«به آسمان نگاه کن» اما کمی دقیق تر

نقد نمایش به آسمان نگاه کن نوشته و کار محمدمهدی خاتمی

نمایش «به آسمان نگاه کن» نمایشی است از یکی از شهرستان های ایران؛ بچه های خوب و هموطنان تربتی ما زحمت کشیده و این کار را بعد از مدتی اجرا در شهرهای خراسان جنوبی برای تماشا به تهران آورده اند. به آسمان نگاه کن یک کار دینی در تئاتر ما به حساب می آید.

در این نمایش معجزه امام هشتم حضرت امام رضا(ع) محوریت دارد.

کارگردان در خلاصه داستان نمایش آورده است: «محمد مشهدی الاصل» به همراه «یسنا» همسر اروپاییش دختر خردسال و بیمارش «ژینا» به قصد شفاطلبی از امام رضا(ع) به مشهد آمده و با وجود تمول خانوادگی در مسافرخانه روبه روی حرم ساکن می شوند ژینا بهبود نمی یابد و محمد با مسائل مهمی که مربوط به سال های حضور او و اکبر پسرخاله اش در جنگ است مواجه می شود و...؛ از دل این گفتار ما موضوعات فرعی نمایش را که قاعدتا باید ما را به موضوع و تم اصلی متصل کند درمی یابیم. آنها کدامند؟

۱-بیماری غیرقابل علاج فرزند یکی از پزشکان مشهور خارج از کشور!

۲-همسر دارای فرهنگ اروپایی وی

۳-متوسل شدن وی به امام هشتم(ع)

۴-رنج ناشی از خاطرات دوران جنگ و تجسم آن در وجود اکبر پسرخاله وی که همرزم و همسنگر وی بوده است. طرح این موضوعات فرعی ما را به اصالت موضوع یعنی روی دادن معجزه باید برساند، خوب ما چگونه می توانیم به تم و اصالت محوری داستان نزدیک شویم برای رسیدن به چگونگی، باید چرایی ها را مطرح کرد یعنی موضوعات فرعی زمانی می تواند ما را به عنوان یک بیننده کمک کند که ما جوابی مناسب برای چرایی های خویش دریافت کنیم. از ابتدای صحنه این چراها درباره وقوع آن در ذهن ما شکل می گیرد. اولین آنها اینکه چرا یک انسان پرورده شده در فرهنگ بیگانه قبول می کند متوسل به امام رضا(ع) شود؟ این چرا ما را وا می دارد که نگاهی مهم به شخصیت های این نمایش داشته باشیم. یعنی نگاهی عمیق به نحوه واکنش آنها نسبت به موضوع اصلی. چون در اینجا اگر شخصیت پردازی به طور مناسب صورت گرفته باشد جواب تمامی سؤالات خود را خواهیم گرفت. خوب همه ما می دانیم که برخی از اروپایی ها علی رغم زیستن در یک جامعه سکولار تمایلی خاص به معنویت دارند و این از رشد تمایل آنان به فطرت پاک بشری دارد ولی آیا ما توانسته ایم این تمایل را در این نمایش بگنجانیم؟

