نقد نمایش «آقاممنون»کمدی نامتجانس

نمایش «آقا ممنون» به نویسندگی و کارگردانی کاوه مهدوی یک نمایش به ظاهر مذهبی است در واقع کمدی ای است که براساس یک سفر مذهبی که با باورها و اعتقادات مردم سر و کار دارد شکل گرفته است

نمایش «آقا ممنون» به نویسندگی و کارگردانی کاوه مهدوی یک نمایش به ظاهر مذهبی است. در واقع کمدی ای است که براساس یک سفر مذهبی که با باورها و اعتقادات مردم سر و کار دارد شکل گرفته است. به همین دلیل از حساسیت ویژه ای برخوردار است. کارگردان زحمت خود را کشیده است اما به جهت همین حساسیت ها مواردیست که باید به آنان توجه شود تا انشاءالله درکارهای بعدی مورد مداقه قرارگیرد. داستان در خصوص سفر زائران کربلاست، که با اتوبوس عازم این سفرند و درنهایت هرکدام بر اثر این سفر و اتفاقات آن به نوعی تزکیه و رستگاری می رسند. البته ایده سفر به خودی خود ایده بکر و تازه ای نیست اما نگاه این نمایش تازگی دارد. جمعی که دراین سفر هستند به نوعی نامتجانس می نمایند. انتخاب نویسنده درخصوص تیپ شخصیت ها و مسائل مبتلا به آنان و هدف، نیاز و نذرشان از این سفر به نوعی باورپذیر، ملموس و طبیعی به نظر نمی رسد. یعنی پرداخت ها ضعیف است یا با دقت صورت نگرفته و ملموس و طبیعی به نظر نمی رسد. ساختار آدم های نمایش بگونه ای کلیشه ای است. یک خواهر و برادر معلولش که برای شفا به کربلا می روند، یک دختر دانشجو که گناهی مرتکب شده، یک زن میانسال، یک مرد میانسال که ریش سفید و معتمد محل است، یک تازه عروس و داماد، راننده و پسری به نام جاهد که رئیس کاروان است و کار پدر را پیشه کرده و اولین کاروان را راهی کرده است. او کمی شیرین عقل، شوخ طبع، با سوادی در حد سیکل و البته به زعم خودش زرنگ است. اینها جمعی را تشکیل می دهند که مسافران کاروانند. جاهد می خواهد پول کاروانیان را برداشته و فرارکند اما خوابش می برد و ما شاهد خواب او هستیم. و درنهایت پس از بیداری تزکیه شده و از تصمیمش توبه می کند. یک پیرمرد هم هست که درتهران جا مانده و گه گاه او را می بینیم که منتظر اتوبوس است.

باید گفت درست است که در کمدی، عناصری وجود دارند که دست را بازمی گذارند و می توان خیلی کارها کرد که با منطق طبیعی درام به ظاهر ناهمگون باشد، اما همین عناصر دارای قواعد و اصول خاص خود است. در یک نگاه کلی، داستان نمایش روی دونفر استوار است؛ جاهد که نقش وی امیرکربلایی زاده، با طنز و کمدی مخصوص خودش نسبتا خوب بازی می کند و دیگر پیرمرد درتهران جامانده که روزبه اختری به زیبایی شخصیت آن را ایفا می نماید. اگر همین دو نفر در نمایش بودند و دیگران حذف می شدند، باز می شد این نمایش را اجرا کرد. چون دیالوگ که حرفهایی که بین دیگر آدم های نمایش رد و بدل می شود تنها برای پرکردن جاهای خالی متن است و هیچ تاثیر دراماتیکی در روند نمایش، ساختار و ساختمان آن، آدم ها و تحول دراماتیکی آنان و... ندارد. در انتها سید که در واقع پیر این کاروان است، در یک دیالوگ چند خطی وشعاری تمامی هدف نمایش و حرفی را که می خواهد بگوید چون یک خطابه اعلام می کند، در صورتی که این اتفاق باید در روند نمایش اتفاق بیفتد.

