بیرون, پشت در

نگاهی به نمایش بازگشت افتخار آمیز مردان جنگ به کارگردانی آرش دادگر

"بازگشت افتخارآمیز مردان جنگ" نوشته شهرام احمد زاده وبه کارگردانی آرش دادگر برداشتی آزاد از نمایشنامه"بیرون، پشت در" اثر ولفگانگ بورشت در سیزدهمین جشنواره سراسری تئاتر مقاومت با دو اجرا به روی صحنه رفت.

۱۸۰۰ ... ۱۸۰۱ ... ۱۸۰۲ ... اینها شمارش سالهای اسارت سرجوخه بکمان است، شمارشی که قبل از ورود تماشاگران به سالن آغاز شده بود و حالا تماشاگران هاج و واج خود را با تراژدی روبه رو می دیدند که قبل از ورود او به سالن نمایش تولد خود را به آرامی آغاز کرده بود و تماشاگران در لحظه لحظه این زایمان شوم با اوهام و دردهای قهرمان بازنده این نمایش تراژیک شریک می شوند زیرا این درد برای ما تماشاگران ایرانی به واسطه سال ها جنگ دردی آشنا است.

گرچه داستان نمایش در اروپا و آلمان اتفاق افتاده بود اما آرش دادگر چنان فضا را به تماشاگرانش قبولاند که لحظه ای تفاوتی برای خود و فضای پس از جنگ در ایران و بازماندگان جنگ خودمان نمی دیدی. باری... سرجوخه بکمان ۳سال پس از جنگ و پس از سالها اسارت آزاد شده...و حالا می خواهد برگردد به جامعه، خانواده و همه چیزهایی که در این سالها از آنها دور بوده است. اما جامعه دیگر پذیرای او نیست و هرکجا که می رود به در بسته می خورد و هیچ کس او را نمی خواهد.

همسرش با مرد دیگری ازدواج کرده، پدر و مادرش مرده اند و او حالا تنهاست و به هردری که می زند بسته است. حتی نمی تواند به میل خودش بمیرد گرچه که مرگ مدام در سراسر این نمایش پرسه می زند.

سرجوخه بکمان نماینده تمام مردان بازگشته از جنگ است. مهم نیست آلمانی باشد یا ایرانی چون ذات جنگ در همه جای دنیا یکسان است و آدم ها در همه جای دنیا به هم شبیه اند. بکمان پس از این که از همه جا و از همه کس طرد شد می خواهد خودکشی کند اما حتی مرگ هم به او روی خوش نشان نمی دهد.

بکمان هر کجا که می رود این جمله را می شنود"بیرون، پشت در" ... پشت در با زنی آشنا می شود، لحظاتی در نمایش شکل می گیرد که اندکی به این دنیای خشن لطافت می بخشد، او در کنار زن به جایی از رنگی دیگر می رود... رنگی که رنگ لطافت است و رنگ جنگ نیست...رنگ خشونت نیست و تماشاگر با او برای لحظات کوتاهی در خلسه ای آرام بخش فرو می رود... اما این فقط یک لحظه است چون جای بکمان بیرون پشت در است، همه چیز به هم می خورد، چون شوهر زن از جنگ باز می گردد، شوهری که زنش فکر می کرد کشته شده است و بکمان در این صحنه به بکمان دیگری از جنس خود برخورد می کند. پس از آن که بکمان از همه جا و همه کس طرد شد و حتی مرگ هم دست رد به سینه او زد، درخشان ترین صحنه نمایش شکل می گیرد... صحنه سیرک... جایی که بکمان پس از این که بارها به در بسته برخورد، به آنجا می رود.

بکمان ژنده پوش با یک پا، همچون شیر پیر از کار افتاده ای داستان خود را برای تماشاگرانش بازگو می کند، خاطراتی از جنگ، خاطراتی که هیچ کس تاب شنیدنش را ندارد و اصلا خنده دار نیست. تماشاگرانش در سیرک دیگر نمی خواهند داستانی از جنگ به گوششان بخورد و یک به یک می روند و بکمان دوباره تنها می شود. و اینجاست که طراحی صحنه ساده وشکیل نمایش به باور ما از تنهایی او کمک می کند و تماشاگران این نمایش غرق فضا و اتمسفر حاکم بر صحنه می شوند.

طراحی صحنه با دکوری بسیار کم، ناچیز اما هوشمندانه. دو در متحرک در گوشه و کنار صحنه حرکت می کنند و دو پلکان در راست و چپ صحنه. با آکساسوآر های کم و مفید، پس از آن طراحی نور با ایجاد سایه ها و تیرگی ها و همچنین رنگ های دلنشینی در طراحی لباس ها، همه و همه اثر را به یک هارمونی و توازن قابل قبول هدایت می کند.

حرکت درها در صحنه یکی از تمهیدات بسیار خوبی است که آرش دادگر از آن بهره جسته است. بکمان هر کجا که می رود به در بسته می خورد...نه راه پس دارد و نه راه پیش...

تماشاگران تئاتر که هنوز طعم شیرین نمایش "حریم" به کارگردانی دادگر را مزه مزه می کردند اینجا با طعم تلخ این نمایش شوکه می شوند و این از ویژگی های آرش دادگر است که خود را تکرار نمی کند و هر بار حرفی برای تماشاگرانش دارد.

بکمان در تنهایی پر توهم خودش دست و پا می زند و مدام خاطرات گذشته را کابوس وار در ذهن نشخوار می کند، از جمله می گوید که مسوولیت ۲۰ سرباز را بر عهده دارد و ۹تن از آن ها را به کشتن داد، خاطرات خاویار خوردن بالادستی ها و نان خوردن سربازان جنگ را بارها و بارها در طول نمایش تکرار می کند.

بکمان یک سرباز از جنگ برگشته... بازگشتش تولدی دیگر بود، اما تولدی شوم که چون تمام تولدهای روی زمین پایانش مرگ است. بکمان در پایان نمایش می میرد. و این بودپایان "بازگشت افتخار آمیز مردان جنگ" به روایت آرش دادگر.

نویسنده : سارا سالک