اگر جواب مثبت است با چه ابزار و وسایلی؟ آیا انتظار معجزه داشتن بدون توسل به وسایل آن امکانی برای بروز و ظهور خواهد یافت؟ اگر ما می خواستیم این انتظار برجسته را اصالت دهیم باید به ابزار آن نیز توجه نشان دهیم. ولی این امر در نمایش روی نمی دهد یعنی عکس العمل مثلا یک فرد خارجی نسبت به این قضیه وی را به طور کامل مورد شمول قرار نمی دهد. به طور خلاصه اینکه، وی تنها به امید شفا گرفتن از امام رضا (علیه السلام) به اینجا آمده و گویی امام رضا العیاذ بالله بدهکار ایشان است که یا باید شفا بدهد و اگر ندهد زوار ایشان می توانند به حالت قهر ترک جوار ایشان کرده و اعتقادشان را هم جا بگذارند. در حالی که همه می دانیم که متوسل شدن و به پابوس آقا آمدن نیازمند شرایطی است. انسان باید تحولی در خویش ایجاد کند و بعد به سوی آقا بیاید. در واقع انسان زائر، با حرکت خویش در راستای تکامل نشان می دهد که شان خویش را به درستی شناخته است و چون برای خویش ارزش قائل است این کار را انجام می دهد و آقا به خاطرشان درخواست و خلوص در ابراز واسطه خیر شده و او را در معرض خیر الهی قرار می دهد. در این نمایش ما این تغییر را در یسنا احساس نمی کنیم و به هیچ وجه در او تغییری را نسبت به قبل نمی بینیم. حتی در پوشش وی. او با همان لباسی که به مشهد آمده تا آخر نمایش هم باقی می ماند. نه گریه ای دارد نه اشکی می ریزد. شوهرش برای او راز و نیاز و شرایط آن را توصیف نمی کند. پس در اینجا می بینیم که چرای اول جواب ناقصی دارد در واقع در نمایش او نه تنها درک درستی از زیارت نشان داده نمی شود بلکه فطرت پاک یک انسان از دیار غرب آمده به درستی به چالش کشیده نمی شود.

در تکمیل این بحث در زمینه چگونگی ارتباط یسنا با امام رضا(علیه السلام) می توان به انفعال خانواده محمد هم اشاره داشت. مادر او بیشتر یک آدم غرغروی سنتی نشان داده می شود تا یک زن دنیا دیده و مضافا آدمی که هیچ کاری به ارزشی بودن حرکت عروس خود ندارد. بلکه بیشتر فکر آبروی خویش در نزد فامیل و در و همسایه است تا فکر تقویت ایمان عروس و یا حداقل استقبال مثبت از این قضیه. هر چند همسر پسر خاله محمد یعنی اکبر تا حدی متفاوت عمل می کند ولی او هم گرفتار دردهای خویش نشان داده می شود تا مستقبل از همسر محمد! باید گفت موضوع فرعی دیگر حضور ساکت اکبر است. اکبر و محمد در کنار هم در جبهه حضور داشتند. بعد از سالیان دراز مشخص می شود که در جریان حمله شیمیایی، محمد ماسک او را برداشته بوده و اکبر را دچار این ضایعه نموده است. بنابراین محمد ضایعه وارده به اکبر را در ایجاد بیماری دخترش بی تأثیر نمی داند و آمده از او حلالیت بطلبد. ولی ساکت بودن و ساکت ماندن اکبر ضایعه ای برای نمایش به حساب می آید. چون گره قشنگی که در نمایش افتاده بود احتیاج به دیالوگ و گفت وگویی دو نفره داشت تا به زیبایی گشوده شود.

درمان آن مونولوگ نبود!! چرا که طرح یکجانبه قضیه از جانب محمد بدون به چالش کشیده شدن آن از زیبایی موجود در آن می کاهد. اگر نقش فعال تری برای اکبر در نظر گرفته می شد واقعاً این نمایش می توانست زیباتر از اینها در دامان نتیجه، خود را نشان دهد. آیا نمی شد به جای محمد که منتظر آمدن اکبر بود، اکبر با آمدن به استقبال محمد، او را شگفت زده کرده و شوک اول را در نمایش ایجاد می کرد؟ این است که می گویم اگر نقش اکبر فعال تر طراحی می شد می توانست نمایش تأثیرگذارتر از این شود. مسئله این است که اگر این گره های فرعی محکم تر بسته شده و در ارتباط منطقی با موضوع اصلی قرار می گرفت می توانست نتیجه بهتری را عاید ما کند. ولی این گونه ما نه از شخصیت های نمایش، حرکتی واقعی به سوی فهم بهتر از زیارت حضرت ثامن الحجج مشاهده می کنیم، نه استقبالی خوب از یسنا و نه موضوع فرعی مجروحیت شیمیایی اکبر را به خوبی درک می نماییم. همین این ها لطمه به موضوعی است که می توانست با ارتباطی تنگاتنگ موضوع معجزه را برای ما در عین شفافیت طرح نماید نه پیچیده شده در غباری از ابهام. اینجاست که وحدت موضوعی نمایش هم بر هم می خورد. چون این وحدت بر مبانی درستی شکل نگرفته است.

