فرار از عقل

نگاهی به نمایش «باغ مرگ»

نمایش «باغ مرگ» که متن آن را آتیلا پسیانی نوشته به کارگردانی سیامک احصایی در تماشاخانه ایرانشهر اجرا می شود.

در مورد نمایش‌هایی چون «باغ مرگ» چیز زیادی نمی توان گفت، مگر شمردن تمام آن چیزهایی که یک تئاتر در بنیادی ترین لایه های وجودش نیاز دارد و باغ مرگ آنها را کم دارد. بنابراین در تحلیل آن تنها می توان به سمت طرح این سؤال رفت که اجرای اینگونه نمایش ها حاصل چه تحلیلی از سوی گروه نویسنده،کارگردان و دراماتورژ از زمینه و زیباشناسی تئاتر است؟

وقتی ظواهر در تئاتر اصل و باطن درام فراموش می شود،وقتی کوچکترین تضاد بنیادی در درام به وجود نمی آید نشان از آن است که هیچ مضمون و دغدغه ای در ذهن نویسنده جدی نیست.در واقع آنچه موجب به وجود آمدن باغ مرگ شده است نگاه بی اعتنا به جهان و جامعه پیرامون است.خلاصه کردن تئاتر در به رخ کشیدن ایده هایی کوچک و بیشتر تکراری که در ذهن نویسنده،طراح و کارگردان اثر بوده است باغ مرگ و آثاری شبیه به آن را(که این روزها زیاد می بینیم) لخت تر از آن می کند که حتی در کمترین انتظار تأثیری حسی را در مخاطب ایجاد کند و از زاویه ای اساسی تر فقدان ایجاد زمینه و الزام برای چنین ایده هایی آنها را بیشتر شبیه تصاویر معلقی می کند که هیچ پیوستی با هم ندارند و هیچ کلیتی به اینها هویت نمی بخشد، بنابراین نتیجه چنین نمایشی بی هویتی، نابسامانی و تظاهراست.

بارها از سوی مغز متفکر( بخوانید احساس برتر) این نوع تئاترها در ایران اندر باب فضیلت بازی و غریزه شنیده ایم،اندر باب بد بودن تئوری و تحصیل و خوبی ناب بودن،اندرباب فضیلت اسباب بازی و کاردستی بودن تئاتر،اما واقعاً آدم بزرگ ها چقدر می توانند با خود و دیگران خلاف واقعیت بچگانه رفتار کنند و بگویند کودکیم و همه چیز را اسباب بازی می بینیم؟سؤال این است که آدم بزرگی را که تمام تئاتر برایش کاردستی و اسباب بازی است چقدر می توان تحمل کرد وقتی ذره ای بیشتر از این ایده به ما منتقل نمی کند؟بله می توان از زاویه و تعریفی خاص قبول کرد که تئاتر بازی است، اما تئاتر یک بازی است که همواره درباره چیزی است، حتی اگر آن چیز پوچی باشد،نمایش «باغ مرگ» درباره هیچ چیز نیست حتی بازی اش از فرط تکرار ملال آور است و بازی ملال آور که دیگر بازی نیست ادای بازی است چرا که از شور بازی تهی است.

به دلیل پیش پاافتادگی و ضعف کلام اساساً در زبان خنثی و بی طعم است و توان تأثیر گذاری با این عنصر را به هیچ وجه ندارد.باغ مرگ تلاش می کند تا نقصان درباره هیچ چیز نبودن خود را با متلک های کهنه و اداهای لورفته جبران کند و این تنها تلاش این نمایش در کلام است.تمام این نقصان ها نتیجه اش این است که مخاطب با احساسی خنثی تماشاخانه را ترک می کند.

این نمایش که مدتی است به کارگردانی سیامک احصایی در تالار ایرانشهر اجرا می شود به دلیل پیش پاافتادگی و ضعف کلام اساساً در زبان خنثی و بی طعم است و توان تأثیر گذاری با این عنصر را به هیچ وجه ندارد.باغ مرگ تلاش می کند تا نقصان درباره هیچ چیز نبودن خود را با متلک های کهنه و اداهای لورفته جبران کند و این تنها تلاش این نمایش در کلام است.تمام این نقصان ها نتیجه اش این است که مخاطب با احساسی خنثی تماشاخانه را ترک می کند.

این نمایش اشاراتی را به تراژدی مکبث دارد اما بی هیچ ربط و دلیلی،بی هیچ تلاشی برای زنده کردن مکبث یا تقوم داستان اصلی نمایش به واسطه اشاراتش به این تراژدی بزرگ،این بی ربطی به قدری سؤال برانگیز است که انسان بعد از نمایش چند بار به بروشور کار نگاه می کند و از خواندن نام فرهاد مهندس پور بر روی آن به عنوان دراماتورژ متعجب می شود.مهندس پوری که خاطره نمایش درخشان «مکبت» که اقتباس مشترکش با چرمشیر از این اثر بزرگ شکسپیر هنوز در ذهن?هاست و همگان در تئاتر ایران به تسلط و شناخت او نسبت به مقوله درام ایمان دارند.

در جایی از نمایش شخصیت وکیل از تضاد عقل و احساس و نمایش و استدلال می گوید، اگر این را بیانیه نویسنده این کار آتیلا پسیانی درباره نمایش به شمار آوریم - که البته با توجه به شناختی که از عقایدش داریم بی راه نیست- دقیقاً مشکل تئاتر سیامک احصایی طراح صحنه باسابقه تئاتر را دریافته ایم،مشکل دوری از عقلانیت است و متضاد جلوه دادن تئاتر با عقل؛مشکل پسیانی و دوستان و حلقه اش این است که تئاتر را مساوی با بی عقلی می گیرند.لذا آنچه ارائه می کنند ملغمه ای است که رمل و اسطرلاب و جادو دارد اما بدون تأثیر جادویی، خون دارد و مکبث اما بدون درک حضور خشونت و خشم، عروسی به سبک سریال های تلویزیونی دارد اما بدون پایان خوش یا حتی سرگرمی ،عزا دارد و هیاهو، مزه پرانی و شوخ و شنگی اما بدون گریه یا خنده یا حتی ایجاد حس عزا یا شادی، تمام این فقدان ها سبب خاموشی است. همچون محفلی پر هیاهو که هیچ را حتی دانسته ترویج نمی کند. مشکل این است که آنچه روی صحنه است فاقد درونمایه است، وامگیری اش از مکبث بی منطق است، دلیل مرگی که در آن اتفاق می افتد روشن نیست، برای همین درام در آن شکل نمی گیرد.

شاید نیاز داریم که به«هنر تئاتر» نوشین به «شناخت عوامل نمایش» مکی،کمی به «تاریخ تئاتر» از مد افتاده اسکار براکت و کتاب های درسی ای که به عقیده آقایان همه را تئوری زده کرده، دوباره رجوع کنیم تا در میان شلوغ کردن ها و جدال های حاشیه ای دوباره تئاتر را به یاد بیاوریم. کمی آگاهی حداقل کمی هرگز آسیب رسان نیست.