بی وزنی در برزخ هنر

برخی هنرمندان اهمیتی به نظر مخاطبین خود ندارند و بهانه ی خود را رها شدگی و آزاد بودن از هر قید و بندی ست به همین دلیل, چیزی به نام قانون در هنر را برنمی تابند گرچه این قانون چندان سفت و سخت مثل قوانین طبیعت نیست, ولی بی هیچ قواعدی کار ما لنگ خواهد بود

سخنی از لاگرانژ (ریاضی‎دان فرانسوی) مشهور است که می‎گوید: هیچ ریاضی‎دانی اکتشافات شخصی خویش را کاملا درک نکرده است مگر در آن هنگام که چون از خانه به کوچه درآید بتواند به دیگری به سهولت شرح دهد.

اگر ریاضیات را هم چون هنر محصول خلاقیت ذهن بشری بدانیم، می‎توان هر دو را عالی‎ترین فعالیت انسانی به حساب آورد. این که لاگرانژ چنین جمله‎ای را گفته یا نه و این که، این جمله سبب برخی جر و بحث‎ها خواهد بود، برای من معنا و مفهومی تولید می‎کند که، چرا آثار تولیدی ما گاه به اندازه‎ای درون‎گرا یا آن اندازه شخصی می‎شود که عملا مخاطب را از خود می‎رماند. آیا هنر از صنف علوم تخصصی‎ست که برای هر کس باید توضیح کافی داده شود و یا به عبارتی، آموزش عمومی لازم است که یک اثر هنری را بفهمد؟ تفاوت عمده‎ای که با ریاضی دارد در همین نکته است که، هنر به سبب نزدیکی با مردم از هر صنف و طبقه‎ای به مفاهیم آموزشی چندان بند نیست. یعنی هنر را نمی‎توان در دایره‎ی آموزش گنجاند. قطعا سطح سواد عمومی جامعه لازم است تا آثار هنری بر جای شایسته‎ی خود تکیه زنند. در سطحِ پایین سواد، همان آثاری آفریده می‎شود که فاصله‎شان با مردم زیاد نیست. کسانی که به دلیل پایین بودن آگاهی از مردم دوری می‎کنند نه خود را می‎یابند و نه جامعه را. پاک و برتر بودن در عالم برزخ هیچ معنا و مقصودی را تولید نمی‎کند. وقتی زمین زیر پایت از رها شدن در فضا نگه می‎دارد و محکم بر زمین می‎نشاندت آن گاه، پرواز و شور رها شدن مفهوم خود را به دست می‎آورد. در برزخ نه سقوطی وجود دارد و نه پروازی. نه مرگی و نه زندگی‎ای. نه رشدی و نه سکونی. از این روست که ساموئل بکت می‎گوید: هنرمند بودن یعنی شکست خوردن. آن هم شکستی که هیچ کس دیگر جرأت تجربه‎ی آن را ندارد. این شکست جهان اوست. و پا پس کشیدن از آن یعنی فرار از جبهه، یعنی هنرنمایی و خانه داری به سبک اعلا؛ یعنی زندگی.

می‎دانیم که فیزیک یا شیمی علومی هستند که هم تولید کننده‎اش آموزش لازم دارد و هم مخاطب‎اش. کسی که آموزش لازم را ندیده باشد نمی‎تواند از مفاهیم‎اش سر در بیارود. اما، یک عکاس غالبا آموزش کلاسیک ندارد و بیننده هم همین طور. اگر لاگرانژ مفاهیم انتزاعی ریاضیات را در شرح ساده و گیرای آن می‎پذیرد، نظر به شکست حصار ذهن ریاضی دانان دارد. چنین سبک و تصوری در بین دانشمندان غرب رواج عام دارد. این روش علاوه بر این که، عامه را در جریان مفاهیم علوم می‎گذارد، فرصت عملی زیادی تولید می‎کند که حتا هنرمند را نیز در بر می‎گیرد. سودا یا ایده‎ی خام چیزی‎ست که حتا برای آفریننده نیز مبهم است. کسی که نتواند از عهده‎ی ترشحات مغزی‎اش برآید در گوشه‎های ذهن‎اش باقی مانده و رسوب می‎کند. در واقع، از چشمان پرسش‎گر مردم به چیره‎گی تمام می‎توان رسید. هنرمندی که نتواند از عهده‎ی امواج درونی‎اش برآید به زبان مریخی با مردم سخن خواهد گفت و با این زبان قادر به بازتولید نخواهد بود. او به عوض مخاطب نمی‎اندیشد ولی برای مخاطب می‎اندیشد. فقط یک بودایی می‎تواند دور از مردم و در گوشه‎ی ذهن خود زندگی کند. آفرینش هنری زمانی به سرانجام خود می‎رسد که از ذهن خارج شده و به دیگری یا دیگران منتقل می‎شود. برای این انتقال قواعدی وجود دارد که ضروری‎ست.

