فکری مومیایی شده در سوررئالیست سیال ذهن

نقد نمایش «حضرت والا»

«حضرت والا» نوشته و کار حسین پاکدل، نمایشی است برگرفته از تاریخ معاصر در اواخر دوره قاجار تا اوایل پهلوی دوم. متن می خواهد در بستری تاریخی به مسایل روز بپردازد، آن هم از بعد سیاسی، اما به ظاهر در روند تاریخ گم می شود. سردرگمی متن از پرحرفی های آن مشهود است. نمایش صددرصد تکیه بر قصه و داستان دارد. نه اینکه درام نباید قصه گو باشد، اما داستانسرایی صرف، کار درام نیست. باید از ورای یک داستان و یک یا چند واقعه برش های اصلی را انتخاب کرد و با عناصر درام آمیخت، والا همه اش حرف و حرافی و تکرار می شود.

ظاهراً نویسنده مجذوب داستان و داستان گویی شده است. هر یک از موضوع های فرعی خود می توانند موضوع اصلی یک نمایش باشند، اما بدون سرانجامی نهایی رها می شوند.

شاید یکی از دراماتیک ترین صحنه ها یا تابلوها همان صحنه به اصطلاح شام آخر باشد که رجال مملکتی آن زمان یکی یکی توسط آیرم و بدستور رضا خان کشته می شوند. رفت و برگشت در زمان های مختلف، نوعی سردرگمی و گیجی را بر نمایش حاکم کرده است. این دیگر نامش به اصطلاح سیالیت ذهن نیست، بلکه سردرگمی در زمان است. می شد این را از زبان تماشاکنان هم شنید که مثلاً شخصیت پوران، ماه منیر و... را با هم قاطی کرده بودند. این داستان گویی و گذار زمانی باعث شده است که زمان نمایش طولانی و ریتم آن کند شود. از این رو حوصله مخاطبان از این همه حرافی و تکرار حرف ها سرمی رود.

شاید نزدیک به ۴۰ دقیقه از زمان نمایش اضافه است. از سویی، نوع زبان و گویش عهد قاجار و پهلوی در نمایشنامه با یکدیگر خلط شده است. شاید به نوعی این گویش دیگر نخ نما و کلیشه ای شده است. اقداماتی چون تغییر جای فعل و فاعل گویش زمانی خاص نمی شود، بعضاً به لحاظ ادبی غلط هم از کار درمی آید. شاید تنها کسی که می توانست این نوع گویش را درست بنگارد و به کار گیرد آن هم موجز و دراماتیک و به صورت دیالوگ نه حرف، مرحوم علی حاتمی بود. دیگران می خواهند از روی دست او بنویسند، اما ناشیانه و به تبع ناموفق.

این رونویسی را سالهای اخیر درسریالهای تاریخ معاصر نیز شاهد بوده ایم که بعضا به نوعی طنز و مضحکه زبانی و گویشی بدل شده است، بجای آنکه دیالوگی محکم باشد. بگذریم! در این زیاده گویی ها آنچه نویسنده منظور نظر دارد از دست می رود.

سیاست زدگی متن نیز آفتی است که نویسنده را مجذوب خود کرده است، گویی می خواهد به نوعی همه مسایل این مملکت را در یک نمایش بگوید. از این رو دچار افاضه فضل شده است. می دانیم که کار درام بازگو کردن نعل به نعل تاریخ نیست. شکسپیر در «هملت» تاریخ سیاسی اجتماعی انگلستان زمان خودش رامی نگارد. اما نه حرافی دارد، نه اشاره مستقیم و نه گویش و زبانی مخلوط. او حتی کلیسا و مذهب و باورها و سطح سواد و درک و شعور اشراف، درباریان جامعه و مردم کوچه و بازار را نیز نشان می دهد. ما در اینجا صرفاً شاهد بیان داستان یک سری وقایع تاریخی همزمان و مرتبط با هم هستیم، همین، نویسنده و کارگردان خواسته تا با گذر از زمان و دست یابی به نوعی سیالیت ذهن، خود را از این ورطه برهاند.اما به دلیل همان داستان گویی مفرط و سردرگمی شخصیتها در زمان و مکان، کمتر موفق عمل کرده است.

بطوری که خواسته یا ناخواسته دچار تکرار و کلیشه شده به همین دلیل نیاز به یک دراماتورژی حرفه ای دارد. نبود یک دراماتورژی همه جانبه چه در متن و چه اجرا در کل اثر خود را نشان می دهد.

اما به کارگردانی می رسیم و اجرا. سلطانی با همه احترامی که برای او و بازی اش قائل هستم نتوانست آنطور که باید شخصیت را به ظهور برساند حس و حال و رفتار و... او مونوتن بود. همه اش یکجور بازی می کرد و تحول در بازی اش کمتر دیده می شد. مهدی پاکدل و عاطفه رضوی نیز تنها در حد معمول ظاهر شدند. در واقع بازی را بازی می کردند به این می گویند ادا و اطوار درآوردن و خود را نشان دادن، نه کاراکتر را. اینجاست که به ضعف در کارگردانی پی می بریم که بازیگرانی موفق نمایش بیشتر از تجربه و توانایی خودشان استفاده کردند تا تفکر و اندیشه و هدایت کارگردان. چون کارگردان نتوانسته است بازی های ضعیف دیگر بازیگران را به انجامی درست برساند.

در خصوص حرکات و میزانس ها هم چیز خاصی نمی توان گفت. چرا که شرح و بسط حرکت و میزانسن و تفاوت این دو در این مقال نمی گنجد. تنها باید گفت کار کارگردان این نیست که به بازیگر بگوید از اینجا بلند شو و در آنجا بنشین. این بیشتر به یک کار چرخانی و مدیریت شبیه است تا کارگردانی. کارگردان باید تخمی را و اندیشه ای را و انگیزه ای را درون بازیگر بکارد و به او کمک کند تا بازیگر آن را بپروراند و در نهایت خلق کرده و این نوزاد را که همان کاراکتر است سالم به دنیا آورد. در نهایت نگاه فمینیستی حاکم بر کار تا انتها ادامه دارد چون این نوزاد دختر درون نمایش است که باید نسل بعدی را از سیطره قدرت نجات دهد.

و اشاره به حضور هرچه بیشتر زنان و دختران در مسایل و تحولات سیاسی اجتماعی باشد. انگار حضور نوزاد در نور موضعی همراه با دیالوگ شاعرانه و نوستالژیک مادر در نهایت اینکه شاهد نمایشی مطول و به لحاظ متن آشفته و دچار عدم انسجام تعدد موضوع و سطحی نگری داستانی و ضعف در شخصیت پردازی ها و پرداخت های دراماتیک و درجاهایی شعاری و همراه با تکرارهایی چندباره بودیم. گویا ذهن نویسنده و کارگردان در لابیرنت به اصطلاح سیال ذهن (البته به سبک ایشان) گم شده است. در پایان یکی از دیالوگ ها را مثال می آورم، تا مشخص شود که کلیشه و تکرار و شعارهای سیاسی چگونه متن را به بیراهه برده است؛ «مشروعیت مال کسی است که افسار قدرت را در دست دارد.» به گروه خسته نباشید می گویم.

سیدشمس الدین حسینی