مجمع الجزایر ذهن نویسنده

نگاهی به نمایش ”پس از سقوط” نوشته ”آرتور میلر” و کارگردانی”منیژه محامدی”

"پس از سقوط" شخصی ترین نمایشنامه آرتور میلر است که نگاهی سیال به مواضع سیاسی،زندگی خانوادگی و روابط خصوصی او دارد. در این نمایشنامه آمال و آرزوها،کامیابی ها و سرخوردگی ها،شک ها و یقین ها وضعف و قدرت های مردی در قالب سیال ذهن و با نقل بی تقدم و تاخر بخش هایی از خاطرات او یادآوری می شوند.

کاراکتر اصلی نمایشنامه وکیلی است که خود راوی داستان نیز هست و با سپردن خود به دست امواج خاطرات به کندوکاوی نومیدانه در گذشته خویش مشغول است. هر واژه یا علامت تداعی گری می تواند ذهن بازیگوش او را از خاطره کم اهمیتی در دوران کودکی به رخداد تعیین کننده ای در بزرگسالی بکشاند و بالعکس. از این منظر این اثر برای میلر تبرئه نامه یا نوعی خود –روان-کاوی تلقی شود و به تعبیری نوشتاری است برای خلاصی از گره های درونی یا درمان آلام دیرینه روح که هرازگاهی و به هر بهانه ای سرباز می کنند.

میلر این نمایشنامه را در دهه ۶۰ پس از سال ها دوری از عرصه نمایش به رشته تحریر درآورد و شاید محرک او در نوشتن آن، ارتباط و ازدواج او با مریلین مونرو ستاره دنیای سینما و خودکشی او باشد. البته وزن حضور مونرو در این نمایشنامه بیشتر از وزن سایر حواشی زندگی شخصی میلر نیست و به شکل قانع کننده و متعادلی، نمایش در برگیرنده فصل های متنوعی از کودکی تا بزرگسالی میلر است.

"پس از سقوط" نیز همانند برخی دیگر از آثار میلر همچون "مرگ فروشنده" نوعی تراژدی مدرن محسوب می شودکه ویرانی و فروپاشی یک خانواده آمریکایی را در فضایی خشن به تصویر می کشد. روایت تند و تیز کنایه آمیزی از جامعه هم عصرش که حاوی همه تلخی ها و شکست های یک انسان امروزی در مواجهه با قدرت های بیرحم اجتماعی است. تجربیات شخصی او از تفتیش عقاید در اوج مک کارتیسم (که تحلیل و درنگی تلخ بر شکستن و ویران کردن شان عقیده انسانی است ) در کنار پروسه بدفرجامی که منجر به مرگ همسرش و ستاره معروف سینمای امریکا، مریلین مونرو می شود، مرگ پدر و مادرش و اضمحلال تدریجی زندگی خانوادگی اش در دو مقطع، زمینه ساز خلق یک تراژدی مدرن می شود.

با این حال از آنجا که این یک تراژدی مدرن با همه تعاریف خودش است، هیچ گاه خالی از امید و رویاهای کوچک و دست یافتنی نیست و گویی دنیایی است که با آرزوهای کوچک شکل گرفته و فرو پاشیدن هر آرزویی به معنی سربرآوردن آرزویی تازه و کشف جزئیاتی دیگر در زندگی شگفت انگیز انسان است . اساسا به نظر می رسد در تراژدی مدرن یکی از خطاهای تراژیک قهرمان(یا ضدقهرمان)همین نیاز به مواجهه و تلاش برای از نو ساختن وخلق امیدهای تازه است، تلاشی که همواره از کنارش بدبختی تازه ای جوانه می زند.

شاید از این روست که کاراکتر اصلی نمایش در عین درگیری با شخصیت های ذهنی اش که همگی مرده یا از زندگی او حذف شده اند(درگیری ای که منجر به ارائه سیاهه ای از بدبختی ها و ناکامی های او می شود) در یک امروز نامعلوم امید تازه ای یافته و در انتظار و تلاش برای خلق رابطه ای جدید است.

