جایزه ها ما را می بلعند

جشنواره های عکاسی در دنیا یکی از ارکان تولید هنر و اقتصاد عکاسی ست نمی توان درآمد ناشی تولیدات هنری را نادیده گرفت و حتی برتر از آن, باید درآمد هر هنرمند از رشته ی تخصصی خود باشد تا گرفتار آسیب های اجتماعی نشوند

هابز: جایی که تولید نباشد، فلسفه‎ای دیده نمی‎شود.

کسانی که جایزه می‎گیرند و کسانی که جایزه نمی‎گیرند. ما جایزه‎ها را می‎گیریم و جایزه‎ها ما را می‎گیرند. تولید می‎کنیم که جایزه بگیریم و نه این که تولید می‎کنیم که تولید بکنیم. کسانی که اعتبار خود را از آن می‎گیرند: کسانی که اعتبار خود را بر آن بنا می‎نهند و کسانی که جان خود را روی آثار خود می‎گذارند. کسانی که جایزه می‎گیرند شهرت یک شبه کسب می‎کنند و کسانی که به تولید آثار می‎پردازند شهرت خود را تاریخی می‎سازند. جایزه را یک نفر می‎دهد و افتخار را مردم؛ اگر این یک نفر نماینده‎ی مردم نباشد جایزه او را خواهد بلعید. گاه جایزه‎ها پدیده‎های بی‎معنا می‎شوند از این رو که، عکاس نمی‎داند با چه بار معنایی یا مفهومی به شهرت رسیده و هم چنان در غرور بی‎محتوا به سر می‎برد: چه کسی جایزه می‎دهد؟ جایزه‎های بی‎محتوا از کسانِ بی‎هویت.

هویت عکاس در آثار هنری‎اش موج می‎زند ولی جایزه‎ها غالبا از سوی ارگان‎هایی داده می‎شود که پیوندی با فرهنگ و هنر ندارند. این ارگان‎ها با جایزه‎ها آثار را نمی‎خرند بل که عکاس را در تنگنای مادی قرار می‎دهند که تصمیم گیرنده نباشد. مثل هدیه‎ی تولد: کسی که پول می‎دهد و کسی که گرچه هدیه‎ای ارزان‎تر می‎دهد. هنگامی که هدیه‎های ما به امرار معاش می‎چسبند شخصیت اجتماعی و فردی را می‎ربایند. اگر جایزه همه چیز عکاس باشد، چیزی برای گفتن نمی‎یابد. او باید جایزه‎ی نقدی‎اش را صرف زندگی‎اش بکند و نه سرمایه گذاری برای تولید آثارش. اما، کسی که با کارهای‎اش شناخته می‎شود جایزه او را فرو نمی‎افکند.

جایزه‎ی عکاس نگاه‎های کنج‎کاو بیننده‎گان است. او در تاریخ هنر چشمک خواهد زد.

چنان که یک بار هم گفته‎ام، جشنواره‎ها سبب یک دست شدن آثار تولیدی می‎شوند. این آثار در مدار توهم تکرار می‎شوند بدون این که چیزی را اثبات یا نفی کنند. کیفیت جشنواره‎ها به قیمت‎شان است نه به نوآوری‎شان، و نرخ هر جشنواره بر تورم اقتصادی استوار است. برای سرازیر کردن آثار قیمت‎شان را بالا برده‎اند و از این رو رفته رفته عرضه را کم و تقاضا را افزایش داده‎اند. این بنگاه‎های اقتصادی دقیقا با سیاست‎های الکن و ضد بشری دولت هم آوا شده است. تناقض این بنگاه‎ها هم چون تناقض سیاست‎های اقتصادی دولت، در هزینه کردن بدون سودآوری‎ست: چیزی به نام بایگانی هنری در بین آنان دیده نمی‎شود. تنها چیزی که به درد این جشنواره‎ها می‎خورد تعداد آثار رسیده است. گردابی از تکرارِ آثار جایزه‎ْها درست شده بی آن که کم‎ترین تأثیری بر روند هنری داشته باشد. پرتو آن‎ها چون سیاه‎چاله‎ای بلعیده می‎شود. به نظر سنگین‎اند ولی بی‎هیچ فرا راهی یا روشنایی‎ای، حتا آثار پر ارج نیز به درد مزمن فراموشی گرفتار شده و در کنج خاموشی فرو می‎روند. عکاسانی که جان مردم را می‎کنند تا به قلل جایزه‎ها برسند و کسانی که جان می‎کنند تا بر دل آنان بنشینند. این گونه تولید یعنی هیچ! تولید به اندیشه می‎انجامد و اندیشه به عملِ تولید.

