بر این افسانه شرط است گریستن

خرده خانم نام نمایشی است کمدی موزیکال درست به سبک فرنگی ها شبیه اولین فیلم موزیکال سینما به نام اشک ها و لبخند ها

پیس تاریخی، اجتماعی، سیاسی و عشقی " خرده خانم".

- مصنف: میرزا اصغر خان عبدالهی

- رژیستور: کیومرث خان پوراحمد

- هیئت آکتورال: گلاب خاتون آدینه، فریدون خان محرابی، فرزین خان محدث، مادموازل ژاکلین آواره، شهرام خان نجاتی، سارا خاتون توکلی، دینا خاتون محمدی و جناب امیر رضا خان وزیری

- عمله جات طرب:

- کمانچه و آواز: یاسر خان بیات

- تنبک: آریا خان حسن زاده

مردادماه سنه یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی.

تماشاخانه ایران شهر.

دراما به طریق کمدی موزیکال طبق قاعده فرنگان در پرده عدیده. واقع شده در روزگار قاجاریه را عینا نمایان انظار شما نموده در تمام مدت نمایش، موزیک ایرانی توسط عمله جات طرب به طرز خوش، مترنم می باشد.

شاید یادمان رفته باشد که در همین سال های نه چندان دور و نزدیک و قبل از این دوران به اصطلاح مدرنیته که البته هنوز هم یک پایمان در سنت است و پای دیگر در مدرنیته و روز آمد شدن، زبان فارسیمان کمی متفاوت بود و نوشتن متفاوت تر.

حالا که پیس شده است نمایش نامه و دراما شده است تئاتر و رژیستور همان کارگردان خودمان است، نه در قدیمی ترین سالن نمایش تئاتر ایران بلکه در همین ایران شهر خودمان، نزدیکی خانه هنرمندان که چند سالی است شروع به کار کرده است نمایشی اجرا می شود که به راحتی ما را با خود می برد.

خرده خانم نام نمایشی است کمدی موزیکال درست به سبک فرنگی ها درست شبیه اولین فیلم موزیکال سینما به نام اشک ها و لبخند ها. موسیقی، تصنیف، قصه در قصه ، داستان، روایت، حرکت و ... همه را با هم دارد. حتی کمی هم پهلو به ستایش تئاتر می زند و از تقلید طبیعت حرف می زند. روشنفکرانش فن شعر ارسطو خوانده اند و می دانند تئاتر تقلید طبیعت است. آن ها تئاتر را وسیله ای برای انتقال مفهوم می دانند.

نمایش در مورد دختر نوجوانی است که از پنج سالگی به حرم سرا برده شده است و برای جشن شب پنجاهمین سالگرد سلطنت والا حضرت ناصرالدین شاه در نظر گرفته شده است. آن روزها خانواده های روستایی دختران کوچک خود را بر سر راه شاه قرار می دانند تا شاید شاه نظری به آنها بیفکند. اما درست در روز جشن سالگرد پنجاهمین سال سلطنت، شاه کشته می شود و حرمسرا به هم می ریزد. خرده خانم را به جرم اینکه به مطربان می خندیده است از حرمسرا بیرون می کنند. او هم برای اینکه به روستایشان در حوالی ورامین بازنگردد با دده که او هم بی جیره و مواجیب از حرمسرا بیرون رانده شده همراه می شود و به خانه سرتیپ نواب پیر می روند که شاید او در ازای کار به آنها جا و مکانی بدهد. سرتیپ نواب سپهسالار به شاه خیانت کرده است و در حبس خانگی به سر می برد.

میرزا عبداله که غلام سرتیپ است فرنگ رفته و کتاب خوانده است عاشق خرده خانم می شود. میرزا عبداله در جرگه کسانی است که از وضغیت موجود ناراضی هستند و تصمیم به تغییرات سیاسی و اجتماعی دارند و سر پر شوری دارد. بعد از مرگ ناصرالدین شاه و بر تخت نشستن مظفرالدین شاه بیمار پیش بینی می کند که مشروطه نزدیک است و تصمیم دارد بعد از مرگ سرتیپ ثروتش را به مشروطه چیان و روشنفکران بدهد. او مدام می گوید: دنیا داره رخت نو می پوشه. تو فقانس صحبت از دموقراتیه...دموقراتی یعنی نه زور و نسب یعنی هرکی بهتره و دلش با مردمه...

دست راست او توسط شاه آسیب دیده. زیرا شاه که کتاب به دست او می دیده از افکار جدید می ترسیده و اقدام به بستن دهان او کرده است و او را با سرتیپ نواب به حبس خانگی فرستاده است. ...دست منه بر دهنم...دست منه بر دهنم..اما او فریاد می زند: تو فرنگ آدم داره فکر می کنه چطور از گرفت و گیر خودش در بیاد...

و این ها همه نشانه ی مدرنیته و تمایل به فلسفه، جامعه شناسی و .. است.

از طرفی عزیزالسطان ملیجک و پسر کوچک شاه به دنبال خرده خانم می گردد که این همان مانع و دشمنی است بر سر راه سلحشوری میرزا عبداله به رسم رمانس های غربی. در آخر سرتیپ از ترس اینکه شاه جدید او را بکشد خود کشی می کند و میرزا عبداله و خرده خانم و دده به آرمان شهر خود فرار می کنند.