و اما بپردازیم به اجرایی که به همت و تلاش "منیژه محامدی" و گروه وفادارش از این نمایش در سالن شماره دو تئاتر ایرانشهر به صحنه رفته است.

صحنه نمایش، مجموعه ای از صحنه های کوچک تر است که درکلیتی واحد، نماد ذهن راوی (معادل نمایشیِ میلر) هستند. در این صحنه های خرد، شخصیت های موثر زندگی راوی جای گرفته اند. اگر بتوانیم هر یک از این صحنه های خرد را یک جزیره بنامیم، صحنه نمایش مجمع الجزایر ذهن نویسنده /راوی است. در هریک از این جزیره ها فرد/ افراد/خانواده ای ایفای نقش می کنند که در زندگی خود میلر معادلی واقعی دارند. در یکی پدر و مادرش، در یکی دوستانش، در یکی همسر اولش و در دیگری زنی با ویژگی هایی شبیه مریلین مونرو جا خوش کرده اند و ذهن راوی را رها نمی کنند. این شخصیت های ذهنی پس از اینکه راوی آنها را به یاد می آورد، دیگر صحنه را ترک نمی کنند و به ضرورت و حتی گاه به اندازه یک کلمه یا جمله در نمایش سهیم می شوند و بدون آنکه هیچ ارتباطی با هم داشته باشند خاطرات را بازسازی می کنند و راوی را به چالش و گاهی توجیه خودش وادار می کنند. میلر با دو چهره در نمایش دیده می شود، یکی چهره امروزی در سنین پیری در نقش راوی و دیگری میلر جوان. میلر جوان تنها کسی است که میان جزیره های صحنه، آمد و رفت دارد. در لایه دیگری از صحنه روال آشنایی میلر با همسر سومش نقل می شود که از بازماندگان قربانیان نازیسم است.این بخش از صحنه جدای از بقیه طراحی شده و به نوعی تحت الشعاع دنیای ذهنی راوی است.

خب، تا اینجا ما با نمایشی مواجهیم که به شیوه ای _حالا دیگر کلاسیک _داستانی را روایت می کند و تکنیک سیال ذهنش چندان آشفته و پرشخصیت نیست که مخاطب از نمایش عقب بماند.حتی کارگردان برای راحت تر کردن مخاطب و عدم ایجاد هرگونه ابهامی، میلر را در دو شمایل راهی صحنه کرده که البته تقریبا هیچ ضرورت اجرایی برای آن وجود ندارد. صحنه ای که نشان از روبرو شدن و مجادله میان میلر پیر و میلر جوان باشد دیده نمی شود یا لااقل آنقدر پررنگ نبوده که من بخاطر بیاورم. می شد در نگره ای مدرن تر وظیفه روایت و بازسازی خاطرات را بر دوش یک بازیگر گذاشت و آمد و رفت های ذهنی را با روایت های حال حاضر ترکیب کرد. این البته توصیه ای در حوزه نظری است و بدیهی است که چارچوب ها و قواعد و ضوابط تئاتری کشورمان را در این جور مواقع نمی توان نادیده گرفت و مثلا می توان فرض کرد ضرورت بازی و حضور بازیگران یک گروه تئاتری حداقل در نمایش های همان گروه منجر به چنین انتخابی شده است، شاید همین جا بد نباشد به بازی خوب نیما رئیسی در نقش وکیل جوان که همچنان بیشتر متکی به صدایش است و بازی مسلط و پخته محمد اسکندری در نقش راوی نیز اشاره کنیم. همچنین بازی های فرناز رهنما در نقش مگی و مهوش افشارپناه با آن صدای زنگدار و حضور مصمم بالابلندش خالی از لطف نیست.