متن به نوعی مذهب گریزی دچار است. هرکسی برای دردی که دارد به زیارت می رود. انگار این تنها چاره آنان بوده است. این جمله از زبان حسین متحد بازیگر نقش جوان معلول که به خوبی نقش را ایفا می کند می شنویم او می گوید من زیارت نمی خوام کفترم رو می خوام. وی کبوترش را با خود نیز آورده است. از حرف هایی که بین بازیگران رد وبدل می شود متوجه می شویم که هر کسی موظف است که درد خود را بگوید و برود. چه ارتباط دراماتیکی می تواند بین این آدم ها وجود داشته باشد؟

آیا تنها،همسفر بودن کافی است؟ متن، سطحی و شعاری و درجاهایی کلیشه است. لحظات کمیک و طنز به دوش همان دو شخصیت است اگر جاهد و پیرمرد را حذف کنیم چیزی برای دیدن و شنیدن نمی ماند. از سویی حرف هایی که جاهد می زند هم چندان ربط خاصی به روند ماجرا ندارد. پرواضح است که بخشی از آنها بداهه است که بعضا محلی از اعراب ندارد و تنها صرف خنداندن می شوند. اما امیر کربلایی خوب از پس این بی ربطی با کل متن برمی آید. هر کس دیگری به جای او بود این نقیصه بیشتر نشان داده می شد. به طور واقع می دانیم که مسافران عتبات عالیات این گونه نیستند و سر هر مسئله کوچکی به جان هم نمی افتند.

واقعاً آیا این طبیعی است که زوج جوانی تنها یک شب پس از عروسی عازم سفر زیارتی آن هم سفر کربلا بشوند و نو عروس مثل زن های ده سال زندگی کرده آنقدر عصبی، بدخلق، بدرفتار و... باشد. آن هم با شوهرش که داماد یک شبه است. پس دلیل اعتقادی این سفر نزد نوعروس چیست؟ اوکه به بدیهی ترین مسائل زناشویی یعنی احترام به شوهر و دیگران حتی عمل هم نمی کند. این ها غیرطبیعی است و باورپذیر نیست.

تنها صرف خنداندن که نباید تیپ یا شخصیت ها را نوشت. مثلا یک زوج جوان و نوعروس ناساز، یک بیمار معلول با خواهرش و یک زن میانسال را کنار هم گذاشت و برایشان حرف نوشت. این گونه درام کمدی نمی نویسند؛ این قدر دم دستی و سطحی، آن هم به بهانه یک نمایش کمدی مذهبی. اگر کمی جلوتر برویم می بینیم مثلا سید که معتمد محل است و این سفر چندم است و از ظاهرش پیداست که آدم با ایمانی است و با آن خطابه آخر به نوعی عارف مسلک نشان داده می شود، چگونه است که او درابتدا آن قدر لوس جلوه می کند و مرتب از جاهد سوال های دینی می پرسد؟ آن هم با طنز و با آن شکلی که انگار می خواهد اطلاعات دینی خود را به رخ بکشد. این آدم در آخر ۱۸۰درجه تغییرکرده و تبدیل به چیز دیگری می شود. این یعنی ضعف درپرداخت شخصیت. از این دست موارد درنمایش زیاد است. از اینها که بگذریم ما داریم خواب جاهد را می بینیم و چون خواب است می پذیریم. هرچند باز غیر منطقی به نظر می آید که او چگونه در سردخانه یک مهمان پذیر بین راه گیر کرده؟ آن هم با همه زرنگی اش و... اما دیگر نمی توانیم که درخواب او مثلا تهران را ببینیم و انتظار پیرمرد درپارک را شاهد باشیم.

ما همه اش درخواب او را درسردخانه می بینیم که با خود حرف می زند و به دنبال راه فرار است. اصولاً حتی یک لحظه هم به پیرمرد جا مانده فکر نمی کند. اگر پیرمرد بخش واقعی نمایش است نه خواب باید به گونه ای دیگر نشان داده شود. وگرنه اشتباه از آب درمی آید.

جاهد تا به آخر لودگی های خود را دارد، حتی زمانی که دارد به اصطلاح توبه می کند؛ این گونه تحول او باورپذیر نیست.

