افشین شاهرودی دهه ی شصت

بهانه ی «پنجاه و پنج عکس» اثری که از کتاب خانه ی جلال شمس آذران یافتم

● شاهرودی:

«یک اثر هنری باید انسان را به فکر و اندیشه وادارد. اگر چیزی را شسته و رفته به مخاطب بدهیم، بی آن که تلنگری به احساس و اندیشه‎ی او زده باشیم، کار مهمی صورت نداده‎ایم». باید روی واژه‎ی تلنگر حساب بیش‎تری باز کرد. نمی‎دانم شاهرودی باز هم از چنین واژه‎هایی بهره می‎برد یا نه ولی من سهم زیادی برای آن قایل‎ام. برخی‎ها زندگی دو نیمه‎ای دارند و از این نظر قابل ارزیابی‎اند. نیمه‎ی نخست آثار شاهرودی نیز برایم جاویدان‎اند. دودکش آجرپزی بلندش مرا به زانو درمی‎آورد و این همان تلنگری‎ست که از شاهرودی ربودم. گرد آوردن واژه‎هایی درخور برای این آثار دشوار است و من قصدم فقط پرداختن به این دو گونه زندگی آثارش است. آن چه مرا به این متن رهنمون می‎سازد همین تلنگر مورد اشاره‎ی شاهرودی‎ست.

در این اثر، ارتباط دو نشانه ما را در برابر حجم کوره خم می‎کند. لایه‎هایی که از زبان ما آراسته می‎شوند تا تعبیری از اثر تولید کنند، باید بیش از تصویر دو بعدی عکس اثر بخشند. زبان هنر به خطوط و ریتم و رنگ است ولی زبان سخن ریتم خودش را دارد. یک جا نشاندن این دو کاری دشوار است و به همین جهت ارزش‎مند. روابط منطقی این دو (متن/ عکس) با بررسی نشان‎های موجود در اثر و مفهوم آن ایجاد می‎شود.

بهانه‎ی من برای طرح دوباره‎ی آثار شاهرودی رویکرد متفاوت او به عکاسی‎ست. با کنار هم گذاشتن تجربه‎های اخیر او رازی ناگشوده بر جا می‎ماند. به دست آوردن گوهر نگاه او انگیزه‎ام از این نوشتار است.

در کتاب ماندگارش «پنجاه و پنج عکس» ما شاهد توجهات او از گونه‎ی جامعه شناختی و روان شناختی به موضوعات مهمی هم چون کوره‎های آجرپزی، ماهی‎گیران، معلولان و زلزله‎ی منجیل هستیم. به نظرم او معتقد بود که عکس باید تماشاگر را برانگیزاند. زاویه‎ای که «چرایی و چه گونگی» در مردم تولید کند، برای او مهم بود. «شسته و رفته بودن اثر» در واقع نزدیک به این مضمون است که تلاش عکاس در کادر اثرش وارد نمی‎شود و کلیت اثر با نمایش‎های بی جا بر ذهن تماشاگر نمی‎نشیند. تکاپو برای یافتن زاویه‎ای که اهمیت و ارتباط موضوع را نشان دهد به چند سال کار نیاز دارد و این جست و جو در چارچوب عکس بر ذهن تماشاگر می‎نشیند. نتیجه‎ی این تکاپو پیچیدگی همراه با تعمق است ولی، این پیچیدگی در اثر تعمدی نیست. برای کسی که نسیم این تلاش را چشیده است سخن سرراستی‎ست. این در واقع، مربوط می‎شود به تجربه‎هایی از زندگی که برای هر کسی میسر نیست.خوانش عکس به چنین تجربه‎هایی نیاز دارد و در غیر این صورت، پیچیده به نظر می‎رسد. عکس هم چون فیلم حرکت ندارد بنابر این، در عکاسی باید در تصویری تک کادر از زندگی و کار بهره‎ای فشرده برده شود. از این رو، بهره‎مندی شاهرودی از وضعیت روانی و جسمی معلولان در موفقیت در چهره نگاری‎شان آشکار می‎شود. این تک کادر باید بیش‎ترین روشنایی از زندگی همیشگی آنان را رو کند، و آن چه که تماشاگر هیچ بهره‎ای از تجربه‎ی چنین زندگی را هرگز نداشته است.

کسانی که تجربه‎ی پروژه‎ی عکاسی دارند خواهند فهمید بی نفوذ به لایه‎های زیرین سوژه‎ی مورد نظر حرکتی از زندگی آنان پدید نخواهد آمد. و ما با تماشای این آثار بر مدار جسارت نگاه او قرار می‎گیریم که بی‎گمان از تلاش او برمی‎خیزد.

هنگامی که ما با این آثار به گذشته پیوند می‎خوریم یک احساس نوستالژیک و دردناک در وجودمان شعله می‎کشد. ما امروزه با برخورداری از تکنیک‎های عکاسی باز به گذشته برمی‎گردیم. دلیل این امر اگر چه وضعیت نابسامان کشور ما در اجرای آثار هنری‎ست، با این حال پاسخ شایسته‎ای نیست. وقتی از اکنون به سوی گذشته می‎نگریم یک پیام برای ما دارد: اکنونِ ما پاسخ‎گوی گذشته نیست. یعنی که، رونق گذشته‎ی ما بریده شده و گفتاری از آثارهنری پی ریخته نشده است. نقد و بررسی و متن نوشته‎ها وظیفه‎ی چنین امری را بر عهده داشتند که به نوعی بر مدار تساهل و سخره مدفون مانده است. هوس‎هایی با نام شعر، گسستگی گذشته‎ی پربار را به نمایش می‎گذارد. پیوند گذشته با اکنون با بازگشت دوباره امکان نمی‎یابد. گفتارهای متداول و کلیشه‎ای باید برکنده شود و بنیانی از انتقادها و فلسفه‎های هنر پی افکنده شود. پس، ارزیابی عکس نوشته‎ها از سوی عکاسان و ادیبان راه گشای شکوفایی هنری خواهد بود. من قصد بررسی آثار شاهرودی را ندارم بل که تنها مورد من مشکلی‎ست از نوشته‎های ساده انگارانه بر عکس‎های ایشان.

