برداشت سطحی و کلیشه ای از شاهنامه

نقد نمایش «رستم و اسفندیار»

زمانی که داستانی اساطیری را برمی گزینم تا دستمایه یک نمایش قرار دهیم می دانیم که تقریبا همه مخاطبان ما به طور نسبی داستان فوق را می دانند. آن را خوانده اند یا شنیده اند و به خصوص داستانی از شاهنامه آن هم یکی از نبردهای معروف آن یعنی نبرد رستم و اسفندیار. که پس از «رستم و سهراب» شاید بتوان گفت دومین تراژدی مهم شاهنامه است. این داستان در واقع آخرین نبرد جهان پهلوان است. حال زمانی که می نویسم رستم و اسفندیار به روایت... یعنی کار بزرگی انجام شده و حرف تازه ای زده شده است. در بروشور نمایش رستم و اسفندیار آمده است؛ «رستم و اسفندیار به روایت پری صابری». به معنای دیگری خانم صابری می خواهند بگویند که من به روایت جدید و تازه و نویی از این داستان رسیده ام و می خواهم آن را برای شمایان یعنی مخاطبان بازگویم.این جمله جز این معنای دیگری ندارد. پس خود را آماده می کنیم تا شاهد روایتی نو و بدیع از این ماجرا باشیم. در واقع خانم صابری با به کارگیری این پسوند می خواهند بگویند من به زیر متن هایی از این داستان رسیده ام که تا به حال کسی به آن نرسیده و یا توجه نکرده و یا بدان دست نیافته است و زمانی که در تالار می نشینی و آماده دیدن رستم و اسفندیار به روایتی دیگر می گردی به خود می گویی که حتما شاهد برداشتی تازه و بدیع از این ماجرا خواهم بود.

اما هرچه که نمایش پیش می رود مایوس تر می شوی، چرا که چیز نویی نمی بینی. همان ماجرا با همان رویکردهای ظاهری اش در حال اجراست. آن هم به صورت ناموزون و گاه نادرست. اشعاری که نامفهوم خوانده می شوند؛ آکسان های شعری به اشتباه بیان می شوند و حتی در جاهایی هم توجه نمی شود که اطلاعات نادرست از این ماجرا به مخاطب داده می شود. مانند مادر رستم که دختر محراب شاه کابلی است و در نمایش محراب شاه هندی گفته می شود! هیچ روایت نویی در کار نیست. در بروشور چند سوال مطرح شده است اما عملا در روند نمایش به هیچ کدام پاسخ داده نمی شود. خود فردوسی (علیه رحمه) گفته است که شاهنامه را عمقی است که باید به آن دست یابی.

آنگه خواهی فهمید که من چه می خواستم بگویم. از سویی می دانیم که شاهنامه جزء ادبیات روایی حماسی است و این نوع ادبیات حرکتی از سطح به عمق دارد. باید از لایه های روئین عبور کرده و به زیر لایه ها برسیم و از سطح به ژرفا برویم. اما در این نمایش شاهد هیچ روایت تازه ای از این ماجرا نبودیم. به راستی چرا خانم صابری از این کلمه استفاده می کند؟ صرفا به دلیل مفهومی که در اذهان ایجاد می کند. مگر کلمه کارگردان به تنهایی چه ایرادی دارد؛ کوتاه است، کم است؟ دهن پرکن نیست؟ حتما باید پسوندی داشته باشد؛ مانند همین «به روایت»... وقتی روایت تازه ای نمی بینی به یک باره ذهنت خالی می شود. دلسرد می گردی انگار کلاه گشادی با نوشتن این کلمه بر سرت گذاشته اند. با تمام احترامی که برای خانم صابری به عنوان یک پیشکسوت تئاتری قائلم باید بگویم شاید اصولا از ابتدا ایشان نمی بایست روی شاهنامه کار می کردند چرا که در طی این سالها هیچ پیشرفتی حاصل نکرده اند.

