آن که می خندد هنوز خبر بد را نشنیده است

نگاهی به نمایش «نوشتن در تاریکی» نوشته و کار محمد یعقوبی

اگر نوشتن در تاریکی را با معیاری که خود محمد یعقوبی در گفت‌وگویش با روزنامه شرق برای سنجش میزان توفیق این اثر ارائه کرده بسنجیم باید آن را اثری موفق بدانیم. یعقوبی در گفت‌وگو با روزنامه شرق مورخ ۲۰ آبان ۸۹ در پاسخ به این سوال که «شما اگر مجبور باشید بین عمیق بودن و انعکاس دادن یک واقعیت اجتماعی یکی را انتخاب کنید کدام را انتخاب می‌کنید»، گفته است: «من به این فکر می‌کنم که کدام تاثیر بیشتری می‌گذارد و گفت‌و‌گوی بیشتری با تماشاگر برقرار خواهد کرد. یعنی اگر قرار باشد عمیق بودن منجر به این شود که من ارتباط کمی بگیرم من به ارتباط فکر می‌کنم. به این فکر نمی‌کنم که ۳۰ سال بعد من را کشف کنند. من به شدت آدم اکنون‌گرایی هستم. یعنی صد درصد خیامی. همین امروز.

من دارم با همین آدم‌های واقعی که همین امروز در سالن نشسته‌اند گفت‌وگو می‌کنم. برای من تئاتر عمیقاً یک رفتار اجتماعی است. شکل هنری‌ای است از همین رفتاری که الان من و تو می‌کنیم. مثل همین که ما با هم حرف می‌زنیم، می‌رویم به خیابان، جوک می‌گوییم. تئاتر هم یک رفتار از زندگی است که بعضی‌ها دارند. یعنی آدم‌هایی که تئاتر کار می‌کنند و آدم‌هایی که به سالن تئاتر می‌روند و تئاتر می‌بینند. برای همین قرار نیست رفتارم را طوری تنظیم کنم که ۳۰ سال بعد درکش کنند. قرار نیست برای ۳۰ سال بعد کار بکنم، قرار است برای امروز کار بکنم.

اگر قرار بر این است که برای امروز کار کنم و واکنش فوری تماشاگر را نیاز دارم، پس باید هم او را داشته باشم و هم به این فکر کنم که تا چه حد خودم را راضی می‌کند.» با استناد به این سخنان یعقوبی، هنگام تماشای «نوشتن در تاریکی» وقتی در همان صحنه اول با خوانده شدن اس‌ام‌اس جوک انگشت و حماسه، خنده تماشاگران، تالار چهارسو را لرزاند دیگر به قطع و یقین می‌توانستی بگویی نویسنده و کارگردان این نمایش به مقصود خود رسیده است. آری در آن لحظه یعقوبی به هدف خود یعنی ارتباط سریع و گسترده با اکثریت تماشاگر رسیده بود. از این پس صدای خنده هر چند دقیقه یک بار در سالن تئاتر می‌پیچید و البته می‌شد حدس زد که بیرون از تالار چهارسو یعنی دو ساعت دیگر چیزی از این نمایش در حافظه جمعی تماشاگران نخواهد ماند به جز احتمالاً بعضی متلک‌ها و شوخی‌هایی که مدتی کوتاه در محافل دوستانه همچون تکیه‌کلام‌ها و متلک‌های سریال‌های مهران مدیری، تکرار و پس از مدتی فراموش می‌شود.

گرچه به هیچ وجه قصد ندارم رویکرد یعقوبی در نوشتن در تاریکی را که به هر حال از نظر مضمون اثری مهم و متعهد است با رویکرد کاسبکارانه سریال‌هایی که در آنها متلک پراندن صرفاً ابزار کاسبی است مقایسه کنم اما آنچه مرا به این مقایسه واداشت جنس طنز به کاررفته در نوشتن در تاریکی بود و اتکای آن بر متلک پراندن به جای نقد بنیادین آنچه در نمایش به آن پرداخته شده است. یعنی شیوه‌ای که در این سال‌ها پسند عمومی را نیز به خود جلب کرده و نمونه‌اش در ادبیات داستانی، استقبال مخاطبان ادبیات از آثاری نظیر «شاخ» و «‌ها کردن» پیمان هوشمندزاده است که در آنها نیز متلک پراندن جای طنز بنیادین و افشاگر را گرفته است. گرچه بدون شک دلیل استقبال از نوشتن در تاریکی برخلاف آثار دیگری که مثال زدم، تنها شوخی‌ها و متلک‌پرانی‌های موجود در آن نیست و اولین عاملی که مخاطب را به تماشای این اثر برمی‌انگیزد همان مضمون نمایش است.

