توهم زندگی

وقتی خودت را تحریم می کنی و به سالن های تئاتر تهرانی یا بهتر است بی حب و بغض بگویم به سالن های تئاتر کلان شهر تهران سری نمی زنی, چون نمی یابی اثری که حالت را جا بیاورد, زمان می گذرد و تو بی خبر می مانی

وقتی خودت را تحریم می کنی و به سالن های تئاتر تهرانی یا بهتر است بی حب و بغض بگویم به سالن های تئاتر کلان شهر تهران سری نمی زنی، چون نمی یابی اثری که حالت را جا بیاورد، زمان می گذرد و تو بی خبر می مانی. بی خبر از اوضاع و شاید این بی خبری بی تفاوتانه حالت را عوض کند. شاید هم کیف بدهد که لج کنی و فکر کنی تو یک نفر که کم پیش آمده است پای ثابت دیدن ها نباشی حالا نروی و صندلیت خالی بماند. البته شرط می بندم همه دیداری چی های اجراها همدیگر را می شناسند به چهره که از بس کم است تعدادشان.پس یک روز غروب، در این شهر دودی، دلت برای دوستانی که حتی بهشان سلام هم نمی کنی کمی تنگ می شود. در سکوت تصمیم می گیری تحریم بشکنی. از آن جا که یک شنبه های تئاتر شهر از آن اهالی و دانشجویان تئاتر است البته از نوع نیم بها، دو دل می شوی که بروی یا... اما تالار مولوی نزدیک ترین جاست. می روم و می فهمم مولوی هر روز از آن دانشجویان دانشگاه تهران است، همان که عکسش روی پنجاه تومانی است و می شنوی از پسری که: چه معنی داره که فقط دانشگاه تهران نیم بها؟ من دانشجوی ادبیات نمایشی هستم. من نیم بها نبینم کی می بینه؟چه حرکات انسان دوستانه تحقیرآمیزی. اصلا می خواین برای دانشجوهای خودتون مجانی بذارین برای ما نیم بها؟هان؟

و دیگری که سر ساعت ده دقیقه به هشت می رسد دیگر نمی تواند اجرایی را که مربوط به ساعت هشت است ببیند. چون مسوولین محترم برای خودشان تصمیم گرفته اند: اجرا از امروز راس ساعت هفت و سی اجرا می شه اما امروز استثنا به خاطر مشکل یکی از بازیگرا ساعت هفت و چهل و پنج اجرا می شه و شما دیر کردی الان در سالن ها بسته است، بلیطت سوخته. دختر جر و بحث می کند؟ نمی دانم... اما به هر روی اجرا را نمی بیند و می رود. اما امیدوارم مسوول محترم سالن حداقل در دلش بداند که که واقعا چه کسی اشتباه کرده است. گرچه فریاد می زد که: شما دیر اومدی. نیم ساعت قبل باید اینجا می بودی.

حق با چه کسی است؟ و این در حالی است که اجرا از ۱۶ خرداد ماه راس هشت آغاز می شده و حالا در یک هفته آخر بدون خبر قبلی... نمی دانم. اصلا چه اهمیتی دارد تئاتر در میان این همه مشکلات اساسی پنیر کیلویی هشت هزار تومان، پودر ماشین لباسشویی بسته ای ۹۰۰ تومان، نان دانه ای ۴۰۰ تومان و...؟البته یادمان نمی رود خوردن پنیر خالی آدم را خنگ می کند.

بگذریم که سر پر درد و زبان سرخ ... و خودتان بهتر می دانید که با سر چه می کند.

به هر روی اجرایی دیدم که حالم را جا آورد. بالاخره این زندگی مال کیه، نویسنده برایان کلارک و به کارگردانی اشکان خیل نژاد و بازی نوید محمدزاده، محمد هادی عطایی، ندا گلرنگی، الهه شه پرست، معصومه رحمانی،هومن کیایی، نگین خامسی،کیوان ساکت اف، فرانک کلانتر، ارنواز صفری و محمد اشکان فر. سعید حسنلو و احمد امیدزاده طراح صحنه، آلما گشتاسب طراح لباس، کاوه عابدین آهنگساز، رضا حیدری طراح نور،حسین ایرجی دستیار کارگردان و برنامه ریز،هدی سبحانی و نازنین فخاری دستیاران کارگردان،بهزاد اسحاقی و مرتضی اکبری نژاد مدیران صحنه نیز از سایر عوامل این نمایش هستند.