مثلا تقسیم نمایش به دو زبان یعنی انگلیسی و فارسی به چه ضرورتی صورت می گیرد؟ درست است که مسئله تفاوت زبان بیانگر یک مسئله مهم فرهنگی است ولی این تفاوت چه ربطی دارد به مسئله معجزه. همه ما دانش آموختگان نمایش آموخته ایم؛ هیچ رویدادی بر صحنه نمایش روی نخواهد داد مگر آنکه کارگردان برای آن هدفی قائل باشد. دو پاره کردن زبان این نمایش به فارسی و انگلیسی که اتفاقاً با تسلط بازیگران هم همراه است، اتفاق تازه ای است ولی نکته در اینجاست که هدفمند نیست و بود و نبودش در نمایش راه را نه به بیراهه می برد و نه به راهی جدید ختم می شود. شاید اگر کارگردان می توانست این زبان را شاهراهی به سوی قرآن، ادعیه و حتی متون معنوی زبان انگلیسی قرار دهد شکل زیباتری پیدا می کرد و بر تشدید فضای معنوی و تلطیف آن می افزود.

نکته آخری که می خواهم به آن اشاره کنم نکته ای تکراری است و آن؛ تکرار بازی در سکوت است، این بار به توسط بازیگر نقش دختر بیمار «ژینوس». در واقع چه در مورد ژینوس و یا اکبر، اصول بازیگری در سکوت رعایت نشده است. ما ممکن است بازیگر ساکت را در نمایشی شاهد باشیم. ولی بازیگر ساکن نداریم. بازی یعنی تحرک، یعنی حس! گریه خنده و لبخند! به دیگر عبارت یعنی جلب توجه بر روی صحنه. اگر بازیگری نقش مریض را بازی می کند باید بیاموزد که بازی در نقش بیمار برعهده او نهاده شده است. بنابراین باید عکس العمل های حاکی از وجود یک بیمار و ابراز وجود یک بیمار به او تذکر داده شود. بیمار چه می کند؟ ناله می کند! با صدای گرفته صحبت می کند! مادرش را صدا می کند یا پدرش را! دستش را تکان می دهد، به ابراز محبت ها عکس العمل نشان می دهد و قس علی هذا...! حالا اگر این بیمار در معرض معجزه هم باشد حساسیت کار بالاتر می رود. پس باید بازی در نقش بیمار را سخت تر تلقی نمود. ولی وقتی ژینوس شفا می گیرد رفتارش خیلی معمولی و عادی است و اینجا در واقع نقض غرضی آشکار صورت می گیرد. به هر حال دیدن این نمایش به ما نشان داد که نباید تفاوت زیادی بین تئاتر شهرستان و تهران قائل بود. همه تئاتر ما در سراسر میهن اسلامی از درد مشترکی در رنج اند و آن عدم شناخت دقیق و جامع از هنر نمایش است. مسلم است که هر قدر این شناخت عمیق تر شود هنر نمایش در کشور ما رشد چشم گیرتری خواهد داشت. گروه محترم شهرستانی خرداد تربت جام که از سال ۸۷ تا به حال بارها چه در کشورهای خارجی و چه در سطح ایران به اجرای این کار پرداخته است علاوه بر اجرا باید فکر ارتقای بینش تئاتری خود نیز باشد امید که چنین باد و هرگزمان جز این مباد.

علی اکبر باقری ارومی