حرکت در آثار علی شکری

پویایی هر اثر هنری به حرکت آن بستگی دارد و هر حرکت اساسا از تغییر در رنگ و نور و ژرفا پدید می آید اختلاف رنگ ها چشم را از تونالیته ای به تونالیته ی دیگر روانه می کند بنابر این, حرکت در عکس از حرکت چشم بر روی اثر پدید می آید

پویایی هر اثر هنری به حرکت آن بستگی دارد. و هر حرکت اساسا از تغییر در رنگ و نور و ژرفا پدید می‎آید. اختلاف رنگ‎ها چشم را از تونالیته‎ای به تونالیته‎ی دیگر روانه می‎کند. بنابر این، حرکت در عکس از حرکت چشم بر روی اثر پدید می‎آید. خط‎وخطوطی که به اشیای مفهوم‎دار هم چون خانه، درختان و انسان‎ها می‎انجامد، کندوکاوی‎ست که از نشانه‎های بصری آغاز می‎شود و مجموعا به معنایی هنری می‎رسد. از این رو نشانه‎های اضافی در اثر یا، نشانه‎هایی که از دید عکاس گریخته‎اند و ناخواسته در اثر ثبت شده‎اند به حرکت چشم بیننده آسیب می‎رساند.

نشانه‎هایی که عمدا جریان چشم را در هم می‎شکنند به مفهومی معنادار نمی‎انجامد بل که صرفا در اوج هنرشان یک معما یا پرسش تولید می‎کنند. رگه‎هایی از برف به سوی انبوهی از درختان، خطی روشن از گذرگاه روستاییان به سوی ابرهای در هم فشرده، سایه‎ی درختی که بر پای درختی دیگر نشسته و ستون‎های چوبی که به دریا منتهی شده است، بیننده را در فضایی از تصمیم‎گیری‎ها قرار می‎دهد. اسبی که می‎تازد با اسبی که نمی‎تازد ولی از نقاط طلایی درستی بهره برده است، کم تحرک‎تر است. این نقاط طلایی، نگاه بیننده را به حرکت موضوع فرا می‎خواند در حالی که پاهای چاپار اسب شاید به تنهایی نشان دهنده‎ی این حرکت نباشد.

بنا یا درختی که به وسیله‎ی عدسی واید کشیده شده با وجود ایستا بودن‎اش سبب حرکت می‎شود. این کشیدگی نامتعارف وسیله‎ی دیگری‎ست برای نشان دادن حرکت در اثر. زاویه‎ی دوربین از انبوه درختان ردیف شده پرسپکتیوی می‎آفریند که سبب جمع شدن آن سوی درختان می‎شود. چنین حرکت‎هایی باید به مفهومی اشاره کند که منظور اثر است و گرنه، صرفا تجربه‎ای خواهد بود برای عکاسی. در آثار هنری نشانه‎ها دربردارنده‎ی معنااند و معنا نیز به تعبیر اثر یاری می‎رساند. گفت‎وگو از نشانه‎ها اگر به معنا نینجامد تعبیری انسانی نخواهد داشت. روی دیگر سکه این است که، اگر مفهوم مورد نظر عکاس بدون توجه به نشانه‎های پیرامون برگزیده شود، در بردارنده‎ی هیچ سخن تازه‎ای نخواهد بود. ماده‎ی خامی‎ست که هر چیزی در مورد آن می‎توان گفت.

مفهوم در آثار انتزاعی یا طبیعت به راحتی به دست نمی‎آید. غالبا عکاس حس هنری خود را با گرد آوردن نشانه‎هایی که با آن‎ها انس و همراهی دارد می‎آفریند. به عبارتی، نشانه‎ها را برای مفهوم خود گرد می‎آورد و نه برعکس. بنابر این، آشنایی بیش‎تر او با نشانه‎ها به آفرینش موضوع او یاری می‎رساند. این پرسش تولید می‎شود که: «حرکت» چه مفهومی به اثر او می‎بخشد؟ حرکت خود به خود دارای هیچ مفهومی نیست بل که، به زیبایی اثر می‎انجامد. از دید نقد مفهومی، این گونه زیبایی آغاز آفرینش موضوع است. در آثار طبیعت، حس زیبایی چیرگی زیادی بر اثر دارد. اگر مفهومی هم در زمینه باشد محو این زیبایی مفرط می‎شود. اما، واژه‎ی «تک درخت» مفهومی انسانی بر جا می‎گذارد. «تک»‌ واژه‎ای مفهومی‎ست که اثر را همراهی می‎کند. تأکید بر حرکت در آثار عکاسی همه‎ی مفاهیم انسانی را خالی می‎کند.