بنا به تجربه‎ی چند ساله‎ی شاهرودی مرا این خامی‎ست که چندان در حول و حوش او بپیچم. اما باز بودن بررسی آثاری از این دست به امید دست یابی به استحکام نوشته‎هاست. بدتر از این‎ها، فرآیند رسیدن به این موقعیت از عکس‎هاست که با نام خلاقیت در عکاسی تمام می‎شود. کسانی که به چنین خلاقیتی دست یافته‎اند با شاهرودی قابل مقایسه نیست‎اند. او تجربه‎های خوبی را پشت سر دارد. با مقایسه‎ی این آثار می‎توان نتیجه گرفت، ما به فقر فلسفی دچار می‎شویم. فقری که تاروپود هنرمان را رشته می‎کند. آثار هنری ژرف، نگاهی ژرف می‎طلبد و سخنی ژرف پرتو این هنر را بازتاب خواهد داد. سهل انگاری‎هایی به نام شعر یا نوشته بر حول و حوش عکس نه شاهرودی که گریبان‎گیر همه‎ی توش‎وتوان هنر ما خواهد بود. توافق شاهرودی با نوشته‎هایی که بر اثرش رفته قابل گذشت نیست. در بررسی آثار هنری دو گونه برگشت به تاریخ رخ می‎دهد: برگشتی که با انبانی از توشه‎ی هنر همراه است و دیگر این که، برگشتی که یارای نگاه به تاکنون هنر را ندارد.

در این اثر متن نوشته‎ی شاهرودی، دو گونه نوشته آمده است که پاورقی این نوشته‎ها سنگ تمام سخرگی عکاسی‎ست. اما در نوشته‎ی خود شاهرودی، من به جای «گریه‎ی ماهی‎ها» تعبیر یدالله رویایی را قرار می‎دهم:

مرگ را کو همتی تا جان ما

بشکند زندان تن را پر غرور.

دست ما و موج سنگین هلاک

خون ما و آب دریاهای دور

گر زمانی ماهی بیتاب رود،

بگذرد بر بستر شن‎های داغ؛

گندم از شوراب روید، گل ز سنگ،

خو بگیرد با غم پاییز، باغ.

فضای شعر رویایی در نسبت عکس قرار گرفته است. به زعم من، فضای امکان هر دو وجود دارد ولی در نوشته‎ی شاهرودی چنین فضای امکانی از هستن‎ها با برگشت به ادبیات شفاهی و روزمرگی بریده شده است. نتیجه این که، هدایت شعر به فضای بازتری از زندگی و فلسفه، توانایی عکس را افزون می‎کند: گندم از شوراب روید، گل ز سنگ. و پس از این: خو بگیرد با غم پاییز، باغ. اما، «خو بگیرد» عادت کردن نیست؛ برقرار کردن همان تور پیچیده‎ی زندگی و هستی‎ست.

این گونه آثار غالبا دارای دو تعبیر گوناگون‎اند:

تلاش مردان و مرگ ماهی،

تلاش مردان و تضاد زندگی.

در این جا، دو واژه‎ی مرگ و تضاد در جای هم نشسته‎اند. در جای‎گزینی این دو ایرادی نیست ولی ذوق من در بهره بردن از «تضاد» در این است که زندگی را در برابر مرگ قرار ندهم بل که، در کنار هم روند. زندگی هم چون تور ماهی‎گیری در هم تنیده و گفتن این که بی‎ضرر و زیان باید زیست، برای من چندان خوشایند نیست. و در واقع، این خوشایندی از نگاه یا فلسفه‎ی من برمی‎خیزد. در نگاه شاهرودی، نسیمی از این پیچیدگی زندگی و مرگ دیده می‎شود ولی واژه‎ی «گریه» چنین بازتابی از «تور زندگی» را ندارد.

آثار شاهرودی با اشعار و سخنانی ترکیب شده که هیجان امر واقعی و ملموس را به سخره‎ی طنز آلوده است. دوستانی که معتقدند عکس را نباید به متن آلود، من بیرق مخالفت علم می‎کنم ولی نه این گونه برخوردهای ساده انگارانه از ادبیات. در این جا من تسلیم عکس محض هستم. تعبیری که من از اثر شاهرودی داشتم با این نوشته‎های دوروبرش متلاشی می‎شود. سخت کوشی مرد در برابر کوره‎ی عظیم ستودنی‎ست چنان که عکاس‎اش می‎خواهد. اما، نوشته‎ی اثر توش و توان مرد را بر باد می‎دهد. آیا عکاس با مرد این گونه رفتار می‎کند؟ مردی که در برابر این کوره بیل می‎زند چه گونه با این دست اندازهای ادبیاتی همراه می‎شود؟ رفتار ما در برابر تلاش او مبتذل است. خلاقیتی که این نوشته‎ها بر آثار شاهرودی فراهم می‎آورد تلاش‎های پیشین‎اش را رها می‎کند.

خلیل غلامی