پس عکس ها دود می شوند

تفسیرهایی برای یک عکس از نمایشگاه هدیه تهرانی

رولان بارت در کتاب اتاق روشن برای تحلیل عکس به شیوه خودش پای دو اصطلاح نشانه شناختی را وسط می کشد؛ نخست استادیوم که آن را برای شرح کلیت فضای عکس یا اتمسفر آن به کار می برد و دیگری پونکتوم است که این آخری را نشانه یی می داند که با آن می توان به درون عکس نفوذ کرد، عکس را به سخن گفتن واداشت و در نهایت از این راه به برقراری دیالوگی با عکس رسید. با این مقدمه کوتاه نگاهی به عکس زیر بیندازید، که عکسی است که از نمایشگاه عکس هدیه تهرانی گرفته شده است. لازم نیست مثل یک تصویر سه بعدی آن را عقب و جلو ببرید،

استادیوم عکس، آشکارا نمایشگاهی است با حضور انبوه نسبی تماشاچیان. پونکتوم عکس اما به طرز جالبی یک ضداستادیوم است. نمایشگاه در حوزه هنرهای تجسمی مکانی است برای برقراری نوعی گفت وگو میان هنرمند و مخاطبان اش از طریق آثارش. یا اگر به مرگ مولف باور داشته باشیم، مکانی است برای گفت وگوی آثار هنری با مخاطبان. پس استادیوم عکسی که از برگزاری یک نمایشگاه گرفته شده باید حاوی صحنه یی از برقراری این گفت وگو باشد اما در این عکس به طور پارادوکسیکالی، استادیوم نمایشگاه به ضد خود تبدیل شده است. هیچ کدام از مخاطبان، حتی یک نفر، برای خدا یک نفر را هم نمی بینید که در حال گفت وگو با یکی از آثار نمایشگاه باشد.

همه در قالب گروه های دو و سه و چهار نفره و الی آخر در حال گفت وگو باهم اند. حتی آدم های تنهای عکس نیز انگار به دنبال راهی برای نفوذ به یکی از این گروه ها، به سه نفر منتهی الیه، گوشه راست پایین عکس نگاهی بیندازید. به فنجان چای یا قهوه در دست و لبخند روی لب یکی از این سه نفر بنگرید. تصور می کنید چند قطعه از دویست و چندقطعه عکس نمایشگاه را دیده است، من معتقدم هفت قطعه. انرژی اش برای خندیدن و گپ زدن را براساس اصل آنتروپی حساب کردم. غاسناد محاسبه در دفترم موجود است.ف این انرژی فراتر از آن است که برای آدمیزاد بعد از دیدن یک صدم این آثار باقی می ماند.

منتهی الیه سمت چپ بالای عکس را ببینید. چند آدم پشت به دیوار تکیه داده اند و جزیی از عکس های کوبیده شده به دیوار شده اند. آنها چیزهای دیدنی تری از آثار هنری کوبیده شده به دیوار یافته اند. آنها مثل عکس ها منتظر گفت وگو با مخاطبان اند.

گی دوبور در جامعه نمایش وضعیت حاکم بر این نمایشگاه را در لحظه گرفتن این عکس به خوبی بیان می کند؛ «نمایش همچون جامعه مدرن توامان واحد و منقسم است. همچون جامعه مدرن وحدت اش را بر پایه نفاق بنا می سازد. اما تناقض نیز آنگاه که در نمایش ظهور می کند، بر اثر واژگونه شدن معنایش نقض می شود، به گونه یی که تفرقه نشان داده شده وحدتمند است و وحدت نشان داده شده دستخوش افتراق.» (گی دوبور، جامعه نمایش، شماره ۵۴)

شاید هدیه تهرانی بهتر از هر کسی معنای این بند پیچیده و دشوارفهم دوبور را حس کند. فهم نه، حس، چراکه او بیشتر از هرکسی می داند که چگونه بیشتر آثارش در حسرت و عسرت یک گپ غیرنمایشی با مخاطب ماندند. این همان تناقضی است که هنگام نمایش اش در رسانه های مختلف بر اثر واژگونه شدن معنایش نقض شد. به چه معنی؟ به این معنی که حجم آثار نوشته شده در رسانه های مختلف در مورد این نمایش عکس از هر نمایشگاه مشابهی بیشتر و گفت وگو با آثارش از هر نمایشگاهی کمتر بود. این نسبت تا حدودی در مورد سایر بازیگر/ عکاس ها صدق می کند.