این دورِ منطقی‎ست که به هنر ختم می‎شود نه دور توهمی که در جشنواره‎ها پدید آمده است. هنر گردش خود را این گونه می‎آغازد تا به تاریخ پیوند بخورد. گردشی از سلیقه‎های گوناگون و به نظر هرج و مرج از آثار هنری بر اذهان درجه‎ی دوم دشوار می‎آید. مدیریت هنری ما توان سلیقه‎های گوناگون را ندارد. در کشور ما چقدر انرژی هزینه شده است تا سلیقه‎ها و روان‎ها یک دست شوند. کسوت‎های پیشینِ هنرِ ما عمر خود را فرسودند که تاج عکاسی را سرور شوند، در عوض خط فاصلی بین مردم و هنرمند کشیدند که هنر از سینه‎ها به طاقچه‎ها روانه شود.

آنان در کشف قاعده‎ی بازی پیروز می‎شوند هنگامی که به جایزه‎ها دست می‎یابند ولی از هر گونه اتفاقات پیرامون خود غافل می‎ماند. به جای دست یافتن به اتفاقات به قواعد بازی دست می‎یابند. این قواعد تولید نمی‎ْکنند بل که تکرار می‎کنند. هنر ملی هم چون خودروی ملی به مونتاژی دست سوم از آثار بدل می‎شود. کسی که با قاعده پیش می‎رود زود به نتیجه می‎رسد و دیر به گوهر حقیقت: او اسیر قواعد است نه درگیر روی‎دادها. این روی‎دادها را در قالب قواعد دیدن کار کسی‎ست که منتظر نتیجه است. و کسی که درگیر روی‎دادهاست منتظر هیچ سرانجامی نیست، چرا که کار طبیعت پایانی ندارد و او خود جزیی از روی‎دادهای بی‎شمارش باقی می‎ماند. کسی که تولید می‎کند و درگیر روی‎دادهاست، خود قاعده ایجاد می‎کند: کسی که تولید می‎کند و کسی که تولید می‎شود.

در اجتماع هنری همه باید سخن بگویند و در اندیشه و عمل بر هم پیشی بگیرند و این برخلاف انتظار برخی‎ها بلبشو نیست. نظامی که در گردش اندیشه‎ها دیده می‎شود، در یک صدایی دیده نمی‎شود. تک صدایی کلافه کننده است: هم چون سوت یک‎نواختی‎ست که به هنگام ایستادن قلب شنیده می‎شود. جامعه‎ی مرده یا از نفس افتاده جامعه‎ای‎ست که قواعد بی‎شمار را تجربه می‎کند و این دستورالعمل‎های زیاد در سمت و سوی خفه کردن صداهای ضدپوپولیستی‎ست. همه به اندیشه‎های کلی‎گرا و در عمل بی‎محتوا تشویق می‎شوند. این قواعد و دستورالعمل‎های بی‎شمار اندیشه‎های عمل‎گرا را منزوی می‎کند.

باید در پی نظامی از اندیشه‎ها و آثار بود که فراگیر افراد اجتماع باشد. و متأسفانه ما بر فلسفه‎ای سوار نیستیم که بتواند چنین نظامی را بیافریند و از سوی دیگر، از این که گرفتار دور تسلسل شده‎ایم هیچ راه برون رفتی تولید نمی‎شود. عکاسی ما بنیانی شفاهی دارد. دست و پای نظام‎مندی فلسفی چنان بسته شده که با چیزی چون معجزه می‎تواند گشوده شود. ولی باید بر جان نظام کنونی ترَک انداخت و در فراخوانی از اندیشه‎های نو و مستعد آغاز به ترمیم نظامی رو به رشد کرد. و در این میان، جایزه‎ها هم چون افیونی از هوش برنده هنرمان را تخدیر می‎کند.

جایزه دو شق دارد: یکی با نام و آوازه همراه است و دیگری مبلغی پول است. بدترین گونه‎ی جایزه در شق پول است. عکاس برای امرار معاش به چنین جایزه‎ای روی می‎آورد که نشان دهنده‎ی ناچاری‎ست. این پول خرج زندگی روزمره می‎شود بدون این که در روند هنری قرار بگیرد. وضعیت معیشت در کشور ما شق دوم را ترجیح می‎دهد و این در حالی‎ست که هیچ کوششی برای تغییر وضعیت موجود نمی‎شود. وضع معیشتی همیشه و همه جا برای هنرمندان مهم است ولی اولویت مهمی نیست. دست گذاشتن روی این موضوع همواره ناشیانه بوده است. اهمیت دادن بدان سبب شده است چرخه و گذران زندگی هدف شود. کسانی که به نام آوری رسیده‎اند و سپس به نان آوری رسیده‎اند، کسانی‎اند که هدف را جای بهتری نشانده‎اند.

