خانه ویرانی

نگاهی به نمایش ”بهار و آدم برفی” نوشته, طراحی و کار ”ناصح کامگاری”

"بهار و آدم برفی" در مقوله نمایشنامه‌های نوین و زبان بنیاد می‌گنجد. در این نوع کار روایت متکی به کلام است و به ظاهر چند فضای برهم ریخته است که در واقع در بطن خود مرتبط با هم هستند. چند نمایش که به موازات هم پیش می‌روند و در عین حال خطوط متقاطعی هم خط و ربط آن‌ها را با هم روشن می‌کند.

روایت از این جهت که راوی یک نویسنده و داستان‌نویس است که از قضا روزنامه‌نگار و سردبیر مجله تخصصی اقتصادی است. در این جا معرفت جمعی و مسائل مادی و اقتصادی در هم گره می‌خورد تا دردهای دنیوی و مسائل اجتماعی روزگار ما به گونه‌ای مستدل و مبتنی بر ریشه‌های اقتصادی پیش رویمان قرار بگیرد. چنانچه در آن ملی شدن نفت و اتفاقات دهه ۳۰ شمسی نیز حائز اهمیت است.

"طیفور" جوان آگاه و روزنامه‌نگار جسوری است که در سالنامه مطالعات اقتصادی گویا بر آن است موضع‌گیری شفاف خود را در مقابل کارتل‌های اقتصاد، مافیای قدرت، رانت‌خواری، چپاول و غارت مردم روشن کند. البته این موضع‌گیری نیز به کتک کاری و از بین رفتن آینده او منجر شده است. اول اینکه او را گروگان گرفته و پس از شکنجه در بیابان‌های اطراف تهران ول می‌کنند. بعد نامزدش را از چنگ‌اش درمی‌آورند و او را روانه اسپانیا و مادرید می‌کنند. حالا هم بر آن بوده‌اند او را به سراغ زن بیچاره‌ای به نام حلیمه بفرستند تا او از این بازی‌های روشنفکرانه دست بشوید. او هم تیزتر از همه، بی‌خیال حلیمه می‌شود و به تهران برمی‌گردد تا بر موضع خود در مبارزه با مفاسد اقتصادی تاکید کند. او آدم معامله‌گر، رفاه طلب، منفعت طلب و جاه طلبی نیست. برای همین بر آن است تا از طریق مجله و داستان در مقابل پلیدی‌های روزگارش قد علم کند. هرچند در این راه آزار و اذیت هم می‌شود؛ چراکه عده‌ای سودجو و مادی‌گرا همه چیز را قربانی پول و مال و مقام می‌کنند. در این گیرودار ساخت و پاخت‌های مادی و مبادلات شهوانی و حریم‌شکنی‌های آشکار هویدا می‌شود. چرا که هیچ کس جز جهان مادی جهانی دیگری را برای خود و دیگران متصور نیست.

به همین خاطر همه مدام در حال کلاهبرداری و عیش و نوش و دروغ و نیرنگ هستند. حتا خانواده نیز به نشانه برقراری سلامت روح و روان انسانی و مرکز ثقل عواطف و آرامش در حال از هم گسیختن و فروپاشی است. آنچه ناصح کامگاری نوشته و اجرا کرده ابعاد جهان‌شمولی دارد و در هر جایی از این کره خاکی ما به ازای بیرونی دارد. برای همین بهار در مادرید به بهادر می‌گوید هر جا پول هست، مافیا هم هست! یعنی مسائل امروز گستره جهانی دارد و مادی‌گرایی سرآغاز ویرانی انسان است. چراکه بدون عواطف و احساسات راستین نمی‌توان زندگی سالم داشت. بدون خانواده دنیا از هم خواهد پاشید و همه جا مسلخ عواطف ناب و انسانی خواهد شد.

نمایش چند داستان دارد که همه آن‌ها یک راوی دارد. یعنی همه چیز از منظر طیفور دیده می‌شود.

طیفور (کوروش سلیمانی) برای حلیمه (رویا بختیاری) شعر و داستان می‌خواند اما آن زن در خواب است.

بهار (ریحانه سلامت) از ایران برای ازدواج به مادرید فرستاده شده، او در آن‌جا بهادر (سروش طاهری)، شوهر خود را ملاقات می‌کند اما یک حادثه تصادفی تمرکز و ارتباط آن دو را بر هم می‌ریزد.

رویا (آناهیتا اقبال‌نژاد) می‌خواهد به شرکت برود و بر آن است تا مهیار (هومن کیایی)، شوهرش را متوجه امورات روزانه کند. گویا زن کار می‌کند و مرد دسترنج او را بر باد می‌دهد!

مهیار از زنی به نام مژگان (فقیهه سلطانی) برای انجام امور مادی و رد و بدل شدن کالاهای خارجی در گمرگ دعوت کرده تا همدیگر را در خانه رویا ببینند. پدر مژگان در گمرگ ذی‌نفوذ است. مژگان متوجه همسردار بودن مهیار شده و او را با گاز فلفل و مشت و لگد ضربه فنی می‌کند.