اما همان طور که گفتم از همان صحنه‌های آغازین نمایش، شوخی‌ها، مضمون اصلی نمایش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند و متن را از حرکت به سمت عمق اتفاقی که دارد رخ می‌دهد بازمی‌دارند. این را از همان نخستین واکنش‌های تماشاگر هنگام تماشای اثر می‌توان دریافت و از تکرار مدام جوک اس‌ام‌اسی نیما یا تکرار مدام این جمله از دهان بازجو بعد از هر شعری که نیما می‌خواند: «بسیار شعر پرمفهومی بود.» (خنده تماشاگر) تکرارهایی از این دست که بیشتر و شاید هم ناخواسته، به کار خنده گرفتن از تماشاگر می‌آیند، باعث شده نقد مصداق‌ها و خندیدن به آنها و مسخره کردن‌شان جای نقد ریشه‌ها و ساخت‌های به وجودآورنده یک وضعیت و نقد بنیادین قدرت را بگیرد.

این روزها جملاتی مانند «خوب تکه انداخته بود» و «منظور داشت» و «شیطنت کرده بود» را درباره آثار زیادی می‌شنویم و دقیقاً تفاوت میان همین شیطنت کردن و منظور داشتن و تکه انداختن با طنز بنیادین است که مرز میان اثر عامه‌پسند را از اثری که به سراغ ریشه‌ها و ساخت‌های برسازنده یک اتفاق می‌رود مشخص می‌کند و البته همین جا باز باید تاکید کنم که حسن نوشتن در تاریکی این است که دست‌کم مستقیم و فاش می‌گوید که از چه ماجرایی دارد حرف می‌زند و مقصودش را پشت هزار اشاره و شیطنت و ترفندهای بازار گرم‌کنی از این دست پنهان نمی‌کند. اما این پرسش را به جا می‌گذارد که اگر به فرض نمایشنامه‌هایی چون «بازگشت به خانه» هارولد پینتر، «گلن گری گلن راس» دیوید ممت و «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد» ادوارد آلبی- که هر سه از منظر سیاسی و اجتماعی قابل مطالعه‌اند - با اجرایی درست روی صحنه بروند با تمام طنزی که در ساختارشان وجود دارد آیا مخاطب را از خنده روده‌بر خواهند کرد؟ جواب منفی است و دلیلش هم روندی است که در این آثار از طنز تا فاجعه طی می‌شود. در طنز معطوف به فاجعه، تکرار نه برای خنداندن مخاطب که برای تداوم و رساندن تجربه روزمره از مضحکه تا آن سوی مرز فاجعه‌ای جمعی به کار می‌رود؛ مرزی که نوشتن در تاریکی در آستانه آن از حرکت باز می‌ماند و راهی را که آغاز کرده تا انتها نمی‌رود. چند روزنامه‌نگار به شمال رفته‌اند و قرار است در ادامه این سفر به لنگرود بروند. نیما نمی‌تواند به لنگرود برود چون در تهران کاری دارد که باید زودتر برگردد.

دوستان اصرار می‌کنند که بماند. او می‌گوید به این شرط می‌تواند بماند که بچه‌ها صبح، زودتر راه بیفتند تا از آن طرف زودتر به سمت تهران حرکت کنند. بین بچه‌ها بر سر زود راه افتادن اختلاف می‌افتد. عده‌ای نمی‌خواهند به خاطر نیما زود راه بیفتند. نیما سعی می‌کند به لطایف‌الحیل آنها را به زود بیدار شدن مجاب و به شکلی غیرمستقیم اراده‌اش را به بقیه تحمیل کند. رای‌گیری‌ها هم به نتیجه نمی‌رسد و اختلاف ادامه دارد. هیچ کس رای دیگری را نمی‌پذیرد و این استارت خوبی است که متاسفانه در حد استارت مانده و جای آن را شوخی و متلک درباره دموکراسی و تصمیم جمعی و... گرفته است.

به موازات این ماجرا نیما را می‌بینیم که دستگیر شده و دارد بازجویی پس می‌دهد. به جبر ممیزی، بازیگر نقش بازجو صحنه بازجویی را توضیح می‌دهد و کلاً این صحنه به شیوه غیرمستقیم نمایش داده می‌شود. درباره این تکنیک و دیگر تکنیک‌های به کار رفته در نمایش ترجیح می‌دهم حرفی نزنم چون برآمده از دل زیبایی‌شناسی درونی متن و اندیشه پشت آن نیستند و خود نویسنده هم در گفت‌وگویش هوشمندانه و بی‌آنکه بخواهد از این اجبار به سود خود بهره‌برداری و به مدد آن خودنمایی کند، گفته است شیوه اجرای پیش از ممیزی را بیشتر دوست داشته است و آن جمله معروف ممیزی باعث خلاقیت است- که بیشتر پوشاننده خصلت بازدارنده ممیزی و توجیه آن است- را هم تکرار نکرده است. بازمی‌گردم به همان صحنه‌های طنز‌آمیز نمایش و جر و بحث بچه‌ها سر زمان بیدار شدن و جر و بحثی شبیه آن درباره رفتن به مقبره برشت که تمثیلی از یک وضعیت کلی هستند؛ تمثیلی که از تمام ظرفیت‌های آن به درستی استفاده نمی‌شود و عنصر شوخی و متلک بر آن غالب می‌شود.

