عکاسی انتزاعی

موضوعاتی تخیلی در برخی آثار دیده می شود که ظرفیت هنری بالایی می آفرینند در میان این گونه آثار, می توان به عکس هایی اشاره کرد که توان شعری همراه دارند

موضوعاتی تخیلی در برخی آثار دیده می‎شود که ظرفیت هنری بالایی می‎آفرینند. در میان این گونه آثار، می‎توان به عکس‎هایی اشاره کرد که توان شعری همراه دارند. شعر- عکس از موضوعات ترکیبی جذاب و تازه‎ای‎ست که پرداختن به آن فرصت و علاقه‎ی زیادی می‎طلبد. برای این گونه عکاسی باید به اندازه‎ی عکاسی با شعر و ادبیات هم آشنا بود. اگر هر کدام از این عناصر (شعر و عکس) ضعیف باشد از تأثیر دیگری نیز کاسته خواهد شد.

غالبا عکس‎برداری با موضوع ادبی در فضاهای شعری ساده صورت می‎گیرد و دلیل آن ترکیب سخت و دشوار نشانه‎‎های شعری‎ست. یا به عبارتی، برآوردن تصویری از واژه‎های ادبی انرژی زیادی می‎طلبد. دلیل آن متفاوت بودن نشان تصویری با نشان واژه‎ایست. «درخت» توانایی تصویر شدن‎اش چندان دشوار نیست. اشیا که به احساس درمی‎آیند توانایی تصویری خوبی دارند. اما، واژه‎هایی که از ذهن تراویده‎اند قابلیت‎های تصویری متفاوتی می‎آفرینند. فرآیند تصویر ذهنی با واژه‎ی ذهنی متفاوت است، گرچه ساختار یک سانی دارند. آشنایی با این ساختار قطعا توانایی هنرمند را خواهد افزود.

از جمله کسانی که روی شعر- عکس کار کرده‎اند افشین شاهرودی‎ست. علاوه بر این، طرح‎هایی هم روی آثار عکاسی‎اش دارد که توانایی اثر را بالاتر می‎برد. از بین آثار ترکیبی او به موردی اشاره می‎کنم که مورد سخن من است.

در این عکس او، دو مورد بر اثر افزوده شده است:

شعر و طراحی. اما این دو مورد هرگز چیزی بر مفهوم اثر نمی‎افزاید. اگر این دو مورد را از عکس کنار بگذاریم چه چیزی را از دست می‎دهیم؟ آیا مفهوم آن آسیب می‎بیند؟ به نظر من چیزی از دست نمی‎رود.

شعر او سرشار از احساسی عاطفی‎ست. سوگ‎واری او برای «پنجاه کبوتر کشته» احساسی عاطفی تولید می‎کند: فضاهای تکراری از سهراب سپهری. نشان‎های مرتبط با هم در این اثر شاهرودی فضای انتزاعی در خود ندارد. عکس به قدر کافی از نشان‎های متداول بهره برده است و احساس عاطفی متداول نیز بر آن افزوده شده است. در نهایت، چیزی که فضایی از ذهن و ذوق تماشاگر یا خواننده را به وجود آورد از دست رفته است. شعر می‎تواند نشان‎های عکس را به قدرت جادویی واژه بدل کند و این نیز توان اثر را افزون کند. شاهرودی فضای محدودی از خواست‎های خود را بر روی اثر می‎آفریند. واژه‎های او توضیح واضحات است.

هایکو بیان ساده‎ی پدیدارهاست. اما فتو هایکو گاهی فریب این سادگی فضای احساسی را می‎خورد. روند تبدیل واژه به نشان‎های بصری در فتوهایکو این مشکل را پدید می‎آورد. این اثر ایلاچینسکی را اگر با عنوان «راز بی‎نظمی» نگاه کنیم ژرفای اثر بیش‎تر می‎شود. وقتی زیر این اثر نوشته شود «اسطوره‎ی بی‎نظمی»، ما با انبوهی از بیان‎های گوناگون بشری رو به رو خواهیم بود. این گونه زیر نویسی برای عکس، در واقع توضیح آن نیست. بیانی‎ست که بر توانایی واژه استوار است. جادوی واژه سطح دو بعدی اثر را به جهانی بی‎کران از دریافت‎های ذهنی پیوند می‎دهد. می‎توان پرسید، آیا این عنوان هیچ پیوندی با اثر دارد؟ نشان‎های این پیوند کدام‎اند؟ اگر این پیوند برقرار نباشد خواننده موضوع را از دست خواهد داد. صرف این که عنوان ژرفای بلندی از اندیشه‎ی انسانی را در خود دارد بر توانایی اثر نخواهد افزود. اما خط برش سیاه و سفید اشاره‎ی نزدیک نظم و بی‎نظمی‎ست. اما مصداق دقیق نظم و بی‎نظمی میسر نیست. سطح سیاه در حکم نظم و شکسته در حکم بی‎نظمی، صرفا از یک ساده‎انگاری سرچشمه می‎گیرد. این تضاد درونی اثر با زیر نویسی میسر می‎شود.

سادگی عکس در مورد اخیر، در پرتو واژه‎های به کار رفته فضایی پیچیده از روابط ذهنی ایجاد می‎کند. در نظر نخست، عکس چیز زیادی برای بیان ندارد. واژه‎ای بر روی آن غلتیده و رفتار دو بعدی عکس را تغییر می‎دهد. این است که، آثار انتزاعی پیچیده نیستند، بل که بسیار ساده‎اند. پیچیده کردن اثر تنها با نشان‎های بی‎شمار امکان پذیر است. و ساده کردن اثر تنها با ذهنی سرشار ممکن می‎شود. در مورد ترکیب واژه و عکس بیش‎تر سخن خواهم گفت.

خلیل غلامی

گروه نویسندگان و عکاسان

http://tabrizfoto.blogfa.com