ایده‎ای که بدوا در مغز متولد می‎شود نه تنها برای دیگران که برای خود نیز نامفهوم و صورتی مغشوش دارد. این ایده ماهیتی چون سلول‎های خاکستری‎ دارد. او هنوز در چم و خم آن چه به ذهن‎اش عالی و ستودنی می‎رسد گرفتار است. «بیان» چیزی‎ست که او را از هوس‎ها و گرفتاری‎های فردی به جهان مادی می‎کشاند. بیان در فلسفه‎ی غربی ماهیت دادن به اندیشه‎ها و افکار است. باید تراوشات ذهنی شکلی مادی پیدا کند تا «موجود» شود. مولوی می‎‎گوید: از عدم‎ها سوی هستی هر زمان/ هست یارب کاروان در کاروان. این سخن بی‎شک بستگی زیادی به اندیشه‎های غربی دارد. ولی در شرق مخالفت‎های ریشه‎ای با چنین سبکی وجود دارد. ما با روح و ناگفتنی‎ها بیش‎تر همراه هستیم تا با مادی کردن اندیشه‎ها. در دیدگاه غالب ما، اندیشه‎ها و ناگفتنی‎ها که ماهیتی مادی می‎یابند جهان روح و ذهن را ترک کرده و اصالت خود را از دست می‎دهند. با این بینش و با نفوذ حکمت اشراقی بیان‎های ما به درون‎گرایی خزیده و فرصت رشد و بالندگی نیافته‎اند. «اشاره» در عرفان و حکمت نظری چنان جای‎ محکمی دارد که شرح و بسط اندیشه‎ها ندارد. اصالت اندیشه در دیدگاه مولوی نفوذی بیش‎تر از بیت پیشین‎اش دارد: ای برادر تو همه اندیشه‎ای/ مابقی خود استخوان و ریشه‎ای. این که در جامعه‎ی ما این بیت بیش از بیت پیشین شنیده و تکرار می‎شود حکایت غریبی‎ست!

در فلسفه‎ی ما، کسی که به اشارت سخن می‎گوید و به اشارت رفتار می‎کند خیلی فاخرتر و والاتر از کسی‎ست که هر چیزی را نقد و شرح می‎دهد. اگر نظر بر این است که یک موقعیت اجتماعی شایسته به دست آوریم بهتر آن است که کم سخن گوییم و بیش‎تر سر بر جبین باشیم. کسی که چنین است، بیش‎تر اهل اندیشه و ملکوت فکری‎ست تا کسی که به تولید اندیشه و فکر می‎پردازد. عاقبت اندیشی برازنده‎تر از تفکر به امورات مادی‎ست. بدین ترتیب، بیان‎ها و گفتارهای ما در همان دم که مبتلا به امواج ذهنی هستند راهی برای ابراز نظر نمی‎یابند و به سود اشارت‎های عارفانه خفه می‎شوند. این خفگی در بطن هر اثری وجود دارد. می‎توان صورتی از توهم را در تولیدات هنری دید که از خفگی و مشکلات تنفسی پدید آمده است.

بیان به معنا و مراد آن بیت مولوی، با فرود آمدن اندیشه از عرش به فرش به «وجود» می‎آید. بیان، روشی برای انتقال مفاهیم و تصورات ذهنی‎ست. اگر مخاطبی برای ایده‎های ما وجود ندارد ماییم و موج سودا. در جامعه‎ی ما مخالفت شدیدی برای ابراز اندیشه‎ها وجود دارد. پس از سالیان زیادِ زندگی در پنهان کردن افکار به قصد فروتنی و به کام فضیلت، کنار گذاشتن‎اش تلاش و انرژی زیادی صرف می‎کند.

خسته نشدیم از این که با قانون و منطق منحصر به فرد خود اثبات کنیم که هیچ قانون و منطقی در هنر حکم فرما نیست. این گونه رفتار غیر هنری از جایی سرچشمه می‎گیرد که خود را در ناآگاهی تعمدی افکنده‎ایم و در لابه‎لای آثار خود هیچ جای‎ مناسبی به مردم نداده‎ایم تا از اثر متأثر شده چیز یاد بگیرند. آن بی‎تفاوتی ذاتی که برای هنرمند لازم است تا در اوج یافته‎های ذهنی‎اش قرار گیرد که در سطح متعارف معرفت بشری شناور نماند، با ناآگاهی عمدی فرق بسیار دارد. فرار از قاعده و منطق هنری و پناه آوردن به قوانین کاملا شخصی هیچ رونقی را در ساحت هنر و فرهنگ موجب نخواهد شد. در این وضعیت، هنرمند را در جهان‎های کاملا شخصی خواهیم دید که روی دوایری کوچک یا بزرگ دور خود می‎گردد. به گمان این گونه کسان، از منطق و قانون معنای یک سانی مراد می‎شود که پزشک و اخترشناس و هنرمند عکاس مجبور به پیروی آن هستند. هم چنان زندگی قوانین خود را دارد و طبیعت قانونی دیگر، قانون و فلسفه‎ی هنر را نیز باید شناخت.

خلیل غلامی