تنها تیتر منفی آقای «سمندریان»

بهار بود و اردیبهشت بود و ابراهیم حقیقی در میان نگاتیو هایش گشت و گشت تا عکسی از جوانی استاد پیدا کند گشت و پیدا کرد, امضا کرد, عکسی از جوانی استاد و با خودش آورد به تالار اصلی تئاترشهر برای مراسمی که بزرگداشت حمید سمندریان بود

بهار بود و اردیبهشت بود و ابراهیم حقیقی در میان نگاتیو‌هایش گشت و گشت تا عکسی از جوانی استاد پیدا کند؛ گشت و پیدا کرد، امضا کرد، عکسی از جوانی استاد و با خودش آورد به تالار اصلی تئاترشهر برای مراسمی که بزرگداشت حمید سمندریان بود. ۲۲ تیر اما خیلی‌ها دنبال عکس استاد می‌گشتند. خبرنگارها بهترین عکس‌هایش را توی گوگل جست‌وجو کردند. می‌خواستند این خبر را با زیباترین عکس‌های استاد کار کنند؛ عکس‌هایی که نشانگر همه خوبی‌های او باشد؛ همه انرژی‌های مثبتش، همه خوش‌قلبی کودکانه‌اش و همه دل بزرگش با آن لبخند همیشگی با آن چشمان همیشه براق که شوقی کودکانه داشتند...

دوستان تئاتری‌مان هم پابه‌پای ما می‌گشتند. آنها هم دنبال عکس‌های استاد بودند که بزرگ‌شان کنند، که قاب‌شان کنند، که بگذارند در فاصله میان دو شمع سیاه؛ شمع‌هایی که می‌گریستند مثل همه ما در این روز غم‌انگیز تابستانی که تاریخش ۲۲ تیر است و سحرگاهش غروب استاد تئاتر ایران.

همه گل‌ها را جمع کردند، فقط سفیدهایی بود در میان روبان‌های سیاه. گل‌ها هم باید خوش‌شانس باشند، باید لیاقت داشته باشند که بشوند گل‌های سفید استاد بزرگ تئاتر ایران و قاب‌ها هم که در آغوش بکشند تصویر بزرگمرد تئاتر ما را. اردیبهشت امسال به پا خاستیم. در تالار اصلی تئاترشهر بزرگداشت دیگری برایش گرفته بودند. در این مدت خیلی بزرگداشت برایش گرفتند از طرف خیلی جاها. همیشه همه سالن به پا می‌ایستادند، کف می‌زدند، هورا می‌کشیدند، ردیف خبرنگاران هم. ما هم مثل همه دانشجویانش مثل همه هنرجویانش می‌ایستادیم نه به دلیل اینکه جمعیت ایستاده بود و ما هم باید همراه می‌شدیم. نه با تمام دل‌مان می‌ایستادیم. عاشق این بودیم که نامش را صدا کنند و او برود روی صحنه و همه بایستند. شاید این‌طوری بود که باورمان می‌شد تئاتر هنوز زنده است، هنوز بزرگ‌تر دارد، سایه سر دارد. سربرگ‌هایمان را که روی هر کدام نام رسانه‌ای درج شده بود، رها می‌کردیم روی صندلی‌های تالار اصلی. ترسی نداشتیم که بخشی از حرف‌هایش را جا بیندازیم. توی حافظه‌هایمان ثبتش می‌کردیم. می‌خواستیم ما هم پا به پای همه تشویقش کنیم.