ما در خواب او به تهران می رویم و برمی گردیم، مسافران را می بینیم که سرگردانند و قس علیهذا. مثلا اگر جامعه را در بین سردرگمی مسافران می دیدیم ولی آنها او را نمی دیدند یا در تهران در کنار پیرمرد او را می دیدیم و پیرمرد او را نمی دید و بعد در سردخانه یا آنجایی که گیر افتاده می دیدیم، او به فکر اینها است، این قابل قبول بود.

بهرحال باید با ترفندهای دراماتیک این نقیصه رفع می گردید. از سویی تیپ ها یا تیپ شخصیت ها در جاهایی کلیشه ای و نخ نماست.

کدام راننده دیگر این گونه رفتار می کند؟

آن هم راننده ای که مسافرانش زائران کربلا هستند این فرد قطعاً با راننده های مثلا کامیون فرق دارد، برخوردش و حرکاتش و کردارش و بیانش متفاوت است. چون سفرش متفاوت است و مسافرانش متفاوتند. یا خواهر جوان معلول با اینکه زحمت خود را کشیده است کلیشه ای حرف می زند و رفتار می کند. اصلا چه نیازی است که این گونه حرف بزند، داش مشتی و به اصطلاح لاتی؟

دیگر بازیگران نیز ایضا به همین دلایل. کمدی گونه مشکلی است. با این ادا و اطوارها که نمی شود کار کمدی و طنز کرد. از سویی این نقایص به هدایت کارگردان بازمی گردد. پرواضح است که امیر کربلایی زاده و روزبه اختری از تجربه و توانایی شخصی و ذاتی خود استفاده کرده اند. چرا که بازی های دیگر در مقابل کار آنان ضعیف و کلیشه ای می نماید. این نشان می دهد که کارگردان نتوانسته دیگران را بدرستی و آن طور که باید هدایت کند چه به لحاظ بازی، حرکات، میزانس ها، نوع بیان، صداسازی ها، تشخیص ادا و اطوار از بازی و... بازیگر نقش سیداکبر مددی با اینکه زحمت خود را می کشد اما در انتها آن دیالوگ بلند را نمی تواند خوب ادا کند. کلامش مفهوم نیست و مانند یک خطابه دیالوگش را می گوید که تأثیری ندارد. حرف او نتیجه و پیام نمایش است و باید طوری ادا شود که تأثیر دراماتیک خود را بگذارد، اما به شدت شعاری می نماید. در هر صورت صحنه انتهایی یعنی پرواز کبوتر توسط جوان معلول یکی از صحنه های دراماتیک است که به نوعی رهایی مسافران را از بند منیت ها، و رسیدن به نوعی تزکیه نفس نشان می دهد. اما باید دانست که تزکیه نفس و رسیدن به یک انتخاب درست با آن شخصیتی که از جاهد نشان داده شد تنها با یک خواب بعید به نظر می رسد. این کاتارسیس باید مراحل خود را به لحاظ مسیر روانی و نفسانی به طور طبیعی بگذراند تا فرد آرام آرام به یک تحول درونی برسد. چون جاهد از اعتقاد محکمی هم برخوردار نیست تا این تحول به لحاظ اعتقادی در او به فوریت اتفاق بیفتد. متن و اجرا به یک دراماتورژی نیازمند است. در انتها به کارگردان و گروه برای اجرایی صمیمی و مفرح خسته نباشید می گویم. به خصوص به خانم دنیا نادری بازیگر نقش نصرت که با غم سنگینی که بر جسم و جانشان حاکم است نمایش کمدی را بازی می کند. این کار تنها از تئاتر و بازیگران عاشق و سخت کوش تئاتر برمی آید و این یک ارزش حرفه ایست.

در نهایت باید گفت این نمایش با استقبال خوبی روبرو شده است چرا که از نمایش های به اصطلاح حرفه ای در تالارهای حرفه ای به مراتب روان تر و در نوع خود نمایشی تر است. باید گفت مطالب بالا، نه به عنوان نقیصیه های صددرصد بلکه موارد نسبی، گفته شد.

چرا که نیک می دانیم همه چیز نسبی است هر کاری نقاط قوت و ضعف خود را دارد و این نمایش نیز از این قاعده مستثناً نبوده و نقاط قوت خود را دارد.

سیدعلی تدین صدوقی