آینه ای در برابر گذشته

درباره نمایشنامه «سه روز باران» اثر ریچارد گرینبرگ

به طرز بیرحمانه‌ای در مورد این نمایشنامه می‌شود از همان جایی آغاز کرد که در ترجمه‌اش هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود: درباره ریچارد گرینبرگ، نویسنده «سه روز باران». قرار بود این یادداشت این‌طور آغاز شود، اما خیلی زود معلوم شد که چنین تلاشی از هر جهت مأیوس‌کننده خواهد بود زیرا گرینبرگ نویسنده‌ای است که هیچ ردی از خود به جا نمی‌گذارد. از او بیوگرافی چندانی (جز از سال تولد و پیشه پدر و مادر و تحصیلات آکادمیک‌اش) در دست نیست. این نویسنده پنجاه و چند ساله آمریکایی برنده جایزه تونی (۲۰۰۳) و دو بار نامزد دریافت جایزه پولیتزر بوده است، با این حال آدم‌های زیادی او را نمی‌شناسند. مت ولف، نویسنده روزنامه «تلگراف»، در سرآغاز یادداشت‌اش برای اجرای «سه روز باران» در تئاتر آپولون لندن، درباره او نوشت: «ریچارد گرینبرگ شاید بهترین و پُرکارترین نویسنده آمریکایی باشد که اصلا اسمش را نشنیده‌اید.» اما نکته‌ای در همین بیوگرافی مختصر است که می‌تواند به بحث ما نیز نقطه آغازی دهد. در گذشته آدم‌ها دست‌کم یک چیز بدیهی وجود دارد و آن تاریخ تولدشان است. همه آدم‌ها تاریخِ دقیقِ تولدی دارند که در جایی، از جمله در شناسنامه‌شان، ثبت شده است

. حال، نکته جالب در مورد گرینبرگ این است که حتی تاریخ تولد دقیقی هم از او پیدا نمی‌شود؛ نوشته شده: «۲۲ فوریه ۱۹۵۸ یا ۱۹۵۹ (اختلاف در اسناد رسمی).» شاید بدیهی نبودن همین نکته معمولی در گذشته گرینبرگ، او را به فکر نوشتن درامی با موضوع وارسی بداهت رویدادهای گذشته انداخته باشد. «سه‌روزباران» نمایشنامه‌ای در دو پرده است که داستان نسلی در هر کدام از پرده‌های آن روایت می‌شود. در پرده اول، داستان نسل جدید: واکر و نَن فرزندان معمار معروف، ند جِین‌وِی، پس از یک سال دوری یکدیگر را ملاقات می‌کنند تا به همراه پیپ، «پسر تنه‌لش شریک مرحومِ پدر مرحوم‌مون»، به جلسه قرائت وصیت‌نامه پدرشان بروند و در پرده دوم، داستان نسل قدیم: ند و تئو، همان پدر پیپ، برای کشیدن نقشه «عمارت جین‌وی» تلاش می‌کنند و در این میان لینا، در چرخشی عاطفی، نقش‌اش را عوض می‌کند تا از محبوب تئو به زن ند تبدیل شود. این تقسیم پیرنگ به دو نسل قدیم و جدید، یا بازنمایی دو نسل در دل یک نمایش، ما را به یاد «هملت» می‌اندازد. در هملت، شکسپیر دو خانواده را به نحوی در پیرنگ‌اش جای داده است که یکی، همچون آینه، اوضاع دیگری را در خود منعکس می‌کند. بر این اساس، در خانواده پولونیوس، لایرتیس و افلیا فرزندان پدر مقتولی هستند که یکی (پسر) در پی انتقام‌گیری است و دیگری (دختر) دیوانه شده است.

در نمایشنامه گرینبرگ اما، ما نه با دو پیرنگ درهم‌تنیده بلکه با دو پرده جدا از هم سروکار داریم و آنچه که این دو پرده را به هم وصل می‌کند یک «دفترچه خاطرات» است، یعنی جایی که رویدادهای گذشته در آن ثبت شده‌اند. واکر که دفترچه را پیدا کرده درباره آن می‌گوید: «یه جور کشش شیطانی داره.» قرار است حقیقتی در گذشته با خواندن دفترچه خاطرات آشکار شود، حقیقتی که به خصوص بعد از گشوده شدن وصیت‌نامه بیش از پیش حالتی معماگونه پیدا می‌کند. واکر که از وصیت پدر ناراضی است با دفترچه خلوت می‌کند تا انگیزه او را کشف کند. سرانجام آنچه میل دارد را درون دفترچه می‌خواند و بعد، پیش چشم نَن، آن را می‌سوزاند. انگار با این کارش تمام بار گذشته را زمین گذاشته و خود را از شر آن خلاص کرده باشد. همان وقت فریاد می‌زند: «حس هدا گابلر رو دارم.»بی‌شک هرجا سخن از دخالت موثر «گذشته» در ساخت پیرنگ نمایشی است، نام هنریک ایبسن می‌درخشد. ایبسن استاد نوشتن درام‌هایی بود که در آنها طرح توطئه متکی به تعلیقِ افشا شدن یا نشدن رازی در گذشته بود. برای ایبسن، گذشته همچون چیز ناپاکی است که به گناه و دروغ آغشته است و پاک نمی‌شود مگر با افشا شدن تمام آنچه که حقیقتا رخ داده است. به همین دلیل افشای راز گذشته در نمایشنامه‌های او هم حالتی شجاعانه پیدا می‌کند و هم البته خائنانه.

اما در هر حال منجر به خلق فاجعه می‌شود. در کار گرینبرگ، خبری از خلق فاجعه، دست‌کم به آن معنا که در کار ایبسن می‌بینیم، نیست. در واقع، گرینبرگ با دوپاره کردن نمایشنامه‌اش، به جای اینکه همچون نمایشنامه «هملت» داستان دو نسل را در هم بپیچد و افشای راز نهان در گذشته را، همچون در ایبسن، به تمهیدی برای ایجاد تعلیق بدل کند، این دو داستان را از هم جدا می‌کند تا همه چیز بسیار ساده و بی‌خطر برگزار شود. اما نکته جالب اینجاست، در همین «سادگی» است که گرینبرگ «بداهت» رویدادهای گذشته را به پرسش می‌کشد؛ بداهتی که در رفتار واکر دیده می‌شود: او ساده‌دلانه خیال می‌کند که همه چیز را درباره گذشته دانسته است. گرینبرگ در پرده دوم نشان می‌دهد که این جز خیالی خام نبوده است، بی‌آنکه کسی در طول نمایش اسلحه‌ای بیرون بکشد یا آدم‌ها خودکشی کنند. شاید هیچ تمهیدی بهتر از این نمی‌توانست خواست گرینبرگ را برآورده کند. در پرده دوم، ند که لکنت زبان دارد محبت لینا را به خود جلب می‌کند و تئو که از کشیدن نقشه عمارت دست خالی برگشته است هم در کار شکست می‌خورد و هم در عشق. و ند این را تا سطح «گناه نخستین» خود برمی‌کشد تا اینچنین رابطه والدین و فرزندان دوباره وصل شود.

مهدی امیرخانلو