اثری شرافتمند در زمانی مرده

نگاهی به نمایش «زمستان ۶۶» به کارگردانی «محمد یعقوبی»

پدیده‌‌های اجتماعی همواره در تعیین سرنوشت بشر نقش مهم و غیرقابل‌انکاری داشته‌اند،یکی از این پدیده‌ها جنگ و مسائل پیرامون آن است.اهمیت جنگ به‌عنوان یک پدیده اجتماعی و سرنوشت‌ساز تا آنجاست که تاثیر مستقیم در چگونگی شکل گرفتن نقشه جهان دارد. با انقلاب صنعتی و پیشروی صنعت در زندگی عمومی‌جنگ مستقیما با صنعت پیوند خورد و تکنیک‌های صنعتی جدید شتاب عظیمی‌به قدرت ویرانگر تسلیحات داد.امروزه دیگر جنگ از یک مسئله محدود و مربوط به سازمان‌های دفاعی به عنوان یک گروه متخصص و منتخب به امری کلی و مربوط به جامعه و از کاربردی محدود و عقلانی به نوعی خشونت افسارگسیخته تغییر یافته است. دولت‌ها و ملت‌ها هرگاه بر سر بسط و گسترش مرزها‌ی خود، اختلاف در مسائل ایدئولوژیکی،مذهبی و تفاوت نظر در عرصه سیاست بین‌الملل و... نتوانسته‌اند از طریق مذاکره، قرارداد و دیپلماسی به اتفاق نظر برسند، جنگ به‌ وجود آمده تا آنجا که امروزه جنگ به آزمون‌ نهایی قدرت در عرصه بین‌الملل تبدیل شده است.

جنگ در شکل فردی و چگونگی تاثیرش بر تغییر نگرش معمولی افراد نیز بسیار دردناک است،چرا‌که با بی‌رحمی‌تمام باعث می‌شود به یک انسان به‌طور صریح و مستقیم آموزش داده شود که در جهت پیروزی بی‌پروا و بی‌تفاوت نسبت به هرگونه احساس انسانی خون بریزد و دست به هم‌نوع کشی بزند.در هر جنگی مردمان غیرنظامی‌یک جامعه نیز در معرض تهاجم و تجاوز قرار می‌گیرند،مردمانی که حتی از مبتدی‌ترین فنون جنگ و دفاع و شناسایی و چگونه برخورد کردن با انواع تسلیحات بی اطلاع هستند.جنگ هشت ساله‌ایران و عراق نمونه بارزی از این نوع است. محمد یعقوبی نویسنده و کارگردان نمایش «زمستان۶۶» با دستمایه قرار دادن موضوع جنگ و اشاره به موشک باران تهران در سال شصت‌وشش مسئله جنگ و اشاره به روزهای سخت آن دوران را بن‌مایه نمایشنامه خود قرار داده‌است. یعقوبی با انتخاب این قصه در واقع ساحت دیگری از جنگ و رابطه مستقیم آن با نظام خانواده و اجتماع را به تصویر می‌کشد که البته‌این مهم‌ترین ویژگی این نمایشنامه است.

داستان ساده و خطی این نمایشنامه تصویر شدت دلهره و ترسی که مردم تهران در برخورد با موشک باران آن سال‌ها داشتند را در بطن خود به همراه داشته و به خوبی آن را نشان می‌دهد، نمایشنامه «زمستان۶۶» از گفت‌وگوی مرد نویسنده و زنش شروع می‌شود که در واقع مرور خاطرات آن سال‌ها و رجوع به گذشته نقطه شروع نمایشنامه است. صحبت‌ها و خاطرات زن عینا توسط نویسنده (مرد) در نمایشنامه می‌آید که جدای از تکنیک نوشتاری آن این انتقال جزبه‌جز گامی‌در جهت نزول نمایشنامه، به سطح کشاندن آن و خالی کردنش از هر گونه اندیشه است.دو کاراکتر نسرین و ناهید ضمن دارا بودن ویژگی‌های خوب، رشد آنها به چند دقیقه ابتدایی اولین حضورشان محدود می‌شود و بعد از آن بعد یا ویژگی‌ دیگری از خود نشان نمی‌دهند و پیش‌فرض ما از این کاراکترها تا پایان دست نخورده می‌ماند. آخرین حضور موثر در این نمایشنامه ورود بابک (علی سرابی) است و بعد از آن رویداد نمایشنامه تمام می‌شود، از این پس و حتی حضور آدم‌های دیگر نمایشنامه را در یک سیکل تکراری و مسیر بیراهه قرار می‌دهد.در یک مسابقه بوکس ورزشکاری که حریف را در راند اول مسابقه و قبل از اتمام سه دقیقه وقت قانونی راند و راندهای باقی‌ مانده ناک‌اوت کرده است در واقع زمان زنده بازی را به پایان رسانده و بازی تمام شده‌ است.

