دیان فیتزموریس

دیان فیتزموریس زنی ۴۷ ساله است كه ۱۶ سال برای «سانفرانسیسكو كرونیكل» عكاسی كرده رشته عكاسی را در دانشگاه سانفرانسیسكو خوانده و عكس هایش در نشریات معروف آمریكایی مثل تایم, نیوزویك, یو اس نیوز, پیپل و چاپ شده او همان كسی است كه جایزه پولیتزر ۲۰۰۵ یعنی معتبرترین جایزه روزنامه نگاری آمریكایی را در بخش گزارش تصویری از آن خود كرد

دیان فیتزموریس (Deanne Fitzmaurice) زنی ۴۷ ساله است كه ۱۶ سال برای «سانفرانسیسكو كرونیكل» عكاسی كرده. رشته عكاسی را در دانشگاه سانفرانسیسكو خوانده و عكس هایش در نشریات معروف آمریكایی مثل تایم، نیوزویك، یو اس نیوز، پیپل و... چاپ شده. او همان كسی است كه جایزه پولیتزر ۲۰۰۵ یعنی معتبرترین جایزه روزنامه نگاری آمریكایی را در بخش گزارش تصویری از آن خود كرد. او صالح خلف را پیدا كرد، مجروح ۹ ساله جنگ عراق كه تا سرحد مرگ از او خون رفته بود. مردم با صالح با تیتر «جراحی قلب شیر» آشنا شدند. دیان فیتزموریس در ۵ نوبت، گزارش های مفصل تصویری از پروسه جراحی تا سلامت كامل صالح را در روزنامه كرونیكل چاپ كرد. این گزارش ها از صحنه های دلخراش و جراحات عمیق به چشم و صورت صالح شروع شد و تا دویدن او در سالن بیمارستان و شادی اش در میان پرستاران ادامه یافت. در این میان سیل ای میل و نامه به سردبیر كرونیكل سرازیر شد و مردم خواستار قرارگرفتن در مورد جزئیات بیشتر این شیر كوچك عراقی شدند. مردم دیگر می دانستند كه صالح با پدرش رحیم در بیمارستان اوكلند روزها را می گذراند و جراحی های بزرگ و كوچك روی او انجام می شود. اعضای دیگر خانواده صالح هم در این مدت به او پیوستند. دیان می گوید: «خیلی از مواقع من و مردیث (گزارشگر این ماجرا) با هم می نشستیم و گریه می كردیم. بعد دوربین را برمی داشتم و جلو می رفتم. باید به این خانواده روحیه می دادیم. صالح تنها كسی نبود كه در این جنگ ظالمانه تا سرحد مرگ رفته بود. مجروحان زیادی از عراق به بیمارستان اوكلند منتقل شده بودند ولی چیزی در صالح كوچولو وجود داشت كه از روز اول مرا جذب خود كرد. صالح به ما اجازه می داد تا حتی در اوج دردكشیدن در كنارش باشیم. روح شاد و زیبای صالح بهترین وسیله برای آشنایی و پیوند ما بود. او فقط عربی می دانست و من فقط انگلیسی. اما وظیفه انسانی عكاس است كه در چنین شرایطی با سوژه ارتباط روحی برقرار كند. من از او عكس می گرفتم و عكس ها را روی ال سی دی دوربین نشانش می دادم. او آنقدر هیجان زده می شد كه مرا به وجد می آورد. صالح و خانواده اش به من آنقدر اعتماد داشتند كه روزهای آخر واقعاً جزیی از فامیلشان شده بودم.»