انتخاب چند شعر از شاهنامه ساختن یک موسیقی، اینجا و آنجای نمایش به جا یا نابجا از حرکات موزون استفاده کردن، با منطق و یا بدون منطق دراماتیک به سوی عناصر اجرایی آئینی سنتی رفتن مانند تعزیه، و... اینها می شوند کل عناصر اجراهای ایشان که همیشه ثابت بوده اند کاملا قالب بندی شده حالا دراین قالب گاه بیژن و منیژه را می ریزند. گاه رستم و سهراب را گاه شمس را و این بار رستم و اسفندیار را. به همین راحتی غافل از اینکه کار روی شاهنامه اندیشه ای ژرف می خواهد باید به عمق آن رسید باید شخصیت ها و اعمال و کردار و رفتارشان مورد مداقه و شناخت و تحلیل و تاویل قرار گیرند. در واقع رستم رستم است اما شجاعت، جوانمردی، پهلوانی و... واقعیت دارد نه این واقعیت مصطلح. واقعیتی که از دل آن حقیقت و ماهیت برآید اصولا چرا فردوسی این آخرین نبرد رستم را این گونه می نگارد یا اسفندیاری که شاهزاده است و پهلوان و اشاعه دهنده دین بهی و جوان است روئین تن و... شما حتی به سوالاتی که خود مطرح کرده اید کوچکترین جوابی هم نمی دهید. در بروشور آورده اید.«رستم کیست؟ اسفندیار کیست؟ در نبرد رستم و اسفندیار گناهکار واقعی کیست؟ و...» هیچ جوابی نیافته اید در حالی که همه جوابها در لایه های زیرین شاهنامه وجود دارد باید ژرف بیاندیشید. نه تنها در شاهنامه بلکه در فهمیدن و شناخت شاهنامه نیاز به معرفت و خودشناسی است وگرنه می شود همین چیزی که شما دارید سالها کار می کنید و هیچ نتیجه ای ندارد جز به صحنه کشیدن یک نمایش و داستان دست و پا شکسته.

شاید منظور شما از (به روایت) شیوه اجرایی بوده. اگر چنین باشد که دیگر نام شیوه اجرایی (به روایت) و یا به دیگر سخن روایتی تازه و نو نمی شود در واقع شما نوعی اپرت ناقص را اجرا می کنید. خواندن اشعار شاهنامه با موسیقی و شعر و حرکت همین آن هم نه آن طور که باید و نه آن گونه که شایسته است. در همان قالب قدیمی و همیشگی. باید از خود می پرسیدید. چرا فردوسی این گونه آخرین نبرد رستم را نگاشته است؟ چرا رستم باید تیر به چشمان اسفندیار بزند؟ صرفا به دلیل اینکه چشمانش روئینتن نیست مانند پاشنه های آشیل؟ چرا چوب گز که به آب زر پرورانده شد و باید آب رز و آتش عمل آید؟ چرا رستم پس از اسفندیار دیگر آن رستم سابق نیست و باید عقوبت دنیا و مافیها را متحمل شود؟ و صدها چرای دیگر. اینها نیاز به ژرف اندیشی دارد.اما در این نمایش تنها به ظاهر پرداخته شده و آن هم به درستی به صحنه کشیده نشده است. عدم حضور یک دراماتورژ سخت احساس می شود. نوع انتخاب بازیگران به خصوص برای نقش های اصلی اصولا مناسب نبود.

صداها تا ردیف پنجم هم نمی رسید. در اکثر جاها موسیقی صدا را می پوشاند. آنجا هم که موسیقی نبود بیان ها ضعیف بود. هیچ حسی پشت دیالوگ ها و بیان ها نبود. تنها شعرها بلندخوانده می شدند و در جاهایی این بلندخواندن به جیغ می رسید. تحول در بازیگری، در حس و رفتار و بیان و اکسانها دیده نمی شد. شخصیت پردازی ها ضعیف می نمود و... از سویی آن تصاویر ویدیو پروژکشن تمرکز تماشاکنان را می گرفت و در جاهایی چشم را می آزرد. تنها تلفیق عناصر تعزیه و زورخانه نقالی را می توان از نقاط قوت این نمایش محسوب کرد که متاسفانه با ضعف هایی که برشمرده شد این نقاط خوب از دست رفت. حرکات موزون هم نکته تازه و بدیعی نداشت شاید یکی از نقاط قابل تامل آن جنگ دو اسب رستم و اسفندیار بود هر چند که قوی اجرا نشد اما این بخش نسبتا تازگی داشت.