این همان تناقضی است که گی دوبور درباره اش می گوید؛ «اما تناقض نیز، آنگاه که در نمایش ظهور می کند، بر اثر واژگونه شدن معنایش نقض می شود.» قضیه را به مرگ مولف نباید فروکاست. مرگ مولف به صورت پارودیک نه خواهان مرگ مولف که خواهان زنده ماندن مستقل اثر است، اما در اینجا بحث بر سر این است که «جامعه نمایش» اثر را محو کرده است.

اثری نیست تا از خواست زندگی مستقل آن حرف زد. این عمل نه با خاموش ماندن در مقابل اثر که با ایجاد وظیفه یی نمایشی برای آن انجام شده است. مطالبی هست در جراید مختلف درباره تک عکس ها اما در آنها عکس ها نه برای گفت وگو بلکه برای حفظ کلیت موجود نمایشگاه در «جامعه نمایش» فراخوانده شده اند. این سوژه یکپارچه که نباید انشقاقش به چشم بیاید، تحت عنوان «نمایشگاه عکس های هدیه تهرانی در خانه هنرمندان» تمام عکس ها را قربانی می کند؛ تعدادی که کم هم نیستند. دویست و چندعکس در این نمایشگاه محو می شوند. دوباره به عکس بنگرید.

از این دویست و چند اثر، شما چند اثر را در عکس می بینید؟ تقریباً هیچ. هر آنچه اثر است دود شده و به هوا رفته است. «جامعه نمایش» راهی نداشت جز محو آثار هدیه تهرانی. دویست و چندقطعه عکس این نمایشگاه با محو شدن شان همچون پونکتوم عکسی ذهنی که استادیومش اتمسفر فرهنگی جامعه نمایش امروز ماست عمل می کنند تا آسیب ها و چاک خوردگی هایش پنهان بماند. تا کلیت اش از هم نپاشد. در این راه ابایی ندارد. چند تک عکس هدیه تهرانی را هم همچون سرباز فداکار جامعه نمایش به خدمت فراخواند.

«جامعه نمایش» نمی تواند هدیه تهرانی را به عنوان عکاس بپذیرد چراکه پیشتر نتوانسته است او را به کلیتی یکتا فرو کاهد به واحد. به یک سرباز. پس اینک در مقابل این هجوم بی رحمانه او با دویست و چندقطعه عکس هیچ راهی ندارد جز محو تمام عکس ها. هدیه تهرانی خود به پونکتوم گستره یی فراتر تبدیل شده است. دوباره به عکس بنگرید. این انبوه خلق در این نمایشگاه از چه چیز حرف می زنند؟ معلوم است هدیه تهرانی. اما مگر بارت نگفته بود پونکتوم همان نشانه یی است که گستره یا استادیوم عکس را سوراخ می کند و همچون تروما یا تناقض نهفته در آن عمل می کند؟ دوباره به عکس بنگرید. چند بار مثل یک تصویر سه بعدی آن را عقب و جلو ببرید تا هدیه تهرانی را ببینید. این آنا مورفسیس «جامعه نمایش ایرانی» ناشی از ترومایی است که از نمایش فرد بر او وارد شد.

مطابق اصل دوبور جایی که وحدت اش را بر پایه اصل نفاق بنا کرد. آنجا که هر جا فردیت هدیه تهرانی خواست در جامعه نمایش ایرانی وحدت یابد نفاق بطئی دست به کار شد و وحدت را دچار شقاق و انقسام کرد. حال همان فرد جایی دیگر در نقطه یی خلاف آنچه جامعه نمایش انتظار دارد ظهور می کند یعنی فرد اقدام به نمایش نفاق می کند، پس نمایش راهی ندارد که برای حفظ چهره وحدتمند خود نفاق را بپوشاند. همه چیز در خدمت پوشاندن نفاق قرار می گیرد و نشان دادن اینکه جایی که هدیه تهرانی ایستاده است کاملاً بر روال برنامه نمایش است اما با وجود دویست و چندعکس کمی سخت می نماید پس عکس ها دود می شوند.

رفیق نصرتی