در آثار علی شکری حرکت عنصر مهمی قلمداد می‎شود. تلاش او برای ایجاد حرکت ستودنی‎ست. حرکت در مجموعه‎ی کارهای طبیعت او، غالبا از سه نشان تولید می‎شود: خط، رنگ و کشیدگی نامتعارف. خط هم چون مسیر روشن یا تیره‎ای که از زمینه به راحتی جدا می‎شود و چشم بیننده را در مسیرش به حرکت وامی‎دارد. خطوط افقی مفهومی ملایم و خطوط عمودی مفهومی تیز به آثار او می‎دهند. خطوطی که از عمودی به سوی افقی تغییر می‎یابند ملایم‎تر می‎شوند ولی، سایه‎ی درختی که اوریب بر دامن درخت دیگر رسیده با کشیدگی‎اش مفهوم تیزی تولید می‎کند. در برخی آثار، برای به حرکت واداشتن بیننده از تفاوت رنگ‎ها به کارگیری می‎شود: از موضوعی پر کنتراست به سوی رنگ‎های ملایم و روشن. این نشانه در آثار او زمانی‎ست که به موضوع از چشم‎اندازی گسترده می‎نگرد: لایه‎هایی از کوه‎ها که از اختلاف رنگ‎ها پدید می‎آید، چشم را از پایین- دارای جزییات بیش‎تر- به سوی آبی آسمان می‎کشد. چشم از یک لایه با رنگی تیره به لایه‎ای روشن‎تر می‎چرخد و تا لایه‎ی آخر ادامه می‎یابد. ابرها گاه به زیبایی اثر می‎افزاید (ابرهای سفیدِ پرپشت) و گاه هم‎چون نشانی از حرکت برای بیننده القا می‎شود (ابرهای سیروس) و در هماهنگی با موضوعات زمینی به تعبیر اثر یاری می‎رساند.

از کارهای خلاقانه‎ی او از استفاده‎ی عدسی واید به مجموعه‎ی «آلا داغلار» می‎توان اشاره کرد. این کوه‎های رنگی که پشت سر تبریز قرار گرفته است، از رنگ‎هایی ترکیب یافته است که با نورسنجی مناسب و زاویه‎ی درست چهره‎ای شگفت‎انگیز به خود می‎گیرد. انحنای ملایم کوه‎ها و تپه‎ها با رگه‎هایی از رنگ‎های مسی و زرد و سفید منظره‎ای زیبا و دیدنی به یادگار می‎گذارند. او خطوطی از ترک خوردگی‎ها را با رنگ‎های طبیعی کوه‎ها پیوند می‎دهد. این کار هم به حرکت بر روی اثر می‎انجامد و هم ترکیبی زیبا از طبیعت می‎آفریند. زاویه‎ی تابش نور بر این کوه‎ها سبب درخشش رنگ‎های آن می‎شود که با نورسنجی درست او به دست می‎آید.