این نمایش در چهاردهمین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی در بخش دانشجویان تئاتری جایزه بهترین بازیگر مرد و طراحی صحنه را از آن خود کرد و در بخش کارگردانی مورد تقدیر قرار گرفت. باید با انصاف باشم و از مخالفت های روشنفکر مابانه دست بردارم و بگویم که انتخاب درست و مناسبی بود.

البته این نکته را نباید از یاد برد که این اثر خوب بود و خوب تر شد چون اجرایی خوب بر یک نمایش نامه ی خوب نتیجه می دهد نمایشی خوب.

نمایش نامه درباره مرد بیماری است که دارد با خودش، با دکترها و با زندگی اش می جنگد. او استاد دانشگاه هنر در رشته مجسمه سازی است و مردی باهوش و فهیم است. او در تصادفی از ناحیه گردن به پایین فلج شده است و تا آخر عمر در همین وضعیت می ماند. او با طنزی و تلخ و گزنده روز می گذراند. می خندد اما عمیقا شاد نیست. البته اگر طنز هوشمندانه نویسنده نبود تحمل آن همه اندوه سخت بود. او می جنگد تا حقش را بگیرد از زندگی و قانون. او می خواهد تصمیم بگیرد بماند یا برود و حس می کند نیازی به حمایت اطرافیانش ندارد. او دوست دارد از دیگری حمایت کند نه آن که حمایت شود.آقای هریسن در بیمارستانی بستری است و دکتر امرسون در حال معالجه اوست که متوجه می شود دیگر نمی تواند تا آخر عمر حرکت کند.تصمیم می گیرد که از بیمارستان مرخصش کنند و دیگر تحت درمان نباشد تا آرام آرام بمیرد اما پزشکان معالج او موافق نیستند. هریسن وکیل می گیرد، قاضی رضایت نمی دهد تا زمانی که حرف های هریسن را می شنود و می فهمد او در نهایت صحت عقل و منطق این تصمیم را گرفته است و رضایت به آزادی او می دهد.

قاضی: اگه جامعه بذاره مردمی که با کمی تلاش می تونن زنده باشن، بمیرن، کار بی رحمانه ای کرده.

هریسن: این در حالیه که صاحب اون زندگی بخواد زنده بمونه. من می خوام قبول کنین که مردم... نمی خوام تو توهم زندگی باشم...زیر پا گذاشتن حرمت انسان ظالمانه ست... اگه من بخوام زندگی کنم و جامعه منو به زور بکشه نفرت انگیزه و اگه بخوام بمیرم و جامعه نذاره هم نفرت انگیزه... نمی خوام به یه دستاورد پزشکی تبدیل بشم.

قاضی: قانون در این مورد کاملا روشنه... اما من دستور می دم آقای کنت هریسن رو آزاد کنین.

او آزاد می شود از زندان بیمارستان، خودش و زندگی که البته در نهایت نویسنده با طنزی ظریف مخاطب را در تعلیق نگاه می دارد. هریسن دستش را تکان می دهد و با آن اونگی را به حرکت در می آورد و مخاطبان را به شک وا می دارد که یعنی اینا همش بازی بود؟

در این نمایش طراحی صحنه کاملا در اختیار متن و اجرا بود، بازیگران به خوبی از پس نقششان بر آمدند. پرستار کی و جان که از دوستان آقای هریسن بودند هم به پیشبرد لطافت بیشتر متن کمک می کردند. کارگردان خوب می دانست که چه می خواهد و می خواهد چه کار کند. در حقیقت تکلیف همه با خودشان و کارشان روشن بود که چنین نتیجه مطلوبی به دست آمد.

نویسنده : المیرا کاظمی