جبر زندگی انسان

نگاهی به نمایش ”روز سرباز” نوشته و کار ”حسن باستانی”

"روز سرباز"نوشته و کار "حسن باستانی"که با نگاهی به نمایشنامه "گوشه‌نشینان آلتونا"نوشته ژان پل سارتر نوشته شده تک‌گویی طولانی سربازی نگهبان در یک خرابه است.

از همان آغاز سرباز به عنوان شخصیتی که دلش می‌خواهد درباره خود و موقعیتش با ما حرف بزند به ما معرفی می‌شود. دلیل او برای این کار موقعیت تکراری و یکسانی است که در آن قرار دارد. سرباز در گفت‌وگو با مخاطب که سیم خاردار حد فاصل او با دیگران است می‌گوید: «ببخشید، داشتم بلند فکر می‌کردم!» بعد از آن ما فقط حرف‌ها و تحلیل سرباز را می‌‌شنویم که درباره خود و زندگی نظرش را می‌گوید.

نمایش روز سرباز بدون یک داستان پیچیده اثری تفسیری تحلیلی است که برداشت شخصیت سرباز درباره موقعیتی که در آن قرار دارد را شرح می‌‌دهد. واگویه‌های شخصیت سرباز در نمایش ناشی از شرایط سخت جنگ و سربازی و منطق او درباره زندگی است. او می‌خواهد از این وضعیت خود را خلاص کند و در پایان این تغییر برای او شکل می‌گیرد. موقعیتی که سرباز در آن قرار دارد شرایط سخت و روز مره‌ای است که او ناچار به اطاعت از آن است. سرباز با فرمانده و مانکن یک عروسک حرف می‌زند و در نهایت عروسک جان می‌گیرد و با سرباز حرف می‌زند. صدای فرمانده که او را نمی‌بینیم نوعی جبر برای سرباز در انجام وظیفه است. در پایان وقتی سرباز به تحلیل جدیدی درباره زندگی می‌رسد و تصمیم جدیدی می‌گیرد، دیگر صدای فرمانده را نمی‌شنویم. سرباز می‌گوید: «علم پیشرفت کرده ولی سرباز هنوز از گوشت و پوست و استخونه!» حسن باستانی در نمایشنامه "روز سرباز" سعی دارد شبیه کاری که ژان پل سارتر انجام داده اثری فلسفی خلق کند.

شباهت نمایش روز سرباز و نمایشنامه گوشه‌نشینان آلتونا در شخصیت‌های آن است که هر دو آنها در موقعیت جنگ قرار دارند. در نمایشنامه گوشه‌نشینان آلتونا فرانتس که از جنگ برگشته سال‌ها خود را در خانه حبس می‌کند و حرف‌ها و زندگی او ناشی از یک موقعیت تلخ است که در گذشته داشته و می‌خواهد دیگران هم از آن آگاهی داشته باشند. اما روز سرباز با وضعیت جنگی و حضور سرباز در یک منطقه جنگی شکل گرفته و سرباز وضعیت و حال خود را شرح می‌دهد. در واقع سرباز در خرابه بعد از جنگ نگهبانی می‌دهد ولی از گذشته و جنگ نگران است و می‌خواهد آن را تغییر دهد. از این جهت وضعیت سرباز با شخصیت فرانتس در نمایشنامه گوشه‌نشینان آلتونا برابر است. هر دو شخصیت از جنگ و نتایج آن به نوعی دچار یاس و ناامیدی شده‌اند. جبر در هر دو نمایشنامه نمود دارد. در واقع نمایشنامه روز سرباز تفسیر شخصیت یک سرباز درباره جنگ به عنوان یک اتفاق بزرگ و ویرانگر است. وقتی سرباز می‌گوید: «قسمت من جنگ بود. چقدر باید دوستش داشته باشم؟» اندیشه متضاد او برای آنچه باید اطاعت کند، نمود پیدا می‌کند.

سرباز مامور و نگهبان است و صدای فرمانده که به او دستور می‌دهد همان سرنوشتی است که او باید تابع آن باشد. سرباز در طول نمایش دائم کتاب کوچکی را می‌خواند که پر از نصیحت است. دستورات اخلاقی که سرباز از برگ های آن سیگار می‌پیچد. این کتاب حکم اندیشه دیگران درباره زندگی است که سرباز بدون اینکه به آن اعتقاد داشته باشد فقط آن را مرور می‌کند. وجه تشابه نمایشنامه گوشه‌نشینان آلتونا و روز سرباز در اندیشه جبر زندگی انسان است. در اثر ژان پل سارتر جبر با فلسفه نویسنده که انسان را در موقعیت دهشتناک و بی‌‌بازگشتی قرار می‌دهد، آمیخته می‌شود. اما روز سرباز به امید و پرواز می‌رسد. برخلاف نمایشنامه "گوشه‌نشینان آلتونا" که اندیشه پوچ و یاس و ناامیدی باعث تشابه انسان و فلسفه اثر است روز سرباز با آرزو و امید همراه است. وقتی که سرباز می‌گوید: «جنگ و خون از بین خواهد رفت» آینده برای او مفهومی چون پرواز و روشنایی را پیدا می‌کند. این اندیشه در موضوع و پرداخت نمایش به خوبی مشهود است. جان گرفتن مانکن عروسک و پایان سوررئال نمایش که مفهوم پرواز رویایی سرباز را نشان می‌دهد، تغییر بزرگ زندگی یک سرباز است.