و اما در مورد فضاسازی نمایشی فرض اولیه ما این است که در اجرای این نمایشنامه (که محصول سَبکی واقع گرایانه و مدرنیستی در آمریکای دهه ۶۰،۷۰ است ) لاجرم دکور، لباس، شخصیت پردازی و میزانسن بتواند بخشی از فضای همان سالها را (که ما به مدد سینمای فراموش نشدنی آن سال ها می شناسیم) زنده کند. برای این فضاسازی از چند پرده ویدئو پروجکشن استفاده شده که تصاویری دم دستی از آدم های متعلق به آن دوره مثل مریلین مونرو، الویس پریسلی و یا خود آرتور میلر را با ضعف تکنیکی پخش می کنند. اینها به اضافه طراحی لباسی که در راستای تله تئاترهای تلویزیونی شکل گرفته، عناصری هستند که قرار است ما را به نیمه قرن بیستم ببرند. این اتفاق نمی افتد و جز یک مورد بقیه رخدادهای نمایش در خلا بی زمانی یا زمانی که مخاطب به طور غریزی و فارغ از عناصر دیداری در ذهنش ساخته است پیش می رود.

آن یک مورد که اشاره شد در صحنه ای رخ می دهد که مگی با وکیل در ایستگاه اتوبوس نشسته اند و جوانکی مزاحم مگی می شود. در اینجا(اگر اشتباه نکنم) بخش هایی از صدای فیلمی که بر اساس همین نمایشنامه توسط الیا کازان ساخته شده پخش می شود. این ارجاع خوبی است و به شکلی ناخودآگاه مخاطب را در فضای زمانی درستی قرار میدهد.

گمان می برم نمایش بزرگترین ضربه اش را از فضاسازی خورده در حالی که هرگونه تصویرسازی از آن دوران می توانست پیش آگاهی مخاطب را به داده های داستانی نمایش پیوند بزند. (حتی در مقام مقایسه به نظر می رسد طراحی صحنه نمایش" چشم اندازی از پل" نیز که سالها پیش همین گروه ارائه کردند و تصویر بسیار بزرگی از یک بارانداز در پس زمینه صحنه قرارگرفته بود، عملکرد موفق تری در قیاس با این نمایش داشت و بهتر از پس فضاسازی نمایش برآمده بود.)

البته برایند این عبارات این نیست که هر نمایشی ملزم به ارائه فضای نمایشی منطبق بر زمان حوادث نمایشنامه است، ولی از آنجا که هر نمایشی خودش با تماشاگرش قراردادهایی می گذارد و این اجرا به گواهی تصاویری که درست از بدو ورود مخاطب بر روی ویدئو پروجکشن نقش می بندد، ذهن مخاطب را به اواسط قرن بیستم معطوف می کند، انتظار تقویت فضا ایجاد می شود.

در مجموع باید گفت، یقینا خانم محامدی که خود مترجم این اثر درخشان است، زیر و بم نمایشنامه را بهتر از هر مخاطبی دریافته و نگاه من به اجرا فارغ از ارزش های ترجمه و جدا از امتیاز و ارزش انتخاب این متن برای اجراست. خرده ای اگر هست، لذت تماشای نمایشی از میلر آنهم نمایشی که هم به قلم اوست و هم یک شبه اتوبیوگرافی نمایشی محسوب می شود را کم نمی کند، اجرایی که به همت و تلاش ارزشمند منیژه محامدی به صحنه رفته است.

گرچه از سویی دیگر صِرف ارائه نمایشنامه میلر از کارگردانی با این سابقه قابل قبول نیست. نمایشی که حتی با اجرای قبلی همین کارگردان از نمایشنامه دیگر میلر (چشم اندازی از پل) در بیش از شش، هفت سال گذشته هماوردی نمی تواند کرد و اگر رده بندی ای در کار باشد در رتبه ای پایین تر از آن قرار می گیرد. شاید انتظار می رود در اجرای چنین نمایشنامه هایی ایده های اجرایی امروزی تری طراحی و خرج شود. آیا لازم نیست مخاطب بیش از آنچه در متن هست، دستاوردی از تماشای یک نمایش داشته باشد؟

فرشته حبیبی