خنده ابزاری برای گریز

نگاهی به دنیای تئاتری فرناندو آرابال

فرناندو آرابال جایی نوشته است: «تئاتر قبل از هر چیز مراسم و جشنی است آکنده از هتک حرمت و تقدس، شهوت و عرفان، قتل و ستایش زندگی». تئاتر آرابال به تمام در این فرمول جا می‌گیرد. تئاتری دیوانه‌وار، خشن، جنجالی و به ‌طرز سرخوشانه‌یی آشوبگر. آرابال گرچه امروز به فرانسه می‌نویسد، اما دوران کودکی خود را در اسپانیا گذرانده و در قلب دیکتاتوری نظامی بزرگ شده است: او شاهد نابودی آزادی‌ها، سرکوبی پلیسی، فساد و تبانی ارتش‌ و کلیسا، و بدبختی مردم بوده است.

بدون توجه به این موارد نمی‌توان آثار او را فهمید. از نظر آرابال، جامعه غرب در حال زوال است، و او روی صحنه به این زوال سرعت می‌بخشد و با خنده‌یی عظیم روی تضاد‌های این جامعه انگشت می‌گذارد. مسلما، آرابال نخستین کسی نیست که آثارش چنین مشخصه‌یی دارند: او روشن‌بینی کافکا و طنز آلفرد ژاری را به ارث برده و خشونت آثارش شبیه خشونت آثار ساد و آرتو است. اما بی‌شک، آرابال تنها کسی است که در آثارش مرزهای ریشخند را تا این اندازه گسترش داده و گاه کل اثرش درون استهزا و تمسخر جای می‌گیرد. زیر وقاحت دلقک‌وار آثار او، دنیای آشنا مثل دکوری مقوایی فرو می‌ریزد. از این‌رو، خنده به ابزاری برای گریز تبدیل می‌شود، تزکیه قدرتمندی برای عقیم گذاشتن ترسی که بر کودکی نمایشنامه‌نویس سایه انداخته است.

در آثار آرابال، انرژی وحشیانه‌یی وجود دارد، نوعی لذت‌ بردن از آشفتگی که خودش آن را «پانیک» می‌نامد؛ یک هپینینگ و اپرای همزمان، تراژدی و فارس همزمان، ترکیبی از چیزهای چندش‌آور و متعالی، بدسلیقه‌گی و ظرافت، ابتذال و شعر... معنای پارادوکسی که خلاقیت آرابال به وجود می‌آورد، در همین نکته نهفته است: در آثار او حقیقت همیشه سحرآمیز است، و رویا بی‌وقفه درون نکبت ناپدید می‌شود.

از این‌رو، بعد از آرتو، می‌توان از نوع دیگری از تئاتر خشونت سخن گفت، زیرا که در آثار آرابال همه‌چیز به ضد خود تبدیل می‌شود. به عنوان مثال، از نمایشنامه «فاندو و لیز» (۱۹۵۵) تا نمایشنامه «توحش جنسی» (۱۹۶۸)، عشق همیشه با مرگ، ضعف، خشونتِ سادومازوخیستی و تخریب فرد دیگر گره می‌خورد. همچنین، در نمایشنامه‌یی مثل «آیین بزرگ» (۱۹۶۳)، شاهد اعمال مرد زشتی به نام کازانووا هستیم که زنان بی‌دفاع را به تاوان گناهان‌شان قربانی می‌کند: از نظر آرابال، زن در اغلب اوقات هم‌زمان قربانی و بدکاره است، همانند میتا در نمایشنامه «سه‌چرخه» (۱۹۵۳).

همین‌طور در نمایشنامه «باغ لذت‌ها» (۱۹۶۷)، عشق انسان و حیوان (یک گوریل غول‌آسا) به طرف امیال وحشیانه و غیرانسانی سوق پیدا می‌کند. در این نمایشنامه، تخیل آرابال شورهای هذیان‌‌گونه‌یی از جنس باروک و سوررئال می‌آفرید که گاه اغراق‌آمیز و تحمل‌نا‌پذیر به‌نظر می‌آیند، گرچه این شورها با کلماتی تغزلی و درخشان بیان می‌شوند.

شخصیت‌های تئاتر آرابال، همیشه آواره و بیگانه هستند و در حاشیه سرنوشت خود و زندگی اطراف‌شان قرار می‌گیرند. به عنوان مثال، پیرمرد و پیرزن نمایشنامه «گرنیکا» (۱۹۵۹) طوری از کنار قتل‌عام می‌گذرند که انگار هیچ ارتباطی به آنها ندارد. شخصیت‌هایی بدون سن، بدون هویت واقعی و اغلب در دل دنیایی خیالی که نمی‌توانند بر آن تسلط یابند. این شخصیت‌ها گاهی شبیه دن‌کیشوت می‌شوند، اما دن کیشوتی سیاه و لبریز از جرم، بازیچه‌یی در دست قانون، پدر، نظم و هرآنچه که بالاسر «من» قرار گرفته است. این مضمون در نمایشنامه‌های «دوچرخه مرد محکوم» (۱۹۵۹) و «هزارتو» (۱۹۶۷) ظاهر می‌شود، و همین‌طور در «معمار و امپراتور آشور» (۱۹۶۶)، نمایشنامه‌یی همراه با ایما و اشاره‌های عجیب که در آن دو محکوم همدیگر را می‌درند. اما گاهی قلم آرابال حوزه ابسورد را ترک می‌کند تا به فرم‌های دیگری روی آورد که آشکارا «متعهد»تر و به ‌طرز بی‌واسطه‌یی انقلابی هستند: نمایشنامه «سپیده‌دم سرخ و سیاه» (۱۹۵۹) در این دسته قرار می‌گیرد، و همین‌طور «بعل بابل» (۱۹۵۹)، رمان زندگینامه‌واری که تمام خشونت اسپانیای زمان فرانکو را به تصویر می‌کشد. آرابال فیلم موفقی هم بر اساس این رمان ساخت به نام «زنده‌باد مرگ» (۱۹۷۱).

اگرچه آثار آرابال سرشارند از خیال، ریشخند و شواهد تاریخی، اما هیچ ارتباطی به واقع‌گرایی بی‌روح و رویاپردازی اغراق‌آمیز ندارند. این آثار مخاطب را سردرگم‌ می‌کنند و برمی‌انگیزند، و دلیل جذابیت‌شان دقیقا همین است. آثاری عمیقا سیاسی و به‌طرز سرخوشانه‌یی روشن‌بین، یاغی و بی‌قیدوبند که نشانه‌های روشنی از زمانه ما را در خود دارند.

اصغر نوری