نمایشنامه یعقوبی با ورود خانواده جدید وارد زمان مرده شده و یک داستان جدید خارج از داستان محوری و یک خانواده جدای از خانواده اصلی معرفی می‌شوند که با ورود آنها نه رویداد جدیدی به‌وجود می‌آید، نه به شناخت ما از شرایط و کاراکترهای دیگر نمایشنامه کمکی می‌شود.در این نمایشنامه رویداد به معنای دراماتیک و نمایشی آن دیده نمی‌شود. اصولا در یک اثر نمایشی چینش رویدادها بر اساس قصه و درگیری کاراکترها با هم شکل می‌گیرد که‌این رویدادها نمایشنامه را از یک سیر خطی و کم افت‌وخیز به یک اثر دارای سیکل‌های فعال و متداوم تبدیل می‌کند.در این نمایشنامه،طراحی نویسنده برای کاراکترهایش به شکلی است که پتانسیل ایجاد اتفاق و رویداد در آنها کم است از این‌رو می‌توان کاراکترهای این نمایشنامه را منفعل به حساب آورد.حضور این کاراکترها در شرایط مفروض این نمایشنامه می‌توانست مترصد ایجاد رویداد باشد اما نویسنده به‌سادگی از آن گذشته است و همین مسئله،نمایش را از جایی به بعد از تَک‌وتا می‌اندازد و به سمت یک سکون می‌کشاند.

در کارگردانی و اجرای این نمایشنامه به‌جز استفاده نابجا از ویدئو پروژکشن که با حال و هوای کلی نمایش و نیز شیوه مینی‌مالیستی که همواره مد نظر یعقوبی است در تناقض است، می‌توان گفت کارگردان به‌خوبی از همه عناصر موجود در جهت یک اجرای شرافت‌مندانه سود برده است. طراحی صحنه نمایش از سادگی و ظرافت ویژه‌ای برخوردار است، استفاده از نمک سفید در کف صحنه در ایجاد مود و فضای مد نظر کارگردان و انتقال حس سرما به خوبی این نمایش را یاری می‌کند. آنچه که از ویژگی‌های مهم در کارگردانی یعقوبی به‌حساب می‌آید کار روی بازیگر است، در این نمایش دقت و تمرکز کارگردان در بازی هر کدام از بازیگرانش به بار نشسته و هر کدام از آنها تعریف و تصویر درستی از کاراکتر خود را ساخته‌اند،اگر کاراکتری دارای ضعف در شخصیت‌پردازی است بازی خوب بازیگران این نقیصه‌ها را کمرنگ کرده‌ است و هر کدام از بازیگران توانسته‌اند شخصیتی قابل قبول و منطقی ارائه دهند. تنها بازی باران‌کوثری است که ضمن تلاشش، آنچه را که از کاراکتر پروانه ارائه می‌کند تیپی است که در آن یک زن‌میانسال یا پیرزنی دیده می‌شود که در کنار بازی‌ای که سایر بازیگران براساس شخصیت ارائه می‌دهند، غیرقابل‌ قبول و تصنعی است، یک اثر نمایشی وقتی مبتنی بر قصه و دیالوگ می‌شود کارگردان با تصویرسازی‌ها و ایجاد تنوع بصری در اجرا به دایره مخاطبان نمایشش شعاع بیشتری می‌دهد، اگر این مهم نادیده گرفته شود تنها مخاطبان آن اثر هم‌زبانان آن نمایش‌اند، بر همین اساس می‌توان گفت این دست نمایش‌ها که با زبان تصویر و تصویرسازی در مسیر رسیدن به زبان جهانی نمی‌روند مخاطب خود را محدود به مخاطب ایرانی می‌کنند. البته طرح این موضوع هرگز به معنای نگاه نفی به‌این آثار نیست، بلکه باید قدردان کسانی همچون محمد یعقوبی بود که تمرکز خود را بر مخاطب ایرانی و قصه و آدم‌های این سرزمین گذارده‌اند.

نمایش «زمستان۶۶ « به یادآورنده روزگار سختی است که بر ایران و ایرانی گذشته‌ است،که به‌نظر می‌رسد تولید و بازتولید نمایش‌های شرافتمندی از این دست که تاریخ به‌سر آمده ما را برای نسلی که‌این اتفاقات را تجربه نکرده صادقانه به تصویر می‌کشند، قابل تحسین است.

میلاد نیک‌آبادی