رویا به نزد استاد نژندی (کاظم هژیرآزاد) می‌رود تا با او درباره اقتصاد وارد گفت‌وگو شود. مرد اما با سوءتعبیرات زن را به اتاقی می‌برد تا با نشان دادن نمودار و آمارها او را دچار شگفتی کند.

پیرمرد (علی گلزاده) و پیرزنی (شمسی فضل‌اللهی) در پس روز سی‌ام تیر و ماجراهای ملی شدن نفت، جسد جوان خود را به دلیل تصادف ساختگی در بیمارستانی پیدا می‌کنند.

شاه (پوریا رحیمی) درباره نفت شعار می‌دهد که ملک مطلق پدرش است، و می‌تواند پول نفت را به دلخواه خودش خرج کند و به ازای فروش نفت تسلیحات نظامی وارد ایران کند!

بهار نمی‌خواهد به بهادر تن بدهد و همسرش شود، اما گویا چاره‌ای ندارد. او زن عقدی بهادر شده و همچنان دل در گرو طیفور دارد. اما یکباره همه چیز تداعی‌گر فضای گاوبازی در اسپانیا می‌شود که استعاره‌ای از پیروزی بهادر است. پارچه سرخ و گاوبازی! بهادر یک ماتادور (گاوباز) برنده است!

حلیمه به سیا (محمد اشکانفر) زنگ می‌زند تا از او بخواهد شوهرش شود. بی‌خبر از آنکه سیا ازدواج کرده و صاحب یک اولاد هم هست.

رویا خود را از چنگ پلید استاد نژندی می‌رهاند. مردی که به اشتباه او را طعمه‌ای برای انجام یک مصاحبه پنداشته است. رویا صدای او را با خود می‌برد تا مدرکی برای انجام نشدن مصاحبه داشته باشد.

پیرمرد و پیرزن به رادیو گوش می‌سپارند که خبر از نابودی محمد مصدق در کودتا می‌دهد. آن‌ها چاره‌ای جز پذیرش بدبختی ندارند؛ چرا که بیگانگان برای نفت ما چه خواب‌ها که ندیده بودند.

شاه یا همان پسر همسایه به دنبال رویا سر از خانه‌اش درآورده اما با مهیار برخورد می‌کند و رشته‌هایش پنبه می‌شود.

سیا به زنش (شیدا خلیق) دروغ می‌گوید که زن مهیار از زندان به او زنگ زده و حضور حلیمه یا هر زن دیگری را در زندگی‌اش انکار می‌کند. او به مهیار زنگ می‌زند که متوجه ماجرا باشد. در آنجا تصویری هم از گروگان‌گیری طیفور و در بیابان انداختن‌اش آشکار می‌شود. سیا زنش را به باد کتک می‌گیرد.

طیفور از جواهرده و شمال به طرف تهران رانندگی می‌‌کند. یکباره خواب بهار را می‌بیند که هر دو همچنان به همدیگر فکر می‌کنند!

نمایش می‌توانست به یک پایان ِ باز ختم شود تا نتیجه‌گیری به تماشاگر واگذار شود. اینکه هر صحنه یک تابلو-درام مجزاست چنین استدلالی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد که ساختار نوین متن باید از جایگاه غیرمتعارف به سودمندی و لذت دگرگونه‌ای سوق پیدا کند. حالا پایان هم نقطه آخر این تحول در متن است که فعلن توجه‌ای به آن نشده است چراکه پایان ِ باز در چندصدایی شدن متن تاثیرگذار است. هرچند در طول اجرا نیز از این نکته غفلت شده بود که با چند فاصله‌گذاری فضای اجرا را بشکنند و برای مشارکت و همراهی تماشاگر نیز بهاء قائل شوند چون لازم است که فضای متن از منظر نویسنده، کارگردان، بازیگران و دیگر عوامل به فراخونی چند سویه برای دعوت از تماشاگر منجر شود. نتیجه هم همان مشارکت تماشاگران خواهد بود که درباره وضعیت موجود حضور فعالی داشته باشند. این پیشنهاد نیست بلکه از ضرورت‌های ساختاری متون نوین است که نمی‌خواهند نسخه بپیچند بلکه با مشارکت تماشاگر ماجراها، شخصیت‌ها و مفاهیم سمت و سوی کاربردی‌تر و پویاتری به خود خواهد گرفت. بنابراین ناصح کامگاری تا آستانه این مشارکت پیش رفته و موفق هم هست اما گویا این توقف دلایلی دارد و شاید در کارهای بعدی‌اش شاهد آن باشیم.

برای مثال داستان پیرمرد و پیرزن و ماجرای سی تیر و کودتا هم هنوز کدهای لازم را برای انطباق با مسائل‌ امروز پیدا نکرده است. هرچند ضرورت خود را بازنمایی می‌کنند یا به هر تقدیر بار معنایی بالا و کارآمدی دارند.