حمید سمندریان اما هیچ‌وقت منفی صحبت نمی‌کرد، اعتراض می‌کرد، انتقاد می‌کرد اما تلخ صحبت نمی‌کرد. هیچ‌وقت نمی‌شد از میان حرف‌هایش تیتری منفی پیدا کنیم. حرف‌هایش را دوست داشتیم که جنجالی نبود ولی تیتر یک خبرهایمان می‌شد روز ۲۲ تیر. اما حمید سمندریان تنها تیتر منفی‌اش را رقم زد: «حمید سمندریان درگذشت». حمید سمندریان آدم عجیبی بود نه به این دلیل که استاد بهترین هنرمندان این مملکت بود، نه به دلیل نمایش‌های ستایش‌انگیزی که به صحنه برد، نه به دلیل همه نمایشنامه‌هایی که ترجمه کرد، به دلیل لبخند همیشگی‌اش. به دلیل اینکه به ما نشان داده می‌شود آدمی هم جذاب باشد و هم خیلی مثبت، می‌شود هنرمند باشد و کار دیگر هنرمندان را قبول داشته باشد. می‌شود کار نکند اما از کار کردن دیگران خوشحال شود. با او همه خوبی‌ها ممکن می‌شد. بهمن‌ماه ۸۶ بود. می‌خواست نمایشی دوباره اجرا کند؛ «ملاقات بانوی سالخورده». ۱۰سالی بود که کار نکرده بود. هیجان داشت. همیشه فکر می‌کردم آدم بزرگ‌های تئاتر دیگر دم اجرایشان دلشوره و دلهره ندارند، دلشوره مال جوان‌هاست، او اما نگران بود. می‌دانست نسلی از تماشاگران جوان تئاتر کاری از او ندیده‌اند. شب‌های تمرین گاهی که یواشکی سرکی می‌کشیدیم توی تالار اصلی می‌دیدیمش که نشسته بود در آخرین ردیف تماشاگران. مردی که بارها خوش درخشیده بود، نگران بود و همه نگرانی‌اش از آگاهی بود. در میان سرمای تالار اصلی که مثلا بازسازی شده بود، آنچه گرم بود، آنچه در میان تاریکی‌های سالن می‌درخشید، چشمان او بود. همان چشم‌هایی که همیشه با اشتیاق، با شوری سیری‌ناپذیر صحنه را نگاه می‌کرد، فرقی نمی‌کرد نمایش خودش باشد یا اثری از دیگری، او همیشه مشتاق بود. حمید سمندریان جوان نمرد، سالیان عمرش طولانی بود. سال‌های زندگی‌اش پربرکت بود، نمایش‌های خیلی خوبی اجرا کرد و بسیاری شاگردان پرورش داد. با عزت و افتخار زیست. با سربلندی درگذشت اما حمید سمندریان جزو آن دسته اندک از مردمانی بود که هر وقت می‌مرد، زود بود. می‌گویند خبرنگاری جزو مشاغل سخت است. راست می‌گویند سخت است. سختی‌اش از این نیست که ممکن است خبرنگار جنگ باشی یا مثلا حوادث و مدام با جنایت و قتل و اینها سر و کار داشته باشی. این چیزها بعد از مدتی برای همه عادی می‌شود. سخت‌ترین کار خبرنگاری این است که خبر مرگ کسانی را تنظیم کنی که دوست‌شان داری. تمام دلت پر از غصه است، تمام وجودت پر از درد است اما باید خودت را جمع و جور کنی و خبرت را بنویسی.‌ داری اشک می‌ریزی اما باید برایش عکس پیدا کنی، تیتر بزنی داری.

تمام روحت غصه دارد اما باید بنویسی و از دیگران بخواهی برایت بنویسند؛ یادداشتی گفت‌وگویی، چیزی. نمی‌توانی آرام یک جا بنشینی و یک دل سیر گریه کنی، نمی‌شود. مرگ حق است، واقعیتی است انکار‌ناپذیر، این درست اما آقای سمندریان حالا چرا؟! حالا که حال تئاترمان این همه بد است! حالا که دل همه‌مان پر از غصه است. این غصه برای دل ما زیادی بزرگ است، شما برکت تئاتر ما بودید... . غروب ۲۲ تیر بود. همه در تالار اصلی جمع شدیم تا شاید تنهایی‌ و غم‌مان را با هم قسمت کنیم. رضا گوران گفت تئاتر جای تخیل است، تخیل کنید نمایش«زندگی گالیله» اجرا شده و حالا تمام شده است. می‌خواهید کارگردانش را تشویق کنید... خودتان حتما دیدید آقای سمندریان، حتما شنیدید صدای کف‌ها، سوت‌ها و هورا کشیدن‌ها را، حتما دیدید همه دست‌هایی را که به عشق شما بالا رفته بود و همه شانه‌هایی را که می‌لرزید از گریه و میان همه اشک‌هایمان تشویق می‌کردیم کارگردانی را که وصیتنامه هنری‌اش را ننوشت...

ندا طیبی