در حالی که به گمان من اتفاقاً آنچه در این متن می‌توانست به آن طنز بنیادین منتقد قدرت منجر شود نه نشان دادن همه آنچه همه ما درباره حوادثی که در متن به آنها پرداخته شده می‌دانیم که تداوم مکالمات و جر و بحث‌های جمع دوستانه تا مرز فروپاشی آن جمع می‌بود. چند جا وسط جر و بحث کدورت‌هایی هم پیش می‌آید و قضیه جدی می‌شود اما در نهایت نشاط جمع دوستانه و یکدستی آن به جا می‌ماند. صحنه‌های بازجویی البته قرار است روی دیگر ماجرا را نشان دهند اما نقطه اتصال نشاط شمال به صحنه‌های بازجویی معیوب است. چون در هر دو صحنه چیزی کم است. جای چند حلقه خالی است. نویسنده انگار دلش نیامده است که نشاط و یکدستی جمع دوستانه را به قیمت انهدام آن به دلیل اختلاف نظر و جر و بحثی کوچک بر هم بزند و تلخی و فاجعه‌ای را که به راحتی می‌تواند فرجام همان جر و بحث‌ها و به نتیجه نرسیدن‌ها باشد به صحنه‌های بازجویی منتقل می‌کند. اما در صحنه‌های بازجویی هم گرچه خود موضوع و آنچه در حال اتفاق افتادن است، تلخ است، اما باز هم خنده گرفتن از تماشاگر جای طنز بنیادین معطوف به نقد ساختارها را می‌گیرد. همین است که مخاطب را تا اواخر نمایش به رغم سرانجام تلخ نیما خندان نگه می‌دارد و صحنه تلخ پایانی را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

شاید گفته شود که هرگز یک جمع دوستانه به دلیل اختلافاتی این همه کوچک از هم نمی‌پاشد. پاسخ این است: در واقعیت موجود شاید از هم نپاشد اما وظیفه هنر نشان دادن وضعیت موجود و اینهمانی با آن نیست.

وظیفه هنر امتداد یک تجربه برگرفته از زندگی روزمره تا انتهای مفروض و ممکن اما هنوز در واقعیت به فعل درنیامده آن است. در «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد» آلبی مهمانی و بازی به تنش و فروپاشی ختم می‌شود و تماشاگر دیگر نمی‌خندد چراکه با وجه ترسناک یک موقعیت در آغاز معمولی روبه‌رو می‌شود. یا «شهر قصه» بیژن مفید که اتفاقاً پر از متلک‌پرانی و شوخی و بازی است و نمونه‌ای استثنایی از نظر به کار گرفتن این عناصر در راستای خلق نوعی طنز رادیکال و معطوف به فاجعه است و به همین دلیل در عین اینکه می‌خنداند، ترسناک است. شخصیت‌های نمایش نوشتن در تاریکی پس از جر و بحث‌های فراوانی که گاه نمایش را به سمت ابزورد شدن پیش می‌برند، دست آخر به نتیجه نمی‌رسند اما به همان حال رها می‌شوند و جر و بحث‌شان تنش‌آفرین نمی‌شود و آنها را وارد مرزی بحرانی در حیطه ارتباط دوستانه نمی‌کند. به نتیجه نرسیدن دوستان، تلاش نیما برای مجاب کردن جمع و تلاش مشابه منوچهر و کشیدن کار به مسخره کردن و دست انداختن یکدیگر می‌تواند تنش‌آفرین شود، اما در حد خنده و شوخی باقی می‌ماند. نویسنده می‌کوشد در صحنه‌های بازجویی خبر بد را برساند. اما تنها از چیزی خبر می‌دهد که همه می‌دانیم. که قبلاً اتفاق افتاده است.

نوشتن در تاریکی با گزارش یک فاجعه تمام می‌شود اما فاجعه‌بار تمام نمی‌شود چراکه تجربه ناقص می‌ماند و تا انتها دنبال نمی‌شود. در صحنه‌ هایدلبرگ یک لحظه شخصیت‌ها در آستانه فاجعه و فروپاشی درونی قرار می‌گیرند و همه چیز جدی می‌شود و این لحظه وقتی است که پای شخصیت‌ها شل می‌شود و می‌خواهند همان جا بمانند. اما همین موقعیت به ظاهر کوچک و پیش پاافتاده اما مهم، تا انتها دنبال نمی‌شود و نویسنده نمی‌تواند از دل بحث‌ها و موقعیت‌های کوچک وضعیتی واقعاً تراژیک و در واقع یک تراژدی کلی و جمعی را به نمایش بگذارد. او از یک اتفاق فاجعه‌بار سخن می‌گوید اما آنجا که می‌خواهد ساختاری را که فاجعه از دل آن بیرون آمده نقد کند و از مصداق‌ها به سمت ساختی که مصداق‌ها از دل آن بیرون آمده‌اند حرکت کند قضیه را نصفه نیمه رها می‌کند. اما نمایش در آستانه این نقد جدی متوقف می‌ماند.

علی شروقی

عنوان مقاله سطری است از شعر برتولت برشت