باید از مسئولین مرکز و معاونت محترم هنری و شورای به اصطلاح حمایتی پرسید که چه توجیه تکنیکی، منطقی، تئاتری و نمایشی برای اجرای چنین کار ضعیف و تکراری ای داشتند این گونه نام شاهنامه و این داستانها پر از حکمت و رمز و راز را که با حماسه و اعتقاد و ایمان و... همراه است به تباهی می کشیم. تماشاکنان چه چیزی بیشتر از آنکه در خصوص این داستان می دانستند به دست آوردند؟ این گونه اگر شاهنامه را بخوانند یقینا بیشتر استفاده خواهند برد لااقل اشعاری را که به اشتباه خوانده و بیان می گردند را نخواهند شنید. پس از هزار سال از گذشتن شاهنامه هنوز نتوانسته ایم به تحلیل و تاویل درستی از آن دست یابیم، هنوز به زیر لایه های عمیق آن دست نیافته ایم، هنوز منظور فردوسی را درک نکرده و نفهمیده ایم .چرا که هماره چنین کارهایی را به صحنه برده ایم.

چه توجیه مادی، معنوی و حرفه ای برای اجرای این نمایش وجود دارد؟ این هزینه ها باید صرف رسیدن به عمق ادبیات کهن ما این میراث اسلامی ایرانی گردد نه اینکه صرفا به ظاهر بپردازیم. ما بارهاو بارها شاهد این گونه اجراها بوده ایم و هیچ تاثیری هم از آن نگرفته ایم یعنی در واقع هیچ اثری در تئاتر و به تبع آن برجامعه نگذاشته است باید طرح نو درانداخت باید طرحی نوآورد که نو را حلاوتی دگر است باید به عمق عمیق شاهنامه رسید و این کار هر کسی نیست اهلش را می خواهد که هم به خودشناسی و معرفت رسیده باشد و هم اهل این شناخت و معرفت باشد تا بتواند در بحر عمیق شاهنامه غواصی کند و در به بازار بیاورد. چرا فردوسی این قدر در جای جای شاهنامه به خرد اشاره می کند و از آن سخن می گوید؟

باید با خرد به سوی شاهنامه برویم نه با سطحی نگری و سطحی بینی و صرفا برای گرفتن بودجه و گذران زندگی! این گونه برخوردها ادبیات کهن و والای ما را کوچک نشان خواهد داد. باید از اروپائیان آموخت آنان یک شکسپیر یک گوته و... دارند اما ببینید چگونه از مناظر گوناگون آنها را تحلیل و تاویل می کنند و به صحنه می کشند این گونه شکسپیر را بر تارک ادبیات جهان نشانده اند حال اینکه می دانیم شکسپیر بسیاری از داستانهای نمایشنامه هایش را از فردوسی و یا ادبیات کهن ما گرفته است. برای نمونه می توان از لیلی مجنون در مقابل رمئو و ژولیت، لیرشاه در مقابل ماجرای فریدون و پسران او و قص علیهذا نام برد.

پس بهتر است به دیگران نیز مجال ابراز وجود بدهیم و این ابتدا به مسئولان تئاتر برمی گردد. چه خوب است که دوستان محترم مسئول بیایند و با ژرف نگری و تامل به دیدن این گونه نمایش هایی که تصویب می کند و بودجه تئاتر را خرجش می نمایند بنشینند. آن گاه خود را جای تماشاکنان بگذارند خواهند دید چه تحملی می خواهد که تماشاگر این کارهای تکراری نخ نما شده کلیشه ای و ضعیف باشی و دم برنیاوری. به گروه خسته نباشید می گویم. والسلام

سیدعلی تدین صدوقی