قدم در دنیایی چالش برانگیز

نگاهی به نمایش ”به مراسم مرگ داداش خوش آمدید” نوشته سلما رفیعی و کارگردانی ”سمانه زندی ن ژاد”

رویای دور هنرمندان که بر مدار نوعی کمال گرایی حرکت می کند سبب شده در طول تاریخ، صحنه تئاتر به مثابه دنیایی مستقل از جهان مادی زیست شده بتواند خصلتی جادویی و تکامل یافته نیز پیدا کند. به موجب همین ویژگی است که هنرمند می تواند بسیاری از نظامات و قاعده های تغییر ناپذیر این دنیایی را تغییر دهد تا از خلل آن مقصودی را بیان کند که نمی شود در دایره بسته منطق این جهانی بازگو کرد.

با توجه به آزموده های چنین تجربیاتی که معمولاً به صورت مکتوب برای ما نقل شده و البته امروزه به مدد تکنولوژی امکان رویاروی با بسیاری از این تجربه ها وجود دارد می توان نتیجه گرفت که در هم ریختگی قواعد جهان مادی در صحنه تئاتر عموماً به یک جهان بینی و ایدئولوژی خاصی نظر دارد. نگره ای که شاید ظرف لازم برای بیان مقصود خود را در منطق این دنیایی نمی تواند بیابد. عموماً هم ذهن هنرمند زمانی به اینگونه فضاها می رسد که درگیر با ابرمفاهیمی فلسفی می شود که هیچ راه گریزی از آن پیدا نمی کند. به عنوان مثال ابرمفهوم "مرگ" که ذهن انسان را از بدو آفرینش درگیر خود کرده یا قدرت مطلقه "زمان" که هیچ گریزی از آن وجود ندارد.

گذشته از این نباید از نظر دور داشت که در راستای عینی کردن این مفاهیم بر روی صحنه تئاتر در عین بازی با قواعد و نظامات حاکم بر طبیعت برای اثرگذاری بیشتر، باید تاثیرپذیری عقلانی و احساسی مخاطب را نیز در نظر گرفت که این خود بر پایه تجربه های زیستی مشترکی است که بین هنرمند با تماشاکن آثارش وجود دارد. به همین سبب است که در اینگونه نمایش ها هم، شکل دادن به یک داستان و یا روایت در بستر یک درام ضروری به نظر می رسد. اگرچه که این درام عموماً در قالب داستان تندیده نمی شود و شکل ارائه بسته به نگاه و جهان نگری مولف اثر متفاوت است.

آنچه در مواجه با نمایش "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید" شایسته توجه است گام نهادن در چنین مسیری است که خوشبختانه در تئاتر امروز ما به سبب حضور تعدادی از دانشجویان صاحب تفکر گاه به گاه شاهد آن هستیم. آفرینش دنیایی که در درون خود زمینه چالش با آن را به حد کافی فراهم می آورد. این چالش که برساخته نمایشنامه است می تواند حتی با کارگردان به عنوان ذهن خالق اثر و به مراتب با دیگر عوامل نمایش هم شکل بگیرد. طبیعی است که تماشاکن نیز نمی تواند نسبت به چنین اثری بی تفاوت باشد. شاید لازم باشد به سبب همراهی خواننده این مطلب خلاصه ای از داستان نمایش آورده شود اما قبل از آن تاکید بر ساختار نمایشنامه اهمیت فراوانی دارد، زیرا در اینجا برهم ریختگی داستان نمایشنامه و تکرار موقعیتی خاص خود پایه درام می شود و به همین دلیل است که در رویارویی با این نمایش، داستان و شاخ و برگ های آن که سوالات فراوانی را ایجاد می کند می تواند اهمیتی فرعی داشته باشد.

پیرمردی به نام "آقا عبدالصمد" میراث دار دستگاهی است به نام "نقره ها" که به وسیله تسلط بر آن می تواند آهنگ زمان را در دست گیرد. او می خواهد طبق قاعده ای فرزند خود را نیز با میراث اجدادش (نحوه کار با دستگاه) آشنا کند اما فرزند او که سودای "فوتبال" را به سر دارد دل به یادگیری فنون نقره ها نمی دهد. سالها گذشته و پسر خود صاحب خانواده ای شده است. در آن روز خاص پسر دستگاه نقره ها را دستکاری می کند و به همین سبب زمان در همان روز که قرار است فرزند پسرش (داداش) از خدمت سربازی به خانه بازگردد متوقف می شود. این روز خاص و اتفاقات آن را "ترانه" یکی از دخترهای خانواده در خواب می بیند و سعی می کند با هر بار تکرار از اتفاقات این روز که مهمترین آنها مرگ "داداش" به سبب خوردن تکه ای از سیب است جلوگیری کند، اما به دلیل بر هم خوردن دستگاه نقره ها نمی تواند. تا اینکه در خواب خود به گذشته رفته و معمای حل شدن این اتفاق را از زبان پدربزرگ خود (آقا عبدالصمد) می شنود و با از بین بردن دستگاه نقره ها منطق دیگری را بر زندگی خانواده جاری می کند. به این ترتیب در صحنه پایانی می بینیم زندگی بر پایه واقعیت پیش می رود و پدر به خواسته خود رسیده و به عنوان یک مربی بزرگ فوتبال قرار است قراردادی با او منعقد شود و با وجود اینکه زمینه مرگ برای پسری که توپش را به خانه آنها انداخته وجود دارد، ولی هیچ مرگی رخ نمی دهد.

