاست. آدم باید همیشه منکر چیزهایی که بوده نباشد.»

● الله الله الله، الله اکبر!

به سال های انقلاب نزدیک می شویم و درباره ماجرای خواندن سرود انقلابی معروف او جویا می شویم: « قبل ازینکه انقلاب پیروز شود به من پیشنهاد یک آهنگ شد. یعنی هنوز شاه سرجایش بود و ساواک داشت فعالیت می کرد. ولی مردم با قدرت در خیابان‌ها بودم. از من در این شرایط خواسته شد آهنگی بخوانم. نگو قبل از من سراغ هر کس رفته بودند قبول نکرده بود. منم یک جوان پرشروشوری بودم که این بگیر و ببندها را اصلا حالیم نبود. به من گفتند بر مبنای آیه های قرآن است.

من قبول نکردم گفتم نمی شود آیه های قرآن را با آواز خواند. بعد شعرش شد همین که شما سال‌هاست می شنوید. ما رفتیم آن آهنگ در را استودیو ضبط کردیم. بعد یواشکی کاستش را می انداختیم داخل مسجدها و خانه ها. از روی عشق بود. برای همین سی و سه سال است ماندگار شده است. . من می خواستم این کار را انجام بدهم چون کار، کار زیبایی بود. خلاصه در شلوغی ها این آهنگ را دادیم پخش می کردند.

از گلدسته های مسجد دانشگاه تهران پخش شد و دیگر تا قبل از اینکه انقلاب شود من این آهنگ را در ماشین های مردم می شنیدم. بعد از پیروزی انقلاب از روز دوم دادیم تلویزیون پخش کرد. همان روز وقتی آمدم خانه خانمم گفت آن آهنگی که خوانده بودی دو سه خطش را تلویزیون پخش کرد. گفتم جدی می گی؟!

بعد وقتی داشتیم شام می خوردیم مجری تلویزیون آمد گفت: ما یک سرودی را نصفه پخش کردیم. تمام تلفن های سازمان را اشغال کرده اید! خواهش می کنم تماس نگیرید! ما تا ۵ دقیقه دیگر این آهنگ را کامل پخش می کنیم هر کسی خواست ضبط کند! غوغایی آن آهنگ به پا کرده بود.»