فاجعه نسل کشی

نگاهی به نمایش سرود صدهزار افلیای عاشق نوشته قطب الدین صادقی و کارگردانی احسان فاضلی

نمایش "سرود صدهزار افلیای عاشق" یکی از عجیب ترین نمایش هایی است که تاکنون در کشورمان تولید و اجرا شده است. شاید برخی از تکنیک ها در این نمایش که حد فاصل وانمودگی و واقعیت را در هم می شکند، به گونه ای دیگر یادآور تکنیک فاصله گذاری برشت باشد، و استفاده از آن چندان هم جلوه درستی نیافته باشد، اما با این وجود به شکل دل نشینی در ذهن و روان تماشاگر ته نشین می شود. یعنی در این درگیر شدن با اجرا برخی از تکنیک ها غیر لازم می نماید مگر آن که عکس العمل مخاطب را مدنظر داشته باشید.

مثال می زنم، لحظاتی که بازیگر زن، از دل نمایش بیرون می رود تا با یک نفر از طریق تلفن همراه حرف بزند، این شکستن فضای نمایش، ضمن تصنعی بودن، غیرکارآمد هم هست؛ چراکه مخاطب مشارکتی در جریان نمایش ندارد. بدیهی است که در حالت عادی هیچ بازیگری صحنه را به خاطر مکالمه شخصی اش ترک نمی کند، و حالا اگر قرار باشد که صحنه را ترک کند آن وقت تماشاگر اعتراض می‌کند و حتا عوامل اجرا نیز آن بازیگر را بازخواست و توبیخ خواهند کرد. در حالی که چنین ماوقعی برای این اجرا لحاظ نشده است حتا از طرف گروه هم کسی در میان تماشاگران نیست که در این فاصله افتادن ها نقش یک آدم معترض را بازنمایی کند. به همین راحتی منطق اجرا شکل درستی پیدا نمی کند و دست کم برای لحظاتی نمایش را فروکش می کند.

نمایش "سرود صدهزار افلیای عاشق" درباره نسل کشی است. در مقطعی از حکومت ظالمانه صدام حسین، در مقابل مقاومت مردمان کُرد عراق او تصمیم می گیرد که بخشی از این مردم را دستگیر کرده و از بین ببرد. صدام دارایی آن ها را مصادره می کند، مردان را بدون برگزاری دادگاهی محکوم به تیرباران در گورهای دسته جمعی می کند. زنان و دختران نیز طعمه شهوت افسران حزب بعث می شوند و جمعی نیز به حرمسراها و کلوپ های اعراب در عربستان، کویت و مصر و چند جای دیگر فرستاده می شوند.

این فاجعه بزرگ به نام انفال مشهور است. حالا این نمایش به یک بازیگر زن می‌پردازد که توسط همسر و گروهشان در حال تمرین نمایش "هملت" اثر ویلیام شکسپیر بوده اند. او پا به فرار می گذارد، اما ترجیح می دهد به جای خودکشی هم چنان به زندگی اش با وجود تمام حقارت ها و مرارت ها ادامه دهد. همین رویه غیرمعمول که شرایط سخت را به نتیجه ویران گری سوق نداده است، اعتبار متن قطب الدین صادقی را مضاعف می کند. اگر خودکشی راه حل بود، درست مثل سرنوشت افلیای شکسپیر آن وقت زمانه ما با تمام دردها و مصائب مضاعف اش از بازنمایی بازمی ماند. باید مقاومتی باشد در برابر این همه ظلم و جور که بتوان صدایی شد تا دیگران هم متوجه این همه ویران گری باشند.

به هر تقدیر این نمایش بسیار دردناک می نماید؛ چراکه درباره هزاران آدمی است که بی گناه توسط یک فرد ظالم از بین رفته و هم چنان این درد متکثر توسط بازماندگان این فاجعه تحمل می شود. ما باید مدام از طریق این نوع نمایش ها خود را متوجه ظلم های بی شماری کنیم که شاید دامن گیر ما هم بشود. این که ظالم بشویم امری عادی است اما راه های بسیاری هم برای پیش گیری از آن وجود دارد. فرهنگ و هنر هم واره بازدارنده حس های منفی در انسان بوده اند، به همین خاطر هم هنر هم واره ارج و قرب خود را در جوامع انسانی حفظ کرده است. نمایش "سرود صدهزار افلیای عاشق" نیز با چنین رویکرد و کارکردی من ِ تماشاگر را متوجه ابعاد وجودی ام کرده و این حس ِ بازدارندگی را بر ذهن و روح ام ته نشین می‌کند! بنابراین خیلی راحت می توان در اثبات موفقیت این نمایش قلم فرسایی کرد. این نمایش ساز و کار خود را دارد. یعنی طبق قواعد مرسوم اجرا نمی شود، اما در ارائه تکنیک باز هم وابستگی خاصی به نوآوری های رایج دارد. این که بخواهی قواعد بازی را در هم بشکنی امری درست و کارآمد برای ایجاد نوآوری و خلاقیت است اما اگر این گریز از مرسومات به نوعی دیگر ما را درگیر با تکنیک های خاص یک جریان یا ایسم کند، چندان درست و کارآمد نمی‌نماید. باید برای این اجرا تدبیرات و تمهیدات خاص خود را به کار می گرفتند و مد نظر قرار می دادند چون اصرار زیاد برای ارائه تکنیک نیز راهگشا نیست. فقط با دو سه مورد اشاره و تلمیح می¬توانستیم شرایط یک اجرای متفاوت و آوانگارد را تلقی کنیم. حالا فرقی هم نمی کرد برداشت تماشاگر، پسامدرن نام بگیرد یا مینی-مالیسم و یا هر عنوان دیگری! در این حالت مهم خود اجراست، حالا با هر عنوان و برداشتی چون یقینن اجراهای فوق العاده چنین گرایش و کارکردی را نیز به همراه خواهند آورد!

