رهایی از مطلق گرایی

نگاهی به نمایش ”پاندورا ۸۸” نوشته و کارگردانی ”ولفگانگ هافمن” و ”اندروداوس” از آلمان

"پاندورا ۸۸" نمایشی که گروه آلمان در روزهای آخر جشنواره به صحنه آورد، بر گرفته از داستان اسطوره‌ای پاندورا یونان است. پاندورا یعنی "تمام نعمت‌ها" و ریشه در اسطوره‌های یونان دارد. پاندورا نخستین زن روی زمین است که هفائستوس او را به دستور زئوس برای فریب پرومتئوس از آب و گِل ساخت تا با اهدای آن به پرومته که با انسان‌ها دوستی کرد و آتش را به آنان داد او را مجازات کند.

خدایان المپ به پاندروا نعمت‌های فراوانی بخشیدند؛ آفرودیته به او زیبایی داد و آپولو موسیقی، هرمس اعتقادات دینی و دیگر خدایان هدایای دیگری و او صاحب همه چیز شد. اما پرومتئوس او را از زئوس نپذیرفت و به برادرش اپیمتئوس توصیه کرد چیزی از زئوس نپذیرد اما اپیمتئوس به توصیه برادرش توجه نکرد و این هدیه را پذیرفت و با پاندورا ازدواج کرد، از همین جا بود که مشکل و رنج بشر شکل گرفت. چون پاندورا برای رفع کنجکاوی‌های خود به سراغ جعبه‌ای رفت که پرومتئوس تمام رنج و مصایب بشری را مانند بیماری، مرگ، جنگ و...برای این که انسان در زندگی رنج نبیند را در آن محبوس کرده بود. با بازکردن در صندوقچه توسط پاندورا، تمام مصایب و رنج‌ها به جهان پاگذاشتند. پاندورا هول کرد و در جعبه را بست، اما دیگر همه مصایب بیرون آمده بودند و تنها امید در جعبه برای همیشه زندانی شد.

این داستان اساطیری مانند همه اسطوره‌های یونان سرشار از تمثیل نمایشی است: انسان همیشه با رفتن به دنبال کنجکاوی‌ها و پرسش‌های خردگرایانه خود رنج‌ها و مصایب را برای خود می‌آفریند و از سوی دیگر امید تنها و بهترین گنجینه بشر برای تحمل رنج‌هاست که او را نجات داده و به رهایی می‌رساند.

انسان همیشه برای رسیدن به پرسش‌های خود و کشف آگاهی‌ها تجربه‌هایی می‌کند که در پی خود بیماری، رنج و اتفاقات ناگوار دیگری را در پی دارد. اتفاقات و ناکامی‌هایی که هر چند به بشر آگاهی می‌دهد، اما آسیب زننده است. امید هم باز مانده جعبه تنهایی انسان است که به او قدرت تحمل می‌دهد و او را به رهایی نزدیک می‌کند.

”اسطوره پاندورا به ما می‌گوید انسان با کنجکاوی‌هایش هرگز آسوده نخواهد ماند و رنج‌ها و آلام در زندگی محدود شده و امید تنها راه نجات بشریت برای رسیدن به رهایی و آزادی ذاتی است.“

مفهومی که "پاندورا ۸۸" بر اساس آن حرکت‌ها و فرم‌های نمایشی خود را شکل می‌دهد، نمایشی که تمام مفاهیم اساطیری داستان پاندورا را با مفاهیم و دریافت‌های دست و پاگیر زندگی محدود بشر امروز می‌آمیزد و با حرکات فیزیکی و نمایشی کاملاً استرلیزه، نشان می‌دهد. صحنه نمایش یک اتاقک کوچک جعبه‌ای مانند یک آسانسور است که دو بازیگر در داخل آن تمام خلاقیت‌های نمایشی خود را با حرکت‌های دست، پا و بازی‌های بدنی که با یکدیگر دارند، نشان می‌دهند.

تمام میزانسن‌ها در این جعبه حبس شده و کارگردان با استفاده از نور و موسیقی در راستای حرکت‌های فیزیکی بازیگران مفاهیم و اندیشه برگرفته از داستان پاندورا را برای مخاطب خود به نمایش می‌گذارد.

