این بازی تو در تو

نگاهی به نمایش ”اینجا چراغی روشن بود” نوشته و کار ”سید علی موسویان”

"اینجا چراغی روشن بود"، دربرگیرنده حس و حالی نسبت به سیاه‌بازی، لاله‌زار قدیم و تالارهای نمایشی است. سید علی موسویان بر آن است تا به بهانه تخریب یک تالار نمایشی در لاله‌زار، و گشایش پاساژی برای فروش لوازم الکتریکی ناگفته‌هایی را عیان کند. ناگفته‌هایی که برای اهل تئاتر گفته شده است و گفته‌های نشنیده‌ای است!

نویسنده و کارگردان اینجا چراغی روشن بود، می‌خواهد مخاطب بی‌اطلاع از جریان تئاتر را آگاه کند و برای این منظور متنی چند ساختاری را انتخاب می‌کند. در این بازی تو در تو که بی‌شباهت هم به قصه‌های قدیمی ایرانی و شرقی نیست، سیامک نامی در یک تالار گرفتار می‌شود. او رفته تا با دیدن تالار اولین نقشه‌های ساخت و ساز این بنا را هم در ذهن‌اش مرور کند. این بنا قرار است پس از ساخت در قباله ازدواج دختری به نام ملیحه ثبت شود. اصلا این پیش شرط ازدواج آنهاست که پدر دختر از سیامک درخواست کرده است. سیامک در تالار یک عده آدم مطرب می‌بیند که مخفیانه بدون در جریان بودن شهربانی تمرین می‌کنند تا در این تالار مخروبه نمایشی را به مردم عرضه کنند. با آمدن آژان‌باشی که عقل درست و حسابی ندارد، همه خود را در گوشه و کنار پنهان می‌کنند. سیامک در مانده است که بین این بیگانگان چه می‌کند و چرا گرفتار شده است.

سیامک خود را به آن جمع هنرمند و به اصطلاح مطرب معرفی می‌کند. بعد آنها نیز نمایش خود را برای سیامک عرضه می‌کنند. نمایش دختر بازرگانی که جمشید عاشق‌اش می‌شود. جمشید جوانی زیبا و ورزشکار است که نقش آن را یک مفنگی و معتاد به نام میرملنگ (با بازی سامان دارابی) بازی می‌کند. تا اینکه به خاطر دل کندن ملیحه (با بازی نرگس امینی) از این مرد معتاد و ادامه ندادن به بازی، باعث می‌شود تا به جای او سیامک (با بازی علی برجی) را جایگزین کنند. در اینجا جمشید مشابه یوسف زیباست با این تفاوت که با دیدنش در زمان پوست کندن بادمجان (به جای نارنج) دست و انگشت خود را می‌برند. همین بریدن‌های زیادی باعث ثروتمند شدن حکیم‌باشی می‌شود تا او هم خواهان دختر بازرگان شود و یک رقیب جدی برای جمشید...

● جادویی و مالیخولیایی

این فضا جادویی و مالیخولیایی است. یک مرد پا به عرصه خیال گذاشته تا به ۶۵ سال قبل برود و در آنجا با گروهی مطرب و وضعیت تئاتر در گذشته آشنا شود. البته باید کمی این تاریخ به عقب می‌رفت و باید زمانه رضاشاهی که در آن موعد قوانینی در مخالفت با اجرای نمایش‌های ایرانی (رو حوضی و تعزیه) وضع شده بود، هویدا می‌شد. چراکه در زمان محمدرضا پهلوی این مخالفت با رو حوضی تقریبا به فراموشی سپرده شده بود. اینجاست که تحقیق، کمی بیشتر آثار نمایشی ما را منطقی‌تر جلوه خواهد داد. یعنی ما برای هر انگیزه نمایشی می‌توانیم به دنبال یک انگیزه و دلیل تاریخی و واقعی باشیم. یعنی ما به ازای بیرونی‌اش را بیابیم تا همه چیز با سند و مستدل ارائه شود.

در این فضا هم گروتسک را می‌بینیم و هم روندی پارودیک و نقیضه‌گرایانه را. گروتسک به خاطر وحشت حاکم بر روابط است. همه با ترس و لرز در این ویرانه یا تالار به دنبال فرصتی برای بازی و ارائه یک نمایش هستند. آژان ترسناک است و این ترس دلنشین می‌شود و شیرین. دراماتورژی اثر در همین جا خلاصه نمی‌شود که یوسف هم به شکل یک آدم معمولی اما زیبا و پولدار معرفی می‌شود. این عدم تقدس‌گرایی جلوه‌ای پارودیک به همه چیز می‌دهد. حتا این جمشید مشابه یوسف، توسط یک معتاد بازی می‌شود که این خود اسباب هجو و طنز را مهیا می‌کند. همه این‌ها به گونه‌ای درگیر با این حال و هوای خنده‌دار هستند. مرد معتاد به گونه خود، سیاه یک جور دیگر، قاسم کوری با دوز و کلک‌ها و وعده و وعیدهایش، اعظم رشتی (با بازی الهام شعبانی)، ملیحه، و آژان باشی ( با بازی محمد تقی زوار بی‌ریا) هم در این کمدی خیال و وحشت حضور پررنگی دارند. اینها آمده‌اند از آن دورهای خیال تا ارزشمندی یک مکان به نام تالار نمایشی را نمایان کنند. آنها سیامک را به بازی می‌گیرند تا شور و حال این عالم را درک کند. وقتی همه چیز به او مزمه بدهد که می‌دهد، تصمیم‌اش درباره آن‌جا هم تغییر می‌کند. او باید به جای تخریب به دنبال ترمیم و مرمت تالار باشد. حداقل چیزی که از این حال و هوای اندوهبار و نوستالژیک به ذهن متبادر می‌شود همین است و لاغیر!!

● پیچیدگی و تعلیق

موسویان کمدی خود را می‌پیچاند و در این پیچیدگی تعلیق و کشش را بر متن روا می‌دارد. همین خود جاذبه لازم را برای دیدن و دنبال کردن ماجراها و آدم‌های نمایش فراهم می‌کند. دنیای غریبی است و همه از ذهن سیامک به ذهن مخاطب رسوخ می‌کند و این هم خیال‌بازی معرکه‌ای است که در افسون کردن آدمی بدون درنگ موفقیت‌آمیز می‌نماید.

● بازی معمولی

بازیگران هم بازی معمول خود را دارند. حالا هر یک به نوعی در پیچ و تاب کمدی و خنده ساختن و دست بر ملا کردن خود و دیگری می‌کوشند. البته بازی خلاقه و بسیار چشمگیر در آن دیده نمی‌شود. هر چند که همه در همین حد هم موفق می‌نمایند. شاید هم قصه دست و بالشان را بسته باشد و شاید هم نباید انتظاری بیش از این داشت. مثلا علی برجی توانمندی خود را اثبات کرده که این هم به خلاقیت‌هایش در بازی برمی‌گردد. در این نمایش علی برجی پایین‌تر از آن چهره شناخته به نظر می‌رسد. چرا؟ الهام شعبانی، مهدی زمین‌پرداز و هادی شیرمحمدی در حد انتظارند اما بازهم جای کار دارند. این را از باب دلسوزی و دوست داشتن می‌گویم. می‌دانم که تمامی هنرمندان این نمایش پر انرژی‌اند و اما در آزاد سازی‌اش کم مایه‌اند. سامان دارابی بیش از این‌ها می‌تواند صحنه را لبریز کند از خنده و جادو و گیرایی! این همان چیزی است که باید باشد و متاسفانه نیست! این همان نکته‌ای ست که بازیگر باید خود را به ازای هر بازی مقابل آینه داوری قرار دهد تا پیشرفت کند. باید تمرین مدام داشت و یک لحظه غفلت هم مانع از آن خلاقیت بروز پیدا کرده نشود. بازیگری این نیست تا دیده شوی، بنشینی و بگویی حالا وقت یک عمر راحتی است. این یعنی تازه اول کار.

● عوامل و عناصر

علی موسویان اما در کارگردانی و به کار گرفتن عوامل و عناصر بسیار کوشاست. یک لحظه هم باری به هر جهت نیست و این خود ما را به سخنرانی کوتاه بازیگران در ته خط گره می‌زند تا با همه شنیده‌ها و دیده‌ها احساس هم‌دردی کنیم. یعنی بدانیم که حفظ میراث گذشته در تداوم و استمرار یک جریان پویای فرهنگی بسیار نقش دارد. نقشی که نمی‌توان هیچ جایگزینی برایش متصور شد.

در این نمایش طراحی صحنه نقش مهمی دارد در دیده شدن این تو در تویی قصه‌ها و جابه جا شدن زمان‌ها و مکان‌ها و در ارائه بازی و فرصت دادن به بازیگران. متاسفانه در نمایش‌هایی که با گرایش یا تقلید از نمایش‌های سنتی و آیینی خودمان شکل می‌گیرد این نکته بارز کم‌تر به چشم می‌آید. فکر می‌کنند با هیچ هم در همه حالت می‌شود کار کرد. در صورتی که دراماتورژی موجود در این آثار و تلفیق سنت با نو موجب می‌شود که از هیچ نکته بارزی چشم پوشی نشود. باید همه چیز جدی به نظر آید و با قابلیت‌های بالا در خدمت اجرا قرار گیرد. چنانچه با جابه‌جایی چند پُدس قصر و بارگاه و تالار نمایشی، بازار و کوچه و گذر و همه چیز مجسم می‌‌شود. این خود حرکت بازیگر را معنادار کرده و مفهوم‌سازی در دل حرکت و هم‌سانی آن با اشیا را ممکن می‌کند. این تداوم بایسته و متفکرانه است و برای یک نمایش به مفهوم امروزی‌اش کمک شایانی است.

رضا آشفته