صحرا فتحی برآن است تا بازیگری خود را از طریق بیان اثبات کند. بیان گیرا و جذابی دارد، و در چند مرحله نیز فرز و چابک بودن خود را به نمایش می¬گذارد، هر چند بیان بدنی در این نمایش کارکردی نداشته است. شاید هم لازم نبوده چراکه قرار نیست نمایشی شکل بگیرد، بلکه بازیگر و نقش اش بر آن هستند که ترکیب یک نمایش را برهم بزنند و در این پریشانی و گسیختگی یک اجرای غیرمتعارف را در پیش گاه تماشاگران اجرا کنند. او از همان ابتدا نیز با مخاطب اثر قرارداد می بندد تا وارد یک فاز نو اجرایی شود. بازی با نور یک تکنیک است که از همان ابتدا به ساکن بدانیم نظم موجود و برقرار در هر اجرای نمایشی، فعلن در اجرای "سرود صدهزار افلیای عاشق" دارد به هم ریخته می شود. این بیان ساختارشکنانه و هنجارگریزانه دلایل خاص خود را دارد. شاید دلیل عمده اش این است که از ارائه یک ایدئولوژی واحد و خاص پرهیز می شود، چراکه این مصیبت و اندوه حاکم بر فضا ریشه در ایدئولوژی افسارگسیخته صدام حسین و هم نوعش دارد.

صحرا فتحی بیان درستی دارد. او یک بند حرف می زند. مکث هایی می گذارد. سکوت می کند و در سکوت بازی می کند. دوباره بازی و قواعد بازی را درهم می شکند. بعد به بیان کلاسیک و فاخر، بخش هایی از نمایش هملت و نقش افلیا را اجرا می کند. همان زن کرد می شود و فاجعه پیش روی را روایت می کند.

نمایش "سرود صدهزار افلیای عاشق" دربرگیرنده نوعی دراماتورژی متفاوت است. این که بخواهی از بریده یک نمایش قدیمی، پیش برندگی یک ماجرای امروزی را دنبال کنی، خود حرکت نوآورانه ای است که در متن اتفاق افتاده است. اجرا هم تا حد زیادی به آن وفادار مانده اما در عین حال زبان و بیان خود را با مصداق های خاص خود بر متن تحمیل کرده است. بنابراین این افراط گرایی در شکل بیانی اجرا هم تا حد زیادی شاید بیان گر خواسته دور شدن از متن باشد. به همین خاطر هم راه به جایی نمی برد. حالا بازیگر هر چقدر هم پویا و خوش بیان باشد. نمایش در جاهایی کم می آورد و حتا متوقف می شود. مردی که لیوان های آب را می آورد چرا جذب تماشاگران نمی¬شود؟ چرا فقط یک نفر باید لیوان تعارفی آب را از او بستاند؟ باید در این باره بیش تر دقیق شد!

بیان تک نفره افلیا نیز در نوع خود جالب می نماید. این که یک زن به نمایندگی از زنان و مردان قربانی یک فاجعه نسل کشی در صحنه قرار بگیرد، خود حرکتی شایسته و در خور تامل است. یک نفر که واگویه کننده دردهای بی شمار است! گزیده شدن صحرا فتحی نیز در بازنمایی این نقش و شرایط موثر است چراکه او تب و تاب یک زن مقاوم و پیروز در دل بحران و فاجعه را القاء می کند. بنابراین تک نفره شدن هم تا حدی به فراخور این انتخاب درست ما را درگیر لحظات دل نشین و ایجاد لحظه های فاجعه آمیز می کند. لحظاتی که به فراخور متن و اجرا در لحظه شکسته می شود تا همه چیز عین به عین تداعی گر امری استدلالی و عقلانی شود و از ارتباط حسی پیش گیری شود. اصلن نمایش باید چنین فرآیندی را به همراه داشته باشد، چندان هم مهم نیست که چه قالب، دستگاه و شیوه و سبکی را مد نظر داشته باشد. یعنی مهم تر دامنه تاثیر و القای فضا و دستاورد‌های خاص معنای متن است که ذهن را به تکاپوی درست و حتا انفجار معنایی راهبری می‌کند. بعد از این تاثیرگذاری است که تمام ارکان اجرایی، قالب یا سبک مهم بودن را به رخ خواهد کشاند.

رضا آشفته