به سوی تئاتر آلترناتیو

نگاهی به نمایش ”دور دو فرمان” به کارگردانی ”حمید پورآذری”

از همان سال‌های آغازین قرن بیستم و با پیشنهادهایی که "آنتونن آرتو" در کتاب تئاتر و همزادش مطرح کرد، بسیاری از گروه‌های تجربی و آوانگارد تئاتر دنیا از فضاهای مألوف و سنتی تئاتر جدا شده و به فضاهای غیرمتعارف از گاراژها، انبارها و کارخانجات گرفته تا خیابان‌ها، میدان‌ها، دامنه‌ها، کوه‌ها و دل طبیعت برای اجرای آثارشان رو آوردند.

بسیاری از شیوه‌های تجربی و غیرمتعارف تئاتر همچون پرفورمنس، هپنینگ و تئاتر محیطی متناسب با این تغییر مکان شکل گرفتند و در واقع خروج گروه‌های تجربی از سالن‌های تئاتر را می‌توان یکی از بزرگترین و مؤثرترین انقلاب‌های تئاتری در قرن بیستم دانست.

در ایران علیرغم این پیش آگاهی نسبت به این انقلاب تئاتری و علیرغم اینکه بسیاری از این گروه‌های پیشرو از رابرت ویلسون گرفته تا گروه اسکوات آثارشان را در ایران و در جشن هنر شیراز به نمایش درآوردند به دلایل فراوان اعم از سیاسی، اجتماعی و یا زیبایی شناختی این امر هیچ‌گاه محقق نشد. هر چند جرقه‌هایی اینجا و آنجا پدیدار شد اما تئاتر آف استیج هیچ‌گاه تبدیل به یک جریان مداوم در تئاتر ایران نشد. این در حالی است که با توجه به بحران کمبود تالارهای نمایشی و گروه‌های فراوانی که در انتظار اجرا در این تالارها مانده‌اند، این جریان می‌توانست تبدیل به یک جریان آلترناتیو بسیار قدرتمند شود.

این مسیر از تئاتر تجربی و پیشرو را بسیاری در ایران می‌شناسند و به آن علاقه‌ نشان داده‌اند، اما کمتر جرأت و جسارت حرکت به سوی این شکل از تئاتر در میان هنرمندان تئاتر بروز کرده و شاید حمید پورآذری را بتوان یکی از نمونه‌های استثنایی این جسارت به شمار آورد.

پورآذری در دو اجرای اخیرش "ادیپ" و "دور دو فرمان" ثابت کرده که این شکل از تئاتر در ایران نیز می‌تواند مخاطبان فراوانی جذب کند و حتی در گیشه و رسانه نیز موفق عمل کند.

آنچه به تجربه پورآذری ارزشی مضاعف می‌بخشد و وجهه‌ای هر چه جسورانه‌تر به آثار او می‌بخشد در محدود نماندن تجربه‌هایش به خارج کردن تئاتر از سالن‌ است بلکه همگام با این وجه او از جهات دیگر نیز به تجربه کردن می‌پردازد. بخشی از تجربه وی به کار کردن با بازیگران آماتور و غیرحرفه‌ای باز می‌گردد. وی در سه اجرای "حسینعلی مردی که لب نداشت"، "ادیپ" و "دور دو فرمان" در یک پروسه کارگاهی چنین تجربه‌ای را می‌آزماید و با تلاش‌های چندین ماهه موفق از آن بیرون می‌آید.

وی همچنین در دو اجرای اخیرش به تجربه تعامل و مشارکت با مخاطب دست می‌زند، اگر در اجرای ادیپ تنها به حرکت دادن تماشاگران روی یک سکوی سیار اکتفا می‌کند در "دور دو فرمان" تماشاگر تبدیل به یک عضو فعال در اجرا می‌شود.

و حتی می‌توان گفت در لحظاتی مرز میان تماشاگر و بازیگر تا حدودی در هم شکسته می‌شود.

بخش دیگری از تجربه پورآذری در دو نمایش "ادیپ"و "دور دو فرمان" تجربه با فرم و ساختار روایی است. روایت در این دو اثر پورآذری کاملاً دسانترالیزه است به عبارت دیگر مرکزیتی در روایت وجود ندارد و اگر در ادیپ، روایت ادیپ به شکلی محو و کمرنگ می‌توانست به عنوان یک مرکز روایی ایفای نقش کند، در "دور دو فرمان" همین مرکزیت نیز از بین رفته و ما با داستانک‌های و یا روایت‌های متعددی مواجه می‌شویم روایت‌هایی که هیچ‌گاه قرار نیست منجر به تولید یک روایت واحد شوند روایت‌هایی که برای هرکدام از تماشاگران اجرا متغیر است و برای هرکدام بخشی از اجرا روایت می‌شود و هیچ تماشاگری به شکل کامل نمی‌تواند در اجرا و روایت "دور دو فرمان" حضور داشته باشد.