مهم ترین مسئله در ارتباط با نمایش "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید" مرز هم پوشانی داستان با مفاهیم است. بدین معنا که نویسنده از همان ابتدا خواسته که در بستر یکسری مفاهیم فلسفی، داستانی را خلق کند که در عین وفاداری به این مفاهیم در منطق داستانی این نگره های کلی(مفاهیم) زیاد به چشم نیاید و به نوعی در داستان حل شود تا از رهیافت آن بر مخاطب بیشتر اثر بگذارد.

کافی است به تمام مفاهیمی که در پایان نمایش هر کدام با هویتی مستقل بر ذهن مخاطب رژه می روند توجه کنید. "مرگ"، "زمان"، "جبر"، "خرافه"، "تکرار"، "روزمرگی" حتی "فوتبال" به عنوان یک پدیده امروزی که هر کدام می تواند به عنوان برساخت یک نگره فلسفی ذهن ما را درگیر تحلیل و واکاوی نماید، کاری که نویسنده تعمداً در پی آن نیست و تنها می خواهد این مفاهیم در قالب یک داستان تنها مدتی ذهن ما را درگیر سازد. بدون هیچ چالش عمیقی که غور در آن فصل مشترک این اثر با آثار دیگری باشد که از این نگره ها استفاده کرده است. در کنار این زمانی که صحبت از منطق داستانی می شود ذهن صاحب این قلم به عنوان یک مخاطب به دنبال پاسخ به سوال های بی جوابی است که از درون دنیای حاکم بر نوشتار خود را دیکته می کند.

همانطور که گفته شد کارگردان نمایش هم در مواجهه با متن فرمانبردار نمایشنامه نویس نمی شود و در این رویارویی به سنتزی می رسد که همان شوه اجرایی است.

نمایش "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید" با مناسباتی رئالیستی بین بازیگران شروع می شود که این در تناقض با اتمسفر دیداری ای است که کارگردان بر نمایش حاکم کرده. اما آنچه در ادامه نمایش به عنوان نگاه حاکم بر اثر خود را به مخاطب می نمایاند مناسبات یک دنیای فانتزی است که در متن به صورت مطلق اینگونه نیست و گویی دنیای نمایشنامه جولانگاهی است بین منطق واقعیت و خیال. دنیایی که شاید بر مدار دنیای "سورئال" در آثار هنری بهتر بتوان آن را فهمید. اصولاً مفهوم "خواب" هم به عنوان یک رکن معنا دهنده به این فضا درست در دل نمایشنامه جای گرفته و تاثیرگذار است. در ابتدای نمایش "ترانه" (دختر خانواده) از خواب بر می خیزد و تکرار صحنه ها و ماندن در یک روز خاص هم به سبب حضور این خواب معنا می یابد حتی در انتها "ترانه" در صحنه ای کابوس گونه (مبتنی بر منطق خواب) به گذشته می رود و نقره ها را نابود می کند. صاحب این قلم به هیچ وجه به دنبال ارزش گذاری بین این دو نوع نگاه و رجحان و اهمیت یکی بر دیگری نیست، بلکه عنصر ارزشمند همین نوع برخورد کارگردان با نمایشنامه است که مبتنی بر نگره ای تجربه گرا است، هرچند که در این میان فرم هویتی مستقل برای خود بیابد. اما به شیوه نوع مواجهه ای که خود اثر به تماشاکن هایش دیکته می کند، می توان اندیشه صاحب اثر (کارگردان) را با سوالاتی به چالش کشید. دنیای دهشتناک نمایشنامه که در گستره یک کابوس معنا می یابد و تسلط زمان و قدرت مرگ را به بازی می گیرد ممکن است در افق نگاهی فانتزی در حد انتقال یک پیام تقلیل بیابد. " اگر از ابتدا پدربزرگ اجازه می داد پسر به علاقه و خواسته خود برسد همه چیز شکل واقعی و منطقی به خود می گرفت. این جبر یا خارج کردن یک نوع زندگی از مدار خود، سرنوشت دیگری را بر زندگی انسان ها حاکم می کند که هیچ قدرت مقابله ای را در برابر آن ندارند." در حالی که دنیای حاکم بر نمایشنامه با تمام نواقص و کاستی های آن شبهی از واقعیت را به تصویر می کشد که اثرگذاری آن می تواند به مراتب بیشتر از این باشد. از این گذشته این نوع نگاه کارگردان یک سری از دیالوگ های نمایشنامه را که آنها هم مبتنی بر ارائه مفهومی است، خنثی کرده است. به عنوان مثال دیالوگ "بریم خونه، من رو ببریم خونه ام" که توسط "آقا عبدالصمد" مرتب تکرار می شود در کنار پیش گویی های فراوان این شخصیت بی تاثیر می شود، زیرا خبر از آینده با منطق دنیای فانتزی هماهنگ است (اگرچه در اثر منطق داستانی نیز دارد) ولی تماشاکن متوجه عدم علاقه شخصیت"آقا عبدالصمد" به مکانی که در آن قرار دارد، نمی شود. در پایان با وجود این سوالات و پرسش های دیگری که می توان آن را مطرح کرد بار دیگر تاکید می کنم که نفس به روی صحنه رفتن چنین نمایشی به دلیل اهمیت تجربه گرایی و ورود در دنیاهایی نامکشوف، اهمیت و ارزش دارد.

محسن حسن زاده