عکس‎های ایستا و ساکن آثاری هستند که آغازگاه حرکت چشم ابدا روشن نیست. این که این گونه آثار بی‎معنی‎اند، نمی‎توانم دفاع کنم. شاید زیبایی این گونه آثار در جایی دیگر نهفته باشد. اما، یک اصل اساسی شاید مشترک همه‎ی هنرمندان باشد که زیبایی بدون حرکت خدشه‎دار است. این حرکت را مقایسه کنیم با وزن یا آهنگ شعر که سبب حرکت در آن می‎شود. واژه‎ها در شعر به گونه‎ای برگزیده می‎شوند که آهنگ آن واژه‎های دیگر را پیش می‎کشد و سبب ماندگاری در ذهن می‎شود: هر واژه‎ای آهنگی می‎آفریند و هر آهنگ واژه‎ی پسین را پیش می‎کشد. در عکس مستند اجتماعی نیمکت‎ها هم پدید آورنده‎ی حرکت است و هم ارتباط معنی‎داری با مرد/ زن دارد. رنگ نیمکت‎ها در حرکت نگاه تأثیر زیادی دارد که در نهایت به مفهوم اثر هم یاری می‎رساند. ریتم تولید شده در نیمکت‎ها هم‎راستا با حرکت مرد است. نیمکت جای خالی مردی‎ست برای نشستن و اینک هم راستا با او به حرکت درمی‎آید. تصور کنیم اثری را که مرد روی آن نشسته بود. در این صورت، هر دو از حرکت باز می‎ایستادند.

فضای خالی عمدی در عکس سبب تمرکز حواس بیننده بر روی نقطه‎ای‎ست که اهمیت بنیادین در تعبیر اثر دارد. بنابر این، فضای خالی بدون اشاره به اشیای خطی یا نشانه‎های دیداری هم می‎تواند به حرکت بینجامد. همه‎ی نقاط فضای خالی چشم را به سویی می‎کشاند که پدید آورنده‎ی حرکت است. یا این که برعکس. حرکت از فضای خالی به سوی کناره‎ها می‎انجامد. فضای خالی در هر اثر نسبت به نشانه‎های معنی‎دار سنجیده می‎شود: فضایی که رنگ یک‎نواختی در آن دیده می‎شود و نسبت به سطح اثر قابل توجه است.

نشانه‎هایی که برای حرکت لازم شمرده می‎شود، در جهت محتوای اثر است. فضای خالی، فضای سفید نیست بل که، فضای یک‎نواختی از نشانه‎های ثابت است. چشم از بی‎شمار نشان‎های ثابت در پی دو نشان مهم به گردش درمی‎آید و مفهومی می‎آفریند. مانند دایره‎ای که گرداگرد آن بدون ارتباط هندسی با مرکز، مفهومی مرکزگرا در خود دارد. نشان چینی «یین و یانگ» که از سوی نیلز بور فیزیک‎دان دانمارکی به عنوان نشان خانوادگی برگزیده شده بود، از دایره‎ای پر محتوا ترکیب یافته است. این دایره از دو مرکز تشکیل یافته و فرو رفتن این دو در هم مولد حرکت است: سیاهی درون سپیدی و سپیدی درون سیاهی. نیروهای مخالفی که در دل هم فرو رفته‎اند و هر لحظه جای هم دیگر را اشغال می‎کنند. از نیروی نهفته‎ی این دو ذره انرژی تولید می‎شود که مورد توجه بور بوده است.

«با پدید آمدن اهریمن، حرکت نیز در دنیا پدید آمد و شب ایجاد شد و اهرمین به تباه کردن آفریدگان اورمزد پرداخت و روح خبیث با مخلوقات اورمزد بنای ضدیت را گذاشت... امروزمد منبع روشنایی بی‎پایان و دانای به همه چیز و اهرمین منشا تاریکی بی‎پایان و دانش محدود.» (- صادقی هدایت) یا چنین تعابیری از فلسفه‎ی اندیشه‎ی ایرانی برمی‎آید که «تضاد» پدید آورنده‎ی حرکت است. هویتی که در تاریکی و سپیدی مستقر است هستی را از سکون به در می‎کند. نیروهایی که بین قطب‎های منفی و مثبت عمل می‎کنند همان‎هایی‎اند که در عکس صرفا از اختلاف رنگ‎ها پدید نمی‎آیند بل که، مسیری می‎آفرینند که در سمت‎وسوی معنای اثر است.

خلیل غلامی

http://tabrizfoto.blogfa.com