حضور چنین عناصری است که تجربیات حمید پورآذری را فراتر از یک اجرای محیطی تبدیل به تجربه‌هایی متفاوت می‌کنند که بیش از هر چیز به هپنینگ و منطقی که براساس اتفاق شکل می‌گیرد، نزدیک می‌شود.

با این همه "دور دو فرمان" از تناقضات بزرگی نیز رنج می‌برد که حاصل هر چه گسترده‌تر شدن اجرا است. تناقض‌هایی که هر چند جسارت و نوآوری اجرا را تحت‌الشعاع قرار نمی‌دهد اما از تأثیر اجرا بر مخاطب می‌کاهد.

نمایشی چون "دور دو فرمان" از همان آغاز براساس مجموعه‌ای از قراردادها با مخاطب بنیاد گذاشته شده است، تماشاگر از ماشینی که شماره پلاک آن اعلام شده بلیت تهیه می‌کند، در محل مقرری گرد می‌آید، مینی‌بوس مشخصی را سوار می‌شود و... این مجموعه قراردادها و قراردادهای فراوان دیگر در اجرا نشانگر آن است که ما با تئاتری از نوع تئاتر مجادله یا تئاتر نامرئی روبرو نیستیم؛ اما اصرار پورآذری بر مستند نمایش دادن همه چیز اصرار اجرا برای اینکه ثابت کند که یک اجرای تئاتری نیست و همه چیز واقعی است در تناقض با مجموعه قراردادهایی است که اجرا از آغاز بر آن بنیاد نهاده شده است. تماشاگر در هر لحظه از اجرا می‌داند که در یک تئاتر قرار دارد و اصرار پورآذری و بازیگرانش برای آنکه همه چیز را واقعی جلوه دهند، در عمل عبث و بیهوده به نظر می‌رسد.

در نقطه مقابل هرگاه اجرا بیشتر به سمت قراردادهای تئاتری و لحظات تئاتریکال می‌رود، لحظات ناب‌تری در اجرا خلق می‌شود که از جمله این تصاویر تأثیرگذار می‌توان به تصویر دختری در قفس و در نور قرمز اشاره کرد یا لحظه‌ای که مخاطب همراه یکی از بازیگران به انتهای دالانی مارپیچ با سقفی که هر لحظه کوتاه‌تر می‌شود، قدم می‌نهد.

دومین تناقض بزرگ این اجرا باز در برخورد مخاطب با اجرا نمود می‌یابد. تماشاگران دور دو فرمان در ظاهر تماشاگرانی آزاد و رها هستند، تماشاگرانی که مشارکت فعال در اجرا دارند، بر صندلی‌های خود میخکوب نشده‌اند و می‌توانند در محیط اجرا قدم بزنند. سوار ماشین شوند و حتی رانندگی کنند، اما در عین این آزادی عمل ظاهری، تماشاگران نمایش به شدت محدود هستند. هرکدام به پارکینگ‌هایی با شماره‌های خاص هدایت می‌شوند، هرگاه بخواهند در مقابل منطق اجرا تمرد کنند با واکنش شدید گروه اجرایی مواجه می‌شوند و واکنشی که بیانگر نوعی تهدید و ارعاب است و این خود باعث می‌شود بیش از آنکه به منطق اتفاق و هپنینگ در این اجرا بها داده شود نوعی فضای کنترل شده و محدود در اجرا به وجود آید که چندان با منطق باز اجرا سازگار نیست.

هر چند ایجاد فضای رعب و تهدید در این اجرا کاملاً به شکل هدفمند و آگاهانه انتخاب شده است اما در همان حال ضمن حفظ این فضا، اجرا می‌توانست ساختار باز و منعطف خود را نیز داشته باشد.

با این همه "دور دو فرمان" و تجربه پیشین پورآذری یعنی نمایش "ادیپ" شکلی از نمایش آلترناتیو است که می‌تواند تبدیل به جریانی قدرتمند در تئاتر ایران شود که حتی نمایش‌های رسمی را نیز تحت‌الشعاع قرار دهد و موفقیت دو اجرای اخیر پورآذری این نکته را کاملاً اثبات کرده است.

رحیم عبدالرحیم‌زاده