در اجرای نمایش روز سرباز عناصر مختلف به شکلی استفاده می‌شوند تا به نوعی مخاطب درگیر نمایش شود. گفت‌وگوی مستقیم با تماشاگر و بخصوص شخص قرمزپوش که در میان جمعیت است، یکی از این شیوه‌ها است. این روش در باور گفته‌های شخصیت سرباز کمک زیادی می‌کند. کشمکش نمایش روز سرباز متکی بر درگیری سرباز با اندیشه جنگ و عواقب آن است و او ناچار به تفسیر است. طراحی صحنه فضای یک خرابه جنگ زده را به خوبی نشان می‌دهد. استفاده از پرده انتهای صحنه که در فواصل نمایش تصاویر مختلفی بر آن می‌بینیم تمهیدی غیرقابل پیش‌بینی است تا تماشاگر در پایان از عبور سرباز غافلگیر شود. حسن باستانی به عنوان کارگردان سعی کرده جنبه‌های بصری نمایش را به نحوی شکل دهد که مخاطب آن را پیش‌بینی نکرده باشد. زنده شدن عروسک، عبور سرباز از میان پرده سیلکو انتهای صحنه و بریدن سیم خاردار و آمدن به میان تماشاگر از مواردی است که مخاطب آن را پیش‌بینی نمی‌کند.

یکی از عناصر مهم نمایش روز سرباز بازی سیروس همتی در نقش سرباز است. سیروس همتی برای خلق شخصیت و بازی خود انرژی زیادی را صرف می‌کند که برای مخاطب قابل درک بوده و با مشقت این بازیگر و شخصیت همذات پنداری می‌کند. در بازیگری و خلق یک شخصیت انتقال حس آن کاراکتر اهمیت زیادی دارد. سرباز فقط یک مامور با اسلحه و پوتین نیست. او دچار نوعی سردرگمی و یاس است که باید تماشاگر آن را درک کند. سیروس همتی بیشترین انرژی خود را صرف تحرک فیزیکی می‌کند و پریشانی و سردرگمی را با حرکات و رفتار بیرونی بروز می‌دهد. در ابتدای نمایش سرباز از طناب‌های بلند آویزان است. وضعیت بی‌تعادل او در شروع نمایش بازتاب حس درونی این شخصیت است که در صحنه پایانی با دراز کشیدن شخصیت بر تیرک شکسته این آرامش و تحول به خوبی به ما انتقال می‌یابد. اجرای نمایشی که متکی بر تک‌گویی است انرژی زیادی از بازیگر می‌طلبد. سیروس همتی با خلق لحظات طنز و شوخی‌های کلامی و حرکات سخت فیزیکی و نحوه ادا کردن دیالوگ‌های نمایش که توام با لکنت شخصیت است در اجرای نقش سرباز بسیار موفق نشان می‌دهد.

اما بستر نمایش می‌توانست بر ادامه تک‌گویی نمایش و حضور سرباز باشد و زنده شدن عروسک نوعی تخریب دنیای ذهنی شخصیت و مخاطب است. فرنوش فرجندی بازیگر بااستعدادی است که در لحظات کوتاه نقش خود موفق نشان می‌دهد؛ اما اگر در ساختار نمایش این شخصیت زنده نمی‌شد و همچنان در شکل یک مانکن عروسکی باقی می‌ماند جنبه‌های دراماتیک نمایش بیشتر می‌شد. کشمکش شخصیت سرباز و درگیری او با خودش است که اگر تضاد او به همین شکل باقی می‌‌ماند، دنیای ذهنی او بیشتر می‌توانست نمود داشته باشد.

حسن باستانی به عنوان یک نویسنده فعال و حرفه‌ای تجربه‌های متفاوتی در نمایشنامه‌نویسی دارد. روز سرباز اثری تفسیری و دشوار در بین نمایشنامه‌های این نویسنده است که یک تفاوت عمده با سایر آثار او دارد. جنبه‌های اجرایی و تاکید بر حرکت و تصویرسازی و توجه به دیالوگ‌نویسی روزمره و زبان فلسفی و قابل فهم از مواردی است که در پرداخت روز سرباز اهمیت دارد. روز سرباز می‌تواند دور جدیدی از نمایشنامه‌نویسی حسن باستانی باشد.

شهرام کرمی