نمایش با قسمتی از فیلم سلطان صاحبقرانیه اثر مرحوم علی حاتمی آغاز می شود و با این شگرد پیش داستان و اطلاعاتی که مخاطب باید بداند آغاز می شود. درست لحظه ای که ناصرالدین شاه کشته می شود، نمایش با شلیک گلوله ای آغاز می شود.

شاید پخش فیلم نشانه ای باشد بر اینکه متن نمایش استناد به یک حادثه واقعی تاریخی دارد. شاید هم نشان دهنده پیوند کارگردان اثر، کیومرث پور احمد با سینما که این اولین کار او در عرصه تئاتر است.

سر تا سر نمایش سرشار از آوای اصیل موسیقی ایرانی است.

فاصله میان صحنه ها همخوانی آوازی است که بازیگران پس از بسته شدن پرده اجرا می کنند. در حقیقت مفهوم اشعار هر آواز نتیجه گیری پایان هر پرده است.

دیالوگ ها تبدیل به شعر می شوند مانند یکی از دیالوگ های میرزا عبداله با دده: کم کم بهار میاد و گل سرخ تهرون، آلوچه شمرون، پری می خونه واسه عاشقا و رندون...

گاهی در میانه نمایشی که مخاطب می بیند بازیگران دوباره برای یکدیگر به اجرای تئاتر می پردازند. به نوعی تئاتر در تئاتر اجرا می شود. مانند لحظه ای که سرتیپ باور نمی کند جناب شاه کشته شده است و دده و خرده خانم تصمیم دارند به او بفهمانند که این مسئله حقیقت دارد پس شروع می کنند به بازسازی حقیقت. تقلید، همان چیزی که ارسطو در تعریف نمایش می گوید. خرده خانم شبیه یک عروسک پارچه ای بی حرکت می شود و دده همچون یک عروسک گردان او را به حرکت در میآورد و صحنه را بازسازی می کنند.

میرزا عبداله اعتقاد دارد که تئاتر را با تپانچه واقعی اجرا کنندتا: اینطوری تقلید واقعی می شه. با تپانچه واقعی تیارت بازی کنیم تا هوش از سر کسی که داره تیارت می بینه بپره.

یا در صحنه ای دده به میرزا عبذاله می گوید: آخر عاقبت مطربی و تیارت در آوردن آوارگی...که این نشان دهنده آشنایی با تئاتر و نمایش است.

همه شخصیت ها در این نمایش به شکلی تیپیکال هستند و به نوعی موتیف که در اکثر داستان های رمانس تکرار می شود.

خرده خانم: دختر جوان، معصوم و فقیر.

میرزا عبداله: جوانی شایسته و روشنفکر با آینده ای درخشان.

دده: پیرزنی با تجربه و مهربان در نقش راهنمای دخترک و به قول خودش: تو اندرون که آب تو هون نکوبیدیم. پشت دری همه چی بلت شدیم.

سرتیپ: پیرمردی فرتوت و خسیس که دست به تپانچه دارد اما: این تپانچه هم به وقت مقتضی شلیک نمی کنه.

او عادت کرده است و شاه را نیز عمیقا دوست دارد. در حقیقت شاه برای او مقدس است. او گریه می کند و باورش نمی شود. او می گوید: شاه گفته اجل در چین و ماچینه و ما در تهران پس چی شد؟ مگه پشت دروازه ها انوشیروان داشتین که این شاه شاعر، نقاش، وطن دوست و زن پرست رو کشتین؟

عزیزالسطان: دشمنی احمق اما پر هیاهو که در شاه مرحوم نفوذ بسیاری داشت و البته حماقت هایش طنز موقعیت و کلام به وجود می آورد.

در نمایش نشانه هایی است که پهلو به جامعه شناسی زمان نیز می زند.

۱) پذیرش خرافات و پیشگویی منجم از مرگ پادشاه.

۲) جامعه مرد سالار و اینکه چون قدرت به دست آنهاست می توانند هر کاری بکنند مثلا خرده خانم می گوید: این آقایون که انقد لفت و لیس می کنن و چپو می کنن چرا انقد دل نازکن؟

دده: اینا فقط شبا اینطورین.

۳) تاثیر مذهب که خوب در گفتار و رفتارشان نمایان است.

۴) شخصیت زنان که او را نماد چیزی در انفعال محض می بینند و به قاتل شاه می گویند بی غیرت چون لباس زنانه به تن کرده است. حتی درجایی هم خود زنان به کوچک و حقیر بودن نقششان اشاره می کنند: خانومای اندرون مهر شاهو به هم قرض می دن هر وقت بخوان مال و منال جمع کنن.

۵) تاثیر موج های افکار غربی در جامعه در حال گذار ایران و ...

به طور حتم این نمایش را می توان از منظر جامعه شناسی و علم نشانه شناسی با جزئیات کامل بررسی کرد که در حوصله این نوشته نیست. در آخر از آقای اصغر عبدالهی عذرخواهی می کنم تا ببخشند،که شاید در دیالوگ هایی که به عنوان نمونه ذکر کردم تغییرات اندکی رخ داده باشد.

به هر روی زمان گذشت و عجالتا شمشیر افتاد به دست دیگری و دیگران و دیگران. شرایط اجتماعی آن روزها گذشت این روز ها هم می گذرد. شاید روزی ما و جامعه امان را دستاویز عبرت کنند و بازیگران، تاریخ را بازی کنند.

نویسنده : المیرا کاظمی