از سوی دیگر، جوایزی که نام و آوازه‎شان سر از مرزها بیرون می‎زند لازمه‎اش وجود هنرمندانی بزرگ و مطرح است که خود دست اندرکار جشنواره‎ها هستند. در جشنواره‎های ما اینان غالبا موجوداتی دست دوم‎اند چرا که به هر تقدیر دل و دماغ برپایی یک جایزه‎ی معتبر را از کف داده‎اند و بدین ترتیب، کسانی به این کار روی آورده‎اند که چیزی از جریان عکاسی نمی‎دانند. جوایزی چون پولیتزر، اسکار و نوبل گرچه به همراه پول گزافی‎ست ولی نام آن ارجحیت تمام دارد. پول جایزه‎ی زنده ماندن است: هم چون لقمه‎ی لذیذی‎ست که چشم‎ها را خیره می‎سازد و غالبا کسی که آن را پرداخت می‎کند در عرصه‎ی هنر بی‎نام است. بدین جهت است که، این جوایز هیچ ارزشی تولید نمی‎کنند غیر از اسکناس. این گونه جایزه‎ها ایستگاه‎های توقف و ماندن‎اند: خط و نشان کشیدن برای عکاسانی‎ست که جور دیگر اندیشیدن را پیشه‎ی خود ساخته‎اند.

اعدام در کشور ما یک اتفاق پیچیده و دیرینه است. کسی که بر بالای دار می‎رود زندگی‎اش را باخته است و کسی که به تماشایش نشسته چیزی از این باخت نمی‎داند و شاید هم اقتدار حکومت‎اش را می‎ستاید. بدتر از آن، عکاس است که در بی‎تفاوتی تمام شاتر می‎زند و بی‎خبر از تأثیری‎ست که این طناب بر آینده خواهد افکند و پنجه‎اش بر زندگی اجتماعی خود او نیز سایه خواهد انداخت. او اتفاق را نمی‎بیند بل که تصویری را بر ذهن خود نشانده که پیوندی با آن ندارد: او تنها چشمان نگران کشورهای توسعه یافته را رصد می‎کند که دل‎شان برای ما می‎تپد. این عکاسان چشمان نزدیک بین آنان‎اند. اعدام در ایران اتفاق نیست. چادرهای مشکی اتفاق نیست. هست، ولی نه آن گونه که پنداشته‎اند و در کادرهای‎شان دیده می‎شود. عین این است که کار نیک را برای بهشت می‎کنند. اگر بهشت را از ناخودآگاه آنان کنار بزنید چیزی برای تنفس کردن باقی نمی‎ماند. اگر جامعه‎ی ما تبدیل به کشوری چون سوئد می‎شد، این عکاسان سوژه‎خوار چه می‎کردند؟ شاتر زدن بر این موضوع اتفاق نیست. سوژه‎ای که به سراغ عکاس بیاید اتفاق نیست، یک تصادف است. زرنگ که باشیم در امور تصادفی کمین می‎کنیم. عکاس جنگ به دنبال اتفاق و حوادث خطر می‎کند. این عکاسان در هر حالتی سوژه‎های خود را دارند و در نتیجه جایزه چشم آنان را خیره نمی‎کند.

او طناب دار را با جایزه معاوضه می‎کند. در این سو طناب است و آن سو جایزه‎ها: الا ای جوخه ماشه را نچکان/ هنوز اندکی شب است. این سو چشم‎ها خیره در جایزه‎ها دنبال سوژه‎ی تصادفی می‎گردند و از آن سو شهرت‎های بی‎دریغ به سوی جامعه‎ی پرهیجان ما روانه می‎شوند. در این چند سال شهرت بیش‎تر ماها صرف کلنجار رفتن با حکومت شده است. در این جامعه‎ی هیجانی شهرت‎های باد آورده زندگی‎ها را متلاشی یا چندان که می‎پسندید، از این رو بدان رو کرده است. این شهرت قسمت کسانی باد که در دادوستد دستی چیره دارند و چشمان تیزبین آنان فرصت‎های خوب را همواره از آن خود باقی می‎گذارند.

خلیل غلامی