سخره گر بی خطر نظم نمادین

شخصیت سیاه در نمایش های ایرانی

صورتش سیاه است و لباسش سرخ، زبانش تند است و لهجه‌‌اش غلیظ و مضحک. از هوش و منطق بهره‌ها برده و در میدان بخت، از پیش باخته است. از دسته فرودستان تیره‌روز زمانه است و به ابزار مضحکه و هجو، به جدال نظم نمادین می‌رود. جدالی که او و همه هم‌رستگانش، بازنده همیشگی و دایمی آن می‌مانند. سیاه، شخصیت اصلی نمایش‌های شادی‌آور ایرانی است. شخصیتی باهوش و طناز که یک‌تنه بار اصلی بسیاری از قصه‌های تقلید را به دوش می‌کشد. خاستگاه اصلی این شخصیت را به حاجی فیروز که نمونه‌ای مشابه سیاه، در دسته‌های نوروزی‌خوان بوده، نسبت می‌دهند. این نوروزی‌خوان‌ها، بازمانده دسته‌های نمایشی و آیین‌ها و نمایش‌های میرنوروزی هستند. میر نوروزی نمایشی است که پس از اسلام و با تقلید از نمایش باستانی «کوسه‌برنشین»، در ایام نوروز به اجرا درمی‌آمد. از این رو ردپای شخصیت سیاه را تا پیش از اسلام نیز می‌توان دنبال کرد. البته سیاه دسته‌های نوروزی‌خوان، با سیاهی که به قالب یک تیپ مشخص با حضوری ثابت و فاعلانه در تقلیدهای تخت‌حوضی درمی‌آید، کاملا متفاوت است. سیاه در دسته‌های میرنوروزی تنها یکی از شخصیت‌های خیل رنگارنگ این دسته‌هاست و قوام و هویت منفرد پسینی خود را به مرور زمان و با تغییرات چشمگیر حوزه نمایش ایرانی به دست می‌آورد.

بهرام بیضایی در کتاب نمایش در ایران توضیح می‌دهد که یکی از رقصندگان نمایش چهارصندوق (نمایشی که چهار رقصنده با لباس‌هایی به رنگ‌های آبی، قرمز، زرد و بنفش از چهارصندوق بیرون آمده و برای مخاطبان می‌رقصیدند) که در ابتدا لباسی یکسره بنفش به تن می‌کرده، به مرور جای خود را به شخصیت سیاه داده و این کاراکتر تازه، علاوه بر رقص و آواز شخصیت پیشینی بنفش پوش؛ مسخره، طنز کلامی و زد و خورد فیزیکال را نیز به نمایش می‌افزاید و همین است که بعدها در شکل قوام‌یافته خود شخصیت سیاه را ساخته و آنقدر قد می‌کشد که حتی نامش را نیز بر نمایش تقلید گذاشته و سیاه بازی سبک ویژه‌ای از نمایش تخت‌حوضی می‌شود. گونه‌ای از نمایش که برای اولین بار به خانه‌های مردم راه یافته و عامه مردم را با هنر نمایش آشتی می‌دهد. در همین آشتی و اقبال عمومی ایرانی به شخصیت سیاه است که شالوده محتوایی این کاراکتر و اعمالش معنا می‌یابد.

سیاه، فرودستی معترض است. او دیگری است. دیگری پس‌رانده‌ای که حتی در هویت فیزیکال خود نیز مورد تبعیض و تمایز قرار گرفته است. صورت سیاهش در جامعه‌ای با مردمان سفید پوست، نماد همین دیگری نمادین نشده است. پایگاه طبقاتی واضح و روشنی دارد. او همیشه نوکر و غلام است. از طبقه کارگران تحت ستمی که امیدی به تغییر جایگاه طبقاتی خود ندارد. همین نداشتن امید صعود و تغییر است که شاید حتی به کارگیری اصطلاح طبقه کارگر را برای او نادرست می‌کند. سیاه بیش از آنکه متعلق به طبقه باشد از دل کاست بیرون آمده. کاستی مقتدر که دیگری، قادر به شکستن مرزهای از پیش تعیین شده آن نیست. با همه اینها اما، سیاه هوشمند و زیرک است. همین هوشمندی و تعقل است که او را واجد کینه طبقاتی می‌کند. کینه‌ای که سرآغاز داستانی نمایش‌های سیاه بازی است. کینه طبقاتی میان بنده و ارباب که سیاه را به جدال با ارباب و خلق قصه‌های ویژه خود می‌کشاند. سیاه در چندین قرن فعالیت خود، کلامش طعنه‌آمیز و کنایی است. ارباب را در قالب شوخی و کنایه به نقد می‌کشد و با همین ابزار خنده است که مخاطب را به نوعی «کاتارسیس» رسانده و آرزوهای فروخورده و سرکوب شده او را ‌برآورده می‌کند. در حقیقت سیاه‌بازی در دوره‌هایی از تاریخ ایران به اوج قدرت خود می‌رسد شخصیت‌هایی چون بهلول، ملانصرالدین، طنزهای عبید زاکانی و... شاهدی بر این مدعا هستند. سیاه، با همین عمل نقادانه خود و با تصویرگری جدال طبقاتی است که دل توده‌های مردم را برده و به شخصیت محبوب نمایشی ایرانی بدل می‌شود. در واقع اکثر مخاطب ایرانی که در طول حیات خویش فرودستی را تجربه کرده‌اند و هیچ نگفته‌اند، با تماشای سیاه به آرامشی درونی می‌رسند. با همه اینها اما سیاه شخصیت خطرناکی نیست. او هر چند منتقد است اما هیچ‌گاه برهم‌زننده نظم نمی‌شود. پیروزی‌های او در انتهای نمایش‌های سیاه‌بازی، همه کوچک و موقتی بوده و تنها مخاطب را به «کاتارسیس» می‌رسانند. او هرگز به تغییر وضعیت ارباب-رعیتی، قادر نمی‌شود. سیاه همیشه رعیت، همیشه فرودست می‌ماند.

آینا قطبی یعقوبی