ناصح کامگاری طراح صحنه هم هست. او به تصویری شدن اجرایش بهاء داده و برای آنکه ریتم مناسبی داشته باشد از یک مکان ثابت برای خط و ربط دادن تمام ماجراها و تابلوها سود برده است. یک فضای گرد و کروی که شاید هم نمایی از صور فلکی باشد و در واقع خانه‌ای است که تمام ماجراها در آن شکل خواهد گرفت. این خانه هم کاملن برهم ریخته است و روابط حالت طبیعی و اخلاقی خود را از دست داده چراکه معیارهای اخلاقی لگدمال شده است. خانه محل فسق و فجور شده است. به جزء لحظاتی که بهار و بهادر را می‌بینیم که در آن هم نوعی زورمندی در سرنوشت بهار موج می‌زند و گویا استاد نژندی عموی بهادر است و او با حیله‌گری بهار را در زمان مصاحبه اغفال کرده و او را به نزد برادرزاده‌اش در مادرید فرستاده است. رابطه رویا با مهیار با شکستن حریم توسط مهیار و با ورود مژگان درهم شکسته می‌شود. سیا به همسرش درباره حلیمه دروغ می‌گوید. طیفور نباید نزد حلیمه باشد که حس ششم‌اش او را متوجه این اغفال خواهد کرد و از آنجا می‌گریزد. خانه استاد نژندی هم محل کسب و کار و دام گستردن برای بانوان است. بنابراین خانه از پای بس ویران است و این زنگ خطری هشدار دهنده است و همین خود ارجاعات متن به اجتماع را ریشه‌دار و با دلیل نشان می‌دهد. این طراحی صحنه در یک شب زمستانی جاهای مختلف را در یک نگاه متمرکز می‌کند تا بن‌مایه اصلی و خط سیر اصلی نمایشنامه، شکل بگیرد و تاثیر لازم بر ذهن و روان تماشاگر گذاشته شود. چراکه در آن هدف نوعی التزام است به مسائل پیرامونی. منظرگاهی که مسائل را موشکافانه کالبد شکافی می‌کند. این‌بار اقتصاد و پول سرمنشا مفاسد اجتماعی شده است.

بازیگران هم پیرو این شرایط بر آن بوده‌اند که چندان هم متکی بر یک روند معمولی نباشند. آناهیتا اقبال‌نژاد، کاظم هژیر آزاد، پوریا رحیمی، هومن کیایی، فقیهه سلطانی نگاه تپیکال و بازی نزدیک به کمدی را ارائه می‌کنند. دیگران همچنان بر جدیت حضور و ماهیت شخصیت‌های ارائه شده در صحنه تاکید می‌کنند. این دوگانگی هم به فضا می‌خورد؛ چراکه هر تابلو مستقل است و چیدمان این‌ها در یک روند کلی فضایی مطلوب‌تر، هماهنگ‌تر و خوشایندی را ایجاد می‌کند. ضرباهنگ کلی نیز از این تنوع سود می‌برد و حوصله تماشاگر بیشتر می‌شود تا به ژرفای مسائل نیز دقیق شود و فقط لبخند نزند. این هم از آن تمهیداتی است که در درام نوین به آن توجه می‌شود.

دیگر امروز از تک‌روی پرهیز می‌شود و تنوع باعث ایجاد بهترین شرایط می‌شود. در غیر این صورت با نگاهی متعارف این روند و تفاوت بازی‌ها به احتمال قوی اشکال خواهد بود. امید این که از آن نوع نگاه اجتناب شود. به هر تقدیر هر پدیده را باید طبق ضوابط خود مورد سنجش و داوری قرار داد. این اثر هم زیبایی‌شناسی خاص خود را دارد و تلفیق را رکن اساسی خود قرار داده است. البته این مصداق بوقلمون صفت بودن آدم‌ها را گوشزد می‌کند. رنگ‌ وارنگ بودنی که گاهی اوقات اسباب زحمت است. در این خانه یک کاناپه آکاردئونی وجود دارد که مدام در هر تابلو شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. این هم خود ایده‌ای است کارآمد که در نمایش "بهار و آدم برفی" کارکرد بلندمدتی پیدا کرده است. چراکه آدم‌ها در آمد و شدند و فقط همین است که ماجراها را به هم گره می‌‌زند و سرنوشت جمعی آنان روی این کاناپه رقم می‌خورد. دیگر موارد و اشیا مورد نیاز توسط دو جوانان که بیانگر همان جوانان انقلابی ماجرای ملی شدن نفت است، به صحنه آورده و برده می‌شوند.

در انتهای صحنه نیز پرده‌ای توری هست که در آنجا تصاویر گذشته و ذهنی آدم‌ها به نمایش درمی‌آید و گاهی نیز پس‌زمینه فکری آنان را تداعی می‌کند. به همین خاطر تنوع خاصی به تصاویر داده می‌شود. مثلن صحنه تنبورنوازی در القای حس و حال موجود در صحنه پیرمرد و پیرزن حضور موثری دارد و صحنه سخن پراکنی شاه هم در این جا گویای بسیاری مسائل مطروحه است.

رضا آشفته