او با دوپاره کردن همه اتفاقات نمایشی در درون این جعبه بازی جالبی با مخاطبانش می‌کند، اجرای صحنه‌هایی کاملاً تکنیکی با اجرای منظم فرم‌های فیزیکال بدن بازیگران که با موسیقی و نور ادغام می‌شوند و تصاویر نمایشی را خلق می‌کنند؛ صحنه‌هایی که بیانگر تقلای روح انسان برای رسیدن به رهایی است و پاره دیگر که زندگی روزمره و معمولی دو انسان زندانی شده در این اتاقک جعبه‌ای را نشان می‌دهد، دو انسانی که با وجود فکر کردن به رهایی از فضای بسته زندگی روزمره خود اما مجبور به پذیرفتن شرایط موجود خود نیز هستند و سعی می‌کنند با سرگرم کردن خود این اسارت را فراموش کنند، هرچند که به رهایی امیدوارند و برای رسیدن به آزادی در همان زندگی جعبه‌ای و محدود دست و پا می‌زنند.

نکته قابل توجه این نمایش پاردوکس زیبایی است که در اجرا و ساختار دارد. نمایش در عین ساده بودن از پیچیدگی‌های مفهومی و ساختاری در درون خود برخوردار است. استفاده دو سویه از مفاهیم اساطیری نمایش در قالب یک ساختار اجرایی نکته قابل اهمیتی است که شاید از یک ذهن منظم و طبقه‌بندی شده آلمانی می‌آید.

به طوری که تماشاگر می‌تواند حتی اگر داستان پاندورا را نداند مفاهیم کلی اثر را از اجرایی که هیچ دیالوگی هم ندارد استنباط کند. در صحنه پایانی نمایش ما می‌بینیم پس از تلاش‌های فراوان دو شخصیت نمایش برای یافتن راه نجات خود از قفس چهارگوشی که در آن قرار گرفته‌اند، در کوچکی که در بالای اتاقک قرار دارد توسط یکی از شخصیت‌ها کشف می‌شود او خود را از این جعبه بیرون می‌کشد، اما دیگری می‌ماند. از این صحنه می‌توان به تعبیرهای مفهومی قابل توجهی در اجرا رسید؛ روایت نمایشی مفهوم کلی داستان افسانه پاندورا و بیان تمثیلی رفتن شر و بدی‌ها از جعبه زندگی و ماندن امید و نیکی‌ها و تأویل دیگری که می‌توان از این اجرا کرد: تلاش همه انسان‌ها برای رهایی و رسیدن به کمال زندگی و در نهایت پیروزی یکی که رها می‌شود و ناکامی دیگری که به شرایط عادت می‌کند و در چهارچوب بسته خود می‌ماند و در نهایت بیانگر این حقیقت که دستیابی به رهایی نمی‌تواند برای همه انسان‌‌ها یکسان باشد.

با توجه به تأکید داستان اسطوره‌ای پاندورا بر زنانگی این الهه و نقش مهم تضاد در فرم‌های فیزیکی، اجرایی این نمایش می‌توان حدس زد که به احتمال فراوان یکی از دو بازیگر مرد این نمایش زن بوده‌اند که احتمالا به دلیل معذوریت‌های اجرایی با ترفندهای خلاقانه‌ای توسط یک بازیگر مرد اجرا می‌شود.

هرچند تضاد به عنوان یک عنصر مهم در این اجرا وجود دارد، اما شکلی کاملا نهفته دارد به طوری که ما می‌توانیم این تضاد را بیشتر در فرم‌ها، حرکت‌های نمایشی بازیگران و ساختار دراماتیک اثر ببینیم تا آشکارا در ارائه مفهوم اسطوری و نمادین خیر و شرش. حتی ما می‌بینیم کارگردان برای شکستن مفهوم کلیشه‌ای و مطلق خیر و شر نیز با تغییر و جابه جایی حرکت‌های نمایشی و شخصیت‌های نمایش با زیرکی خاصی مفهوم تمثیلی نمایش را می‌شکافد و به مخاطبش می‌گوید هیچ قانون و قواعد اخلاقی در زندگی بشر مطلق نیست و برای رهایی همه چیز نسبی است و نباید جهان را مطلق دید.

این مفهوم کلی و مهم حتی در پشت بازی‌های سرگرم کننده و ساده دو شخصیت نمایش هم قرار گرفته است. در صحنه‌هایی که با سرگرم کردن خود می‌خواهند برای لحظه‌ای به مصایب و گرفتاری‌های خود در زندانی که قرار گرفته‌اند، فکر نکنند هم وجود دارد. همانطور که اسطوره پاندورا به ما می‌گوید انسان با کنجکاوی‌هایش هرگز آسوده نخواهد ماند و رنج‌ها و آلام در زندگی محدود شده و امید تنها راه نجات بشریت برای رسیدن به رهایی و آزادی